خیلی وقت پیش وقتی بچه بودیم ، وقتی که به کار و زندگی اینقدر جدی فکر نمی کردیم یه روز عصر توی حیاط خونمون با دختر همسایه و پسر یکی از همسایه ها بازی می کردیم ، از این توپ بادی چند رنگ ها بود که ماهی یکبار سوراخ می شد ! ( فکر می کنم همه هم سن و سالهای من از این توپها داشتیم ) توپ برای دختر همسایه بود ، هنوز خیلی گرم بازی نشده بودیم که من و صدا کرد گفت بیا ! بعد به دور از چشم پسر همسایه به من گفت ببین این ... همش دستش رو توی دماغش می کنه من نمی خوام دستش به توپم بخوره ، بیا بریم بالا بازی کنیم ! منم سرمو تکون دادم گفتم باشه . بعد دو تایی اومدیم به پسر همسایه گفتیم ما دیگه بازی نمی کنیم می خوایم بریم بالا ... از اون سالها خیلی گذشته ، دیگه من پسر همسایه را سالهاست که ندیده ام .
حالا نفر بغل دستی من در شرکت مدام دستش را توی دماغش می کنه ، ظاهرا اینجوری عمیق تر فکر می کنه ! سعی می کنم اون طرف رو نگاه نکنم ! حالا دوباره من مثل همه این سالها اصلا اطرافش نمی پلکم و به وسایلش دست نمی زنم ! یه دفعه یاد این خاطره افتادم . نه به این خاطر که آن ذهنیت و خاطره باعث چنین تفکری شده ، خیلی شدید با این مورد مشکل اخلاقی ، اجتماعی دارم . یه مدلهایی اصلا برام قابل تحمل نیست !