(1) زمان چقدر زود می گذره انگار همین دیروز بود که باهم بازی می کردیم ، دعوا می کردیم ، همدیگه رو کتک می زدیم – اون روزی که نقاشی منو پاره کردی و به نظرم یک نفر بزرگترین جفا در حق من کرده !! - چقدر زود بزرگ شدیم ، چقدر زود مث آدم بزرگها و آدمهای محترم در مهمانی ها همدیگر را دیدیم ، هر کدام سراغ کار و زندگی خودمان رفتیم .
بچه که بودم مدرسه ام در یک کوچه خیلی بلند و باریک بود ، سرمای زمستان در این کوچه می پیچید ، من هم کیف به دست در راه بودم .
همیشه صبحها به این فکر می کردم که تا چشم به هم بزنم مدرسه تعطیل می شود و همین راه را بر می گردم – و همین هم بود – و نه تنها اون روز که چقدر زود اون سالها گذشت ، در بین راه فکر می کردم من به دنیا آمدم حالا در این کوچه ام ، امروز هم می گذرد ، فردا ، این هفته ، این ماه و سال تموم می شود ، من بزرگ می شوم و فکر می کردم حتی پیر می شوم و می میرم ، همه این فکرها در ذهن من در عرض 5 دقیقه می آمد و می گذشت تا من به درب ورودی مدرسه برسم .
الان فکر می کنم چقدر زود آن روزها ، هفته ها ، ماهها گذشت .حالا مثلا برای خودم بزرگ شدم ! درسم تموم شده ، سربازی رفته ام ، سر کار می روم ، ازدواج کرده ام . انگار همه اینها یک روز بوده ...
(2) چند روز پیش توی ماشین یه ترانه گذاشته بود :
...
به پشیزی نگرفتی دل ما رو
همه قصه هام تو هستی
لحظه ، لحظه هام تو هستی
تو خیالم توی خوابم
پا به پام بازم تو هستی ...
اون وقتا آهنگها و ترانه ها قشنگ تر بود یا ما جوون تر و سر حالتر بودیم ؟ چقدر با این آهنگها زندگی می کردیم . چند ماه بی وقفه ؟ چقدر زیر لب اینها را زمزمه می کردیم ؟ چه روزهایی بود .
یک روز از خواب بیدار می شدم و هوس داریوش می کردم ، گوش می کردم و چقدر غصه دار می شدم و چه لذتی داشت . روز بعد چیز دیگری می شنیدم و سر حال و شاداب بودم ...