(1) بعضی از آدمها هستند که بیچاره به دنیا می آیند ، بیچاره که می گویم یعنی ممکن است در یک خانواده سطح پایین از لحاظ اقتصادی و فرهنگی باشد ، شاید خودشان دست و پایی بزنند و کمی بالا بیایند اما اگر خانواده و اطرافیان در جمعی باشد که این امکان نباشد این روند ادامه می یابد ، خیلی ها به همین صورت زندگی می کنند ، بزرگ می شوند و احتمالا از خانواده ای با سطح فرهنگی یکسان ازدواج می کنند و تا آخر عمر همین روند بیچارگی را ادامه می دهند ، وقتی خیلی از این افراد را می بینم که گناهی هم نداشته اند فکر می کنم این دختر یا این پسر چه گناهی داشت ؟ شاید اگر او هم در یک خانواده دیگر به دنیا آمده بود ، الان فرد دیگری بود ...
بعضی دیگر از افراد هستند که دقیقا روند مخالفی را طی می کنند ، در یک خانواده متمول فرهنگی ، اقتصادی به دنبا می آیند ، همیشه در ناز و نعمت زندگی می کنند ، لای پر قو بزرگ می شوند ، رسیدگی می شوند ، درس می خوانند ، دانشگاه می روند ، اجازه دارند با سایرین معاشرت کنند ، تجربه می کنند و می آموزند که آنطور زندگی کنند که دوست دارند. تا دو خانواده از همین جنس با هم تلاقی پیدا کنند و این شکل زندگی به همین صورت ادامه پیدا می کند ، همان رفاه نسبی در زندگی جدید و ادامه ماجرا ...
بعضی از افراد هستند که در یک خانواده از نوع خانواده اول به دنیا می آیند ، شاید با بیچارگی بزرگ شوند اما دست و پا می زنند و آنقدر حرکت می کنند تا به سمت بالا حرکت کنند ...
بعضی ها هستند ...
خیلی طولانی می شه اگر بخوام به همین شکل ادامه بدم ، نمی دونم این چه نوع تقسیم بندی در مورد جامعه و آدمهاست ، اما چند روز پیش فکر می کردم شاید اکثر آدمها همان شکل اول و دوم باشند ( حالا گروه متوسط ها را هم اضافه کنید ) ، یعنی شکل کلی زندگی بر روی یک خط جلو می رود . اصلا نمی دانم چطور شد که این مطلب فکرم را مشغول کرد و نوشتم !
(2) دیروز به این نتیجه رسیدیم که واقعا بعضی از کسبه در مورد کاسبی و مشتری ها چه فکر می کنند ؟ یعنی انقدر خودت را زرنگ فرض می کنند یا مشتری را از دسته کورها می دانند که این طوری چرندیات را پشت سر هم ردیف می کنند . " ما برای رفاه حال شما ... " ، " ما فقط برای خدمت به شما ... " بابا حداقل اینقدر رو راست باش که همه چیز را طوری وانمود نکنی که فقط برای رفاه حال ما کار می کنی !
(3) خیلی وقت است که به خیلی جریانات فکر نکردم ، انتخابات شوراها ، خبرگان ، سقوط هواپیما ، حرفهای همیشگی رئیس جمهور ، سفرهای استانی و ... یعنی اصلا فرصت فکر کردن نداشتم تا اینکه امروز دوباره این عکسها را دیدم ، روز دانشجو ...
(4) بعد از یک مدت ننوشتن ، چقدر سخت است که دنبال کلمه ها بگردی ، راستی این وبلاگ رختکن خاطرات کجا رفته ؟ انگار هیچ خبری ازش نیست ...
پ.ن :
بعد از پست مطالب و کامنت دوستان :
(1) رختکن خاطرات ظاهرا از این به بعد روی این آدرس قرار گرفته ( هر چند که آقا مهدی آدرس لینک را اشتباه نوشتی اما پیداش کردم ! )
تا یادم نرفته ( کشتم خودمو این پست برای سومین باره که داره ویرایش می شه ! ) یکی از پستها و کامنتهای مهدی را که می خواندم فکر کردم که چقدر خوبه که خیلی از حرفهای خواهرش را می فهمد، چقدر خوبست که این همه به او نزدیک است و به تفکراتش بها می دهد ، فکر می کند او هم اجازه دارد فکر کند ، اجازه دارد آنچه که فکر می کند درست است را انجام دهد . صحبت بر سر شخص این آدم نیست صحبت بیشترم سر تفکرات آدمهاست .
خیلی وقت پیش آشنایی تعریف می کرد که فلانی آنچنان کتکی از برادرش خورده که بعد از یک ماه هنوز هم روی صورتش جای کبودی دیده می شود . خیلی از آن روزها گذشته اما خیلی وقتها یاد آن حرف می افتم و فکر می کنم که واقعا این آدم چه فکری می کند ؟ این آدم ...
(2) یکی از دوستان برایم کامنت گذاشته که " ... زندگی خیلی هم روی یه خط راست جلو نمی ره. اگه اینطور بود همه ی آدم ها مثل خانواده اشان بودند. خیلی از بچه ها با خانواده اشان تفاوت های فاحشی پیدا می کنند. خیلی ها برعکس خانواده اشان می شوند. و خوب خیلی ها هم کمابیش همان راه را ادامه می دهند.
... "
باید بگم شاید منظورم را درست نگفتم ، من اصلا منظورم چیزهایی که گفتید نبود ، بیشتر منظورم فقر و ثروت آدمهاست که البته این هم نسبی است و آمار دقیقی نیست ، در کل گفتم ! اما به نظرم رسید خیلی ها در فقر و بدبختی به دنیا می آیند و به همین شکل هم ادامه می دهند ، هیچ وقت دنیا برایشان آنطور نمی شود که روی دیگر زندگی را ببینند . خیلیها هم هستند که از همان ابتدا در ناز و نعمت بزرگ می شوند و تا آخر همین شکل را ادامه می دهند ، بعضی ها هم متوسط ... اما در کل به نظرم برای اکثر مردم یک خط مستقیم است !