تبليغاتX
روزانه های من ... - اسب سفید
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir

ديگه هوا تاريك شده ، توي ماشين نشسته‌ايم، درست پشت يه چراغ قرمز طولاني، 150ثانيه شايد اگه چند ثانبه زودتر رسيده بوديم رد شده بوديم ، حالا چه فرقي مي‌كنه؟ ضبط ماشين روشن است و صداي گوگوش كه‌ با كيفيت پايين مي‌خونه :

تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
تو از دشتهاي دور و جاده هاي پر غبار
براي همصدايي همزبوني اومدي
....
 
راننده آرنج دست راستش رو روي فرمون مي‌ذاره و زير چونه‌اش مي‌ذاره بعد به دورها خيره مي‌شه،انگار اصلا به چراغ و مردم و ماشينها نيگا نمي‌كنه! پيش خودم فكر مي‌كنم شايد 30 سال پيش تو دوران عاشقي اين ترانه را مي‌شنيده، شايد به اون روزها فكر مي‌كنه، شايد داره به قرضها و بدهي‌ها و اجاره خونه‌اي كه چند روز ديگه بايد بده فكر مي‌كنه، شايد به شهريه دانشگاه آزاد دخترش، شايد به اين فكر مي‌كنه كه هيچ وقت فكر نمي‌كرده بعد از كار اداره بايد با اين ماشين مسافر از اين سر شهر به اون سر شهر ببره ، شايد .....
چراغ سبز مي‌شه و ماشينا بوق مي‌زنند، پيش خودم فكر مي‌كنم خدايا اينجا خيلي از آدما خيلي بيشتر از اون چيزي كه حقشونه كار مي‌كنن و هميشه هم كارشون گيره!
ماشين حركت مي‌كنه ، راننده ساكته ، من هم !

+ نوشته شده در  2007/10/27ساعت 8:37  توسط مهدی  |