تبليغاتX
روزانه های من ... - بغض
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir

وقتی که با خودم خلوت می کردم ، حس می کردم که این روزها حسابی تنها شدم ، این آدم 25 ساله دوست داشت که پقی بزنه زیر گریه و یه دل سیر گریه کنه ، دوست داشتم می رفتم زیر دوش آب گرم و آنقدر گریه می کردم که دیگر دلم حوصله بهانه گرفتن را از دست بدهد ، دل که بهانه می گیرد دیگر به هیچ چیز گوش نمی کند ، به اینکه این روزها می گذرد ، به اینکه شاید از جهاتی باید نیمه پر لیوان را دید .

می دانید من با احساسم زندگی می کنم ، با خیلی از خاطره ها که داشتم با خیلی از روزها که گذشته ، وقتی که اون روز گفتن  " یاد ... هم بخیر ، خدا رحمتش کند " حس کردم اگر فقط کمی دیگر موضوع ادامه پیدا کند اشکم سرازیر می شود ، شانس آوردم که چیزی از من نپرسیدند و الا نمی توانم بغض فرو خورده را پایین ببرم .

آن روز که بچه ها رفتند حس کردم که چقدر همه جا دلگیر شده ، فکر کردم که اینجا دیگر سوت و کور است ، فکر کردم چقدر دلم برای همه آنهایی که اینجا نیستند تنگ است ، جلوی رویشان خندیدم ، شوخی کردم اما وقتی رفتند حس کردم دیگر تاب ماندن ندارم .

به این فکر کردم که خب تا آخر که اینجا نیستی ، اگر یک روز قرار شد بروی چه ؟ فکر کردم دلم برای همه تنگ می شود ، فکر کردم دفعه آخری که قرار بود محل کارم را عوض کنم ، آن روز آخر با چه زحمتی با بغض خداحافظی کردم و از بعضی از اتاقها فرار کردم .

و آن روز آخر توی ماشین چقدر دوست داشتم هیچ کسی چیزی نمی گفت تا من در حال و هوای خودم باشم ، چقدر خوب بود که ضبط را خاموش می کردند تا آهنگی که با احساس آن لحظه ام تطابق داشت را گوش می کردم .

فکر کردم که اینها خیلی درست نیست ، فکر کردم باید منطقی بود اما چه کنم که همه این سالها با احساسم زندگی کرده ام .

+ نوشته شده در  2006/12/30ساعت 9:49  توسط مهدی  |