هر چقدر خواستم بحث را در دست خودم بگيرم نشد ! اين آقا رفته بود بالاي منبر و داشت از مباحث مختلف علمي ، تكنيكي ، بازرگاني مي گفت . كه بايد به چه صورتي مخاطب را جذب كرد و ... حالا اگر حرف حساب مي زد مي گفتم مطالعه داشته ، تجربه كرده است . اما حرفهايي مي زد كه در دكان هيچ عطاري پيدا نمي شود ، فكر مي كنم دچار اين توهم شده بود كه هر كسي با او روبرو مي شود از پرسنل محترم است و او بايد تا جايي كه جان در بدن دارد سخنراني كند - اصلا چه لزومي دارد به حرف طرف مقابل گوش كند ؟ -
بس كه روي اين صندلي كج كج نگاهش كردم گردنم داشت مي شكست ، بعضي وقتها زير چشمي با ساعت ديواري بالاي سرش نگاه مي كردم. آخر سر بعد از يكي دو ساعت يه جوري بحث رو تموم كردم و خداحافظ و الفرار !
در تمام راه به اين فكر مي كردم بعضي آدمها به خاطر مقام و منصبي كه دارند ، به خاطر اينكه همه افراد دور و بر مثل بز اخوش سر تكان مي دهند و اصلا موقعيتي براي انتقاد نيست اين توهم را دارند كه احيانا پخي هستند ...
مي خواستم بگويم قربان اون اداره وابسته به دولت را رها كن و كمي در بين مردم باش تا گوشي دستت باشد ، آخر ما هيچي براي خودت خوب است !