گاهي اوقات مرز بين اينكه بخواهي "مستقل باشي و زندگي برايت حصاري نباشد" و اينكه در عين حال بخواهي خودخواهي نكني و به هر حال در زندگي مشترك به يه سري منافع و خواستههاي طرف مقابل هم احترام بگذاري خيلي باريك است. اما به هر حال اين خيلي مهم است كه زندگي مشترك حكم زندان نباشد كه بخواهيم همديگر را در آن زنداني كنيم....
سعي كردهام كه اين در اين مدت كوتاه اين چنين باشد، حالا نميدانم چه جاهايي خودخواهي كردهام و كجاها...؟
اما در همراهي خود حد فاصل را نگه داريد
و بگذاريد باد هاي اسمان در ميان شما به رقص درايند.
به يکديگر مهر بورزيد اما از مهر بند مسازيد.
بگذاريد که مهر درياي مواجي باشد در ميان دو ساحل روح هاي شما
جام يکديگر را پر کنيد اما از يک جام منوشيد.
از نان خود به يکديگر بدهيد اما از يک گرده نان مخوريد.
با هم بخوانيد و برقصيد و شادي کنيد، ولي يکديگر را تنها بگذاريد،
همانگونه که تار هاي ساز تنها هستند، با ان که از يک نغمه به ارتعاش در مي ايند.
دل خود را به يکديگر بدهيد ، اما نه براي نگه داري
زيرا که تنها دست زندگي مي تواند دل هايتان را نگه دارد.
در کنار يکديگر بايستيد اما نه تنگاتنگ:
زيرا که ستون هاي معبد دور از هم ايستاده اند،
و درخت بلوط و سرو در سايه يکديگر نمي بالند.
"جبران خليل جبران"