(1) این چیزایی که توی پست قبلی گفتم نه اینکه بگم من اینجوری ام ! من اینم ... نه !
اما دوست دارم اینطوری باشم ، تلاش می کنم به نظرات دیگران هم احترام بگذارم . می دونید خیلی سخته که ما آدمهای خودخواه قبول کنیم بقیه هم برای خودشان نظری دارند . شاید اصلا آنها درست تر از ما فکر می کنند . هیچ لزومی ندارد حتما همه مثل ما زندگی کنند ، مثل ما فکر کنند . اصلا آدمی یعنی همین .
فکر می کنم توی ایران این موضوع خیلی وخیم تر از کشورهای دیگر است . به قول یک نفر که می گفت خیلی وقتها اظهار نظرهای ما ، این پچ پچ ها می تواند زندگی یک نفر را به بازی بگیرد . راست می گفت ! چقدر توی حرفهایی که می زنیم ( می زنم ) به این چیزها فکر می کنیم ؟ چقدر خودمان را جای اون طرفی قرار می دهیم که در موردش ، در مورد عقایدش حرف می زنیم ؟
(2) دلم برای روزای پاییزی تنگ شده ، دلم برای برگهای روی زمین ، خش خش برگها تنگ شده .
دلم برای پیاده روی جلوی پارک ساعی ، توی نم نم بارون تنگ شده ...
دلم برای شال گردن ، برای همه لباسای پاییز و زمستونی تنگه !
دلم برای غروبهایی که کم کم سوز زمستون می زنه تنگ شده .
دلم هوای پاییزی کرده ...
دلم هوای پیاده روی کرده .