تبليغاتX
روزانه های من ... - منِ واقعی
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir

(1) می دونید چیه ؟ واقعیت اینه ما ( ما نگم که مشکلی پیش بیاد ، می گم اکثر ما ) اون آدمایی که توی وبلاگهامون معرفی می کنیم نیستیم ! یعنی به صورت کامل نیستیم ، دوست داریم که این گونه باشیم ، اما این وبلاگ و دنیای مجازی به نوعی آرمانهای ماست ... 

اگر این طوری که در اکثر وبلاگها می بینیم باشیم و فکر کنیم پس باید دنیای واقعی ما هم طور دیگری می شد ، خیلی بهتر از اینکه هست . شاید یکی از دلایلش این باشد که سعی می کنیم خیلی راحت - وقتی مشغله فکری زیادی نداریم - پشت کامپیوترهایمان بشینیم و وبلاگ بنویسیم .

من دوست دارم آدم آروم و منطقی باشم ، دوست دارم خیلی عصبانی نشم ، سعی می کنم خیلی متعصبانه به مسائل و زندگی نگاه نکنم ، سعی می کنم خیلی خودخواه نباشم اما در دنیای واقعیت خیلی وقتها تمام این حرفها را فراموش می کنم . خیلی وقتها " مهدی " خودخواهی می شوم که دیگر هیچ منطقی را نمی پذیرد .

نمی دانم چرا دنیای مجازی اینگونه است ، من تجربه خوبی روی این دنیا ندارم ، چند سال پیش در گروه مجازی عضو بودم که روی آن افراد طور دیگری حساب می کردم ، اما حقیقی آنها متفاوت از مجازیشان بود و به همین علت هم دیگر عضو آن گروه نیستم . حالا که کمی آزادتر فکر می کنم ، به نظرم خود من هم در آن فضای مجازی انسان دیگری بودم ، شاید نه به اندازه آنها اما آن مهدی واقعی نبودم . 

نمی دانم ، به هر حال فعلا اینگونه فکر می کنم .

 

(2) امروز خیلی اتفاقی وبلاگ " دی ناز" رو دیدم ، اولین باری بود که مطالبش را می خواندم ، لینکش را به پیوندها اضافه کردم . پستی که بیشتر نظرم را به خود جلب کرد این بود :

دختر تو خانواده ای روشنفکر و آزاد بزرگ شده و هیچ وقت هیچ محدودیتی تو زندگی واسش گذاشته نشده البته این به این منظور نبوده که دختر هم از این آزادی نهایت استفاده رو کرده باشه ولی یاد گرفته که یه سری موضوعات کاملا شخصیه و کسی حق نداره واسش تعیین تکلیف بکنه. پسر مذهبیه و باور داره که اجرای عقاید مذهبیش توسط خودش و همسرش بسیار ضروریه و دختر باید کاملا مسائل مذهبی رو که خصوصا پسر روش تاکید داره انجام بده. اولیش و بزرگترینش رعایت حجاب و مسائل مرتبط به اونه که برای پسر مساله ای بسیار حیاتی محسوب میشه ... متن کامل را از اینجا بخوانید 

یه کامنت براش گذاشتم :

من به تفکر آن دختر و چنین خانواده ای خیلی احترام می ذارم ، از دیدن خانواده هایی که به فرزندانشان ( خصوصا دختران ) آزادی این را می دهند که خودشان انتخاب کنند ، خیلی احترام می گذارم ( در این مورد مفصل حرف دارم که بعدا خواهم گفت ).

هر چند که در یکی از  پستهای وبلاگم مطلبی نوشتم که جدایی و بر هم زدن یک زندگی مشترک خیلی سخته ، اما به نظرم و تحت این شرایط اگر من جای آن دختر بودم سعی می کردم تا به دنبال زندگی بهتری باشم ، اختلاف نظر در مورد خیلی مسائل خیلی سخته ، یکی از موارد همین مسائل عقیدتی است ، به خصوص آن هم در شرایطی که طرفین نخواهند نظرات همدیگر را بپذیرند ( و احتمالا نمی توانند بپذیرند ) ، این طور هم که از مطلب متوجه شدم پسر چون از ابتدا اینگونه تربیت شده نمی تواند تفکرش را عوض کند – حداقل تا وقتی خودش نخواهد نمی تواند –

مدتها است که در مورد تعصب فکر می کنم اینکه این تعصبات وحشتناک ما مردان ایرانی از کجا سرچشمه می گیرد ، من اگر خودم جای دخترها بودم و مدام به من گوشزد می کردند روسری را جلوتر بکش ، آستینت عقب رفته است اصلا حس خوبی پیدا نمی کردم .

دوست دارم از این تابوی سنتی و مذهبی که در آن گیر افتاده ایم ( و شاید خودم هم گیر افتاده ام رها باشم ) .

+ نوشته شده در  2006/8/14ساعت 13:58  توسط مهدی  |