دفعه آخر ، همین 10 روز پیش آقای کتابفروش " همنوایی شبانه ارکستر چوبها " را معرفی کرده بود ، گفت خوانده است و رمان جالبی است . کلی هم جایزه ادابی بنیاد گلشیری و مهرگان ادب و منتقدین ادبی دارد . روی هم رفته بد هم نبود مخصوصا اواسط کتاب حسابی آدم را تحریک به خواندن می کند اما آخرش نفهمیدم چی شد ! نمی دونم شاید من نفهمیدم ، شاید ...
در تمام متن هم طوری است که از این طرف به آن طرف می رود و اوایل آدم اصلا نمی داند کجاست و از که و چه می گوید . اصلا :
" سید رنگ به چهره نداشت و آن مغناطیس که همه را به سوی او می کشید عجالتا از کار افتاده بود . گرچه به ندرت پیش می آمد که خودش را ببازد اما همان چند باری که پیش آمده بود دیده بودم چگونه آن رنگ گندمگون که به چهره اش نشاط می بخشد جا به زردی بیمارگونه می داد و آن انحنای ملایم پس پلک ها و ابروها که عاطفه عمیق و روحانی در صورتش منعکس می کرد ، به خطوطی شکسته و در هم مبدل می شد و آن کشیدگی اسبوار سر و گردن جا به بادکنک سوزن خورده ای می داد که هر دم مچاله و مچاله تر می شد . پس این طور راز آن مهره مار ؟ انگار از طرز نگاه کردنم به آنچه در مغزم می گذشت پی برده بود . ناگهان قلبش دوباره گرفت ؛ من و رعنا ناچار شدیم پیش از هرگونه پرسشی در اطرف وقایع آن شب به اقدامات اولیه بپردازیم . همین که خواباندیمش روی تخت رعنا شروع کردن به مالیدن قلب او . من هم رفتم به طرف تلفن .
دو شاخه از پریز بیرون بود و خود پریز هم جاکن شده بود . تلفن را که وصل کردم ، سید با صدای خفیفی گفت : برای من می خواهی زنگ بزنی ؟
- تو باید شماره ی امداد پزشکی را حفظ باشی .
- نه چیزی نیست باید بروم .
رعنا گفت کجا با این حال ؟
- باید بروم آنیس نگران می شود .
می دانستیم که اگر هم نرود مساله ای نخواهد بود . در واقع زن و شوهری بودند که هر کدام برای خود زندگی مستقلی داشت .
....
همنوایی شبانه ارکستر چوبها
رضا قاسمی - انتشارات نیلوفر
حالا کتاب " کیمیا خاتون " را برداشته ام تا ببینم چه می شود !