حوالي ظهر است ، ميپرسم آقای... كجاست؟ گفتند كلاس داره تشريف داشته باشيد احتمالا تا 15 دقيقه ديگر تموم ميشه. روي صندلي مينشينم سرم را به پشت صندلي تكيه ميدهم و چشمانم را ميبندم از داخل اتاق صداي همنوازي سهتار و تنبك را ميشنوم، آرام ميشوم، به چي فكر ميكردم؟! درب اتاق باز ميشود... چند دقيقه است كه اينجا نشستهام؟
به اين شغل ، به اين احساس حسودي ميكنم...