به من ميگويد "درست ميشه انشااله!"
بلافاصله لبخند ميزنم، يادم ميافتد كه اين اواخر در شركت قبلي همه حرفها و شوخيها و همه چيز به همين جمله ختم ميشد و آخر سر هم درست نشد! شايد هم از حوصله ما خارج بود تا صبر كنيم و درست شود! صبر ايوب ميخواست كه نداشتيم.
آقاهه كه از اتاق بيرون ميرود ، ميگويم احتمالا همه جا همينطور است و هيچ وقت هيچ چيز درست نميشود! فقط ما آدمها هستيم كه جابجا ميشويم و در جاي جديد فكر ميكنيم و اميدواريم كه درست شود اما آش همان آش است...
اما اين روزها و محل كار جديد پرانرژي هستم، درست مثل پارسال.
فعلا سرخوشيم تا ببينيم چطور ميشود!