"از کجا معلوم که موفقیت شما را به بدترین استبداد نکشاند؟ اگر آدمی به اندازه کافی عمر کند میفهمد که هر پیروزی روزی به شکست تبدیل میشود..."
این کتاب انگار طلسم شده بود! نمیدونم چرا انقدر خواندنش طول کشید، شاید به خاطر این بود که اواسطش کمی برایم خسته کننده شده بود، یعنی همه چیز مثل هم بود. داستان در مورد مردی است که بعد از خوردن یک دارو عمر جاودانه پیدا میکند و روزهایی که دیگر همه شبیه هم می شوند، بدون هیچ دلخوشی و امیدی، بدون هیچ شور و عشقی... اواسط کتاب که بودم فکر کردم انگار بدترین دعاست که یک نفر عمر جاویدان داشته باشد. انگار به تباهی میرسد.
"دستم را جلو بردم. برای اولین بار پس از قرنها، علیرغم گذشته و آینده، نیروی عشق او مرا یکپارچه در زمان حال قرار می داد، یکپارچه زنده ام می کرد. وجود داشتم: مردی بودم که زنی دوستش می داشت، مردی با سرنوشت عجیب، اما انسانی از همین کره زمین. انگشتانش را نواز کردم ، فکر یک کلمه، یک کلمه کافی بود تا آن پوسته سخت از هم بشکافد، و دوباره آتشاب جوشان زندگی بخروشد، جهان دوباره رنگی به خود بگیرد؛ دوباره انتظارها و شادیها و اشکها زنده شود.
به نجوا گفت : عشق مرا بپذیرید .
چند روز ، چند سال و او با چهره شکسته و چروکیده در بستر افتاده است؛ همه رنگها فرو مرده ، آسمان تاریک شده ، و عطرها یخ بسته است: "فراموشم می کنی"
همه می میرند – سیمون دوبوار
ترجمه مهدی سحابی
انتشارات فرهنگ نشر نو – 413 صفحه 45000 ريال