تبليغاتX
روزانه های من ... - فضولی و صداقت ...
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir

(1) یک دفترچه ای را آن بالای کتابخانه دیدم و فضولی اجازه نداد که بازش نکنم . شاید نباید می خواندم اما کمی این طرف و آن طرف رفتم و آخر نتوانستم . بیشتر برایم شکل سالنامه جالب بود اما بازش کردم یک سری یادداشتها بود ، ورق که زدم فهمیدم که از این یادداشتهایی است که خانومها در جلسات قرآن و موعظه ها یادداشت برداشته اند . ( این را بیشتر از روی نوع نوشتن و محتویات دفترچه متوجه شدم ، مشخص بود که تند تند یادداشت شده )

سعی کردم تند تند ورق بزنیم ، در روی یکی از صفحات جمله ای با این مضمون نوشته شده بود که : " مردها همیشه حرف حق و درست را می زنند ، حتی اگر پست ترین آنها باشند " ظاهرا یکی از صحبتهای خانم جلسه ای بوده !

این یادداشت را که دیدم زودی دفترچه را بستم و گذاشتم سرجای قبلی و سعی کردم دیگر به این جمله فکر نکنم و آنرا از ذهنم خارج کنم .

 

 

(2) توی تاکسی نشسته بودم دو نفر جوان پشت سرم در حال حرف زدن بودند ، نمی خواستم گوش کنم اما آنقدر آرام صحبت نمی کردند که بی خیال بشوم ، از طرفی موضوع صحبت هم برایم جالب بود . سر تخت طاووس که رسیدیم یکی در ادامه صحبتهایش گفت:

- در خانه ما که اینطوری نیست ، کسی در مسائل شخصی کسی دخالت نمی کند ، ممکن است راهنمایی یا توصیه ای در کار باشد اما دخالت نیست . مثلا خواهر من گوشی تلفن را دستش می گیرد و پچ پچ صحبت می کند . من هم می دانم که این یک دوست معمولی نیست ، به هر حال ما هم که بچه نیستیم ! دست خودمون هم تو کاره ...

- دوستش بلافاصله پرسید : یعنی برات جالب نیست بدونی طرف کیه ؟

- حتما یک پسر ، یک پسر مثل من ، مثل تو ! حتما اگر بخواهد ؛ دوستش را معرفی می کند دیگر ! ممکن است من ازش بخواهم مراقب باشد ، ممکن است بگویم اگر خودت دوست داری ما را به هم معرفی کن اما دخالتی نمی کنم . می دونی چرا ؟ چون خواهر من هم مثل من و تو آدمه ! چطور تو دوست دختر داری من دارم ، بعد انتظار داریم اون دوست پسر نداشته باشه ؟ چطور من و تو عقلمون می رسه بعد عقل اون نمی رسه ؟

- جالبه ! خیلی روابط جالبی توی خانه تان دارید ، پدر و مادرت چطور ؟ برخوردی نمی کنند ؟

- نه ! شاید آنها دورادور مراقب باشند اما در کار ما دخالتی نمی کنند ، به این باور رسیده اند که بچه هایشان بزرگ شده اند و خودشان می دانند ...

 

ماشین به سر حافظ نزدیک شده بود و من پیاده شدم ، توی راه مدام به این حرفها فکر می کردم . شاید بگویید بی غیرتی است ، شاید بگویید بی مسئولیتی است اما من طرز تفکر آن خانواده را می پسندم ، من این را می پسندم که حداقل بدانیم که خواهر ما هم به این شعور رسیده ، این را بفهمیم که اگر ما نیاز به صحبت با یک جنس مخالف را حس می کنیم او هم این حس را دارد ...

بحث طولانی است که شاید در این چند سطر نگنجد ، شاید بگویید چارچوب این رابطه کجاست ؟ شاید بگویید جامعه خیلی خراب است ! شاید .... نمی دانم ! یعنی شاید آدم تا با چیزهایی درگیر نشده دقیقا نمی داند یا اگر چیزی بگوید فقط حرف است .

اما فکر می کنم حتی در وجود من ، که هر از گاهی دم از امروزی بودن می زنم چیزهایی از یک مرد متعصب ایرانی وجود دارد ! چیزهایی که خیلی از آنها باید زدوده شود .

 

+ نوشته شده در  2006/8/30ساعت 10:6  توسط مهدی  |