تبليغاتX
روزانه های من ... - این روزها
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir

این روزها تلویزیون پر شده از شعرها و سرودهای انقلابی ، نمایش راهپیمایی ها ، فریادها ، خون ، مرگ بر گفتن ها . سریالها همه از "مستانه" شروع می شود و به انقلاب می رسد ...

این روزها وقتی تلویزیون را می بینم فکر می کنم که واقعا مردم در آن سالها با تمام اعتقاد به پا خاستند ، با خلوص نیت ! ... تلویزیون حتی تصاویر آن روزها را سانسور می کند . در راهپیمایی و تظاهرات فقط زنان محجبه را می بینیم ، پس بقیه کجا هستند ؟

مردم باور داشتند ، یعنی فکر می کردند که این پیرمرد روحانی آنها را نجات خواهد داد . فکر می کردند که آزاد شده اند ، فکر می کردند ...  

اما چه شد ؟ به کجا رسیدیم ! فکر می کردم چه می شد اگر اینطوری نمی شد ؟ چه می شد اگر همان اوایل شاه می پذیرفت که پادشاه باشد نه مداخله گر در تمام امور سیاسی ، نظامی . چه می شد اگر حداقل در آن اواخر بعضی حرفها ، بعضی نامه ها را جدی می گرفت . چرا سعی نکرد خمینی را از جلوی را بردارد ؟

در روزنامه ها خواندم که مرحوم بازرگان روز بعد از انتخاب خود ، در شورای انقلاب اعلام می کند : که لطفا" در تصمیم خود تجدید نظر کنید ، مطمئن باشید که از روی شناختی که به من دارید انتخاب کرده اید . من شخصی هستم که به دموکراسی و نظرات دیگران معتقدم ... " آه می کشم .

کیهان سال 58 تا 61 را ورق می زنم ، تیترهایی با این مضامین : حرفهای خمینی که " نه رئیس جمهور خواهم شد ، نه در مسائل سیاسی دخالت می کنم " ، " امام آمد " ، " امام : من تنها به عنوان پدر پیری شما را به داشتن حجاب اسلامی دعوت می کنم اما اجباری در کار نیست " ، محاکمه ها ، اعدامها ...

چه سالهای سختی بود ، جنگ ، نا امنی و حالا بعد از 28 سال در کجا هستیم .

+ نوشته شده در  2007/2/10ساعت 13:30  توسط مهدی  |