اين روزها اصلا در زمان حال نبودم،برگشته بودم به پارسال همين موقعها، اصلا اين بوي نم و تموم اين خيابونها منو با خودش برد به پارسال، پارسالي كه وضعيت طور ديگري بود.
بوي نم، بارون،
شرشر بارون و دويدن از در تاكسي تا هتل
سالن اجتماعات،
حرف و حرف و حرف ، دفاع كردنها ،
تيك تيك ساعت كه چقدر با عجله هوا تاريك ميشد،
اون ميز توي هتل و خماري چشمها و سيني چاي كه پر و خالي ميشد
اميد آخر هفته كه همه چيز خوب خوب تموم ميشه (درست مث فيلم هنديها كه اتفاقا تراژدي از آب در آمد!)
خنديدنها ، حرف زدنها ، ريسه رفتنها ،
اون تابلويي كه روش با ماژيك سبز نوشتن "باز باران با ترانه ، با گوهرهاي فراوان..."
شام ، عكس
اون مسير هر روز و هر شب و اون مغازهها ،
صداي فرياد رانندهها كه "تهران، يك نفر..."
چاي توي اون ليوانهاي يكبار مصرف
هواي سرد ، آبجوش
صبونه كه اون آقاهه ميپرسيد "آبميوه يا شير؟"
صبونهاي كه هر روز تكرار ميشد، دايالوگها همان هميشگيها
حالا كه ديگه تموم اين حرفها تموم شده ، نوشتم كه بگم ديروز در زمان حال نبودم!