تبليغاتX
روزانه های من ...
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir
تازشم جديدا دكترا يه داروهايي كشف كردند كه تقويت كننده موي سر، بلند كننده قد ، تقويت كننده قواي جنسي و فرم دهنده‌ سينه‌هاست!
راست مي‌گم خدايي! خودم ديدم ماهواره هي تبليغ مي‌كنه و زير نويس رد مي‌شه!
بعد هر دفعه من فكر مي‌كنم اين دارو بو كردنيه! ماليدنيه! خوردنيه! چيه ؟ شايدم option داره ، يعني شما كليدش رو مي‌زني مي‌گي براي تقويت موي سر مي‌خواما بعد مي‌خوريش! فقط بايد حواست خيلي جمع باشه اشتباهي كليد كناري رو نزني!

خلاصه علم اين روزا پيشرفت كرده خفففففن !


+ نوشته شده در  2007/12/5ساعت 10:33  توسط مهدی  | 

خدايا اگه قرار شد من روزي صاحب و مدير يك شركت و تشكيلاتي باشم حداقل مث همون شركته كه شيك و تر و تميز بود و اتاق مديريتش بزرگتر از هال و پذيرايي خونه ما بود باشه! كف ساختمان هم حتما سنگ باشد و دفتر كار من حداقل از طبقه ششم به بالا باشد و وضعيت مالي شركت هم كه … خوب باشد ديگه، خوب! يعني اگه قرار شد يه جاي كوچيك دو سه طبقه و در پيت و قديمي باشه نمي‌خوام اصلا!
اووووم حالا اگه اونقدر شيك و بزرگ هم نبود اشكالي نداره اما يه چيز معقولي باشه ديگه باشه؟‌
ممنونم !
+ نوشته شده در  2007/11/28ساعت 8:19  توسط مهدی  | 

در طول اين مدت به اين وبلاگ تغييراتي دادم،حالا هم در تدارک وبلاگ جدید و انتقال هستم. نمي دونم اوايل در حد نوشتن يكسري خاطرات و روزمرگي‌ها بود اصلا به چيز ديگه اي هم فكر نمي‌كردم اما حالا فكر مي‌كنم خيلي اينجا رو دوست دارم، واقعا يه جور مامن شده برام ، فكر مي‌كنم از نظر روحي و رواني چقدر خوبه آدم چنين جايي داشته باشه !
بعد به اين فكر كردم چه خوب مي‌شد اگه همه وبلاگ داشتن تا چيزايي رو كه تو دنياي واقعي به هر دليل نمي‌گوييم و سانسور مي‌كنيم اينجا بخوانيم. 
اون تصوير كناري "به ياد داشته باش كه روزها و لحظه‌ها هيچگاه باز‌نمي‌گردد" كه از نظر موضوعي نسبت به نام وبلاگ هم بي راه نيست از نادر ابراهيمي است كه خيلي ازش خوشم اومد!
در مرحله بعدي در طي اين هفته ها تمام نوشته‌ها در طول سال گذشته را به ترتيب به بخشهاي زير تقسيم كردم :
روزمرگي‌ها و خاطرات
دوست كوچولوي من
نظرات و جامعه
موسيقي و كتاب
ساير افاضات!
اين پرت و پلاهايي كه كمي سخت بود تا طبقه بندي كنم،ببشتر از اين بابت كه از نظرموضوعي خيلي متفاوت بودند در قالب ساير افاضات قرار دادم.
چقدر خوب مي‌شد كه بلاگفا هم اين labelها را در كنار اين مطالب درج مي‌كرد .البته فعلا مشکلات بزرگتری با بلاگفا دارم و تا هفته دیگه احتمالا در وبلاگ اصلی هستم!

يه چيز ديگه كه بگم اون اوايل كسي نمي‌دونست دارم اينجا چيزي مي‌نويسم به اين علت كه فكر مي‌كردم نمي‌خوام خودسانسوري كنم‌،‌اما الان خيلي‌ها مي‌دانند‌،‌اصلا چه اشكالي‌ داره‌؟ اگه اينا عقايد واقعيه منه خب همه بدونن،چه بهتر!  
 

+ نوشته شده در  2007/11/1ساعت 8:32  توسط مهدی  | 

وقتيكه رفتي سر يه كار جديد قبل از اينكه دقيقا از اوضاع مطلع بشي هيچ حرفي نزن فقط گوش كن. فقط گوش‌؛‌ نه اظهار نظر. براي اينكه دقيقا ببيني چي به چيه دو ساعت و دو روز و ... كافي نيست. از تجربيات و چيزايي كه ياد گرفتي چيزي نگو! حداقل چند هفته نگاه كن، بررسي كن ، بعدا حرف بزن،اون هم خیلی محتاطانه !

پ.ن: اينو اصلا در مورد شخص خاصي نگفتم،خودمم هم که کام فی السابق همان شرکت قبلی مشغولم! فقط يه تجربه‌ست كه بايد يادم بمونه...

+ نوشته شده در  2007/10/4ساعت 9:54  توسط مهدی  | 

 

دلم واسه پاييز ، برگهاي زرد و خشكيده كه زير پات صدا مي كنن تنگ شده ،

دلم واسه  بادهايي كه وعده زمستون رو مي ده تنگ شده

دلم واسه لباساي پاييزي و زمستوني ، واسه اون كاپشن گرم قهوه ايم تنگ شده

دلم واسه اون نيم چكمه اي كه پارسال خريده بودم تنگ شده

به نظرم پاييز ، زمستون ، بهار خيلي خوب و قشنگند . خيلي از تابستون خوشم نمي آد ، حداقل از وقتيكه دوره مدرسه تموم شده !

 

فعلا تنها كنسرت‌هاي ماه آخر تابستان را عشق است! امروز بليت كنسرت "حسين عليزاده و گروه هم آوايان" را داريم ...

+ نوشته شده در  2007/9/5ساعت 7:30  توسط مهدی  | 

آقا اعتیاد بالا رفته...
با بررسي‌هاي انجام شده و آزمايشهاي مختلفي كه انجام شد اعتياد بنده به وبلاگ چيزي حدود 60% اعلام شده :

60%How Addicted to Blogging Are You?

Mingle2 - Dating Site

لينك‌ها از یک پزشک و اینجا، آدرس آزمايشگاه مركزي هم كه اينجاست.

 

+ نوشته شده در  2007/9/1ساعت 8:15  توسط مهدی 

حساب كن بشيني n ساعت در مورد blogrolling راهنما بخوني، يه اكانت جديد باز كني و همه اين لينكهاي كناري رو بذاري از اونجا بخونه و ببينه چه باحال ليست بر اساس بروزرساني‌ها نشون داده مي‌شه و هيجان و ... آدم اشك شوق تو چشمش جمع مي شه ! – بعد مي آم اين ليست دستي و حذف مي‌كنم و مي‌گم راحت شدما-
بعد از يه ساعت دوباره بياي نيگا كني كه اين ليست blogrolling نيستش كه! هي ريفرش ، هي ريفرش. بعد هي بگردي و بچرخي تو سايتهاي مختلف و از اين فيلتر شكنها استفاده كني ببيني اي بابا انگار اين blogrolling فيلتره و فقط اگه با يه فيلتر شكن سايت رو ببيني ليستت رو نشون مي‌ده و خيلي‌ها با اين اشكال روبرو شدند ، بعد دوباره فكر كني و محبور بشي از اول بي‌خيال Blogrolling بشي و از اول ليستت رو وارد وبلاگ كني ! آي آدم مي سوزه ...
آخه يكي نيست بگه اين بيچاره چرا فيلتر شد ؟

+ نوشته شده در  2007/8/26ساعت 8:10  توسط مهدی  | 

الو ، الو ؟
اینجا فیلتر شده ؟ با کدوم اکانت ها اینجا را نمی بینید ؟
قول می دم پسر خوبی باشم و حرفهای خوب خوب بنویسیم ، فیلتر نباش دیگه ...
من که چیز بدی ننوشتم :p
+ نوشته شده در  2007/5/25ساعت 16:15  توسط مهدی  | 

هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بی رحم تو بيزارتر است
بگذاشتيم ، غم تو مگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است

(1) خیلی کار عقب افتاده دارم ، به نظر خیلی عقبم . فرصت نمی کنم به کارهام برسم . هر روز صبح موقع بیرون اومدن که تارم رو می بینم کلی غصه می خورم . دوستش دارم ، خیلی زیاد . حس می کنم آرومم می کنه ...

سعی می کنم حالا که خیلی فرصت نمی شه اخبار موسیقی را دنبال کنم . بزرگداشت جلیل شهناز ، صحبتهای شجریان ، صحبتهای لطفی ...

بعضی وقتا آدم حس می کنه بیشتر از یه تفریحه ، فکر می کنه یه جور نیاز ! مثلا امروز دیوانه وار دوست داشتم صدای ناظری را بشنوم ! یه جوری اوج بگیره ، یه جوری باهاش بغض کنم ...

حالا که من می خوام استادم رو پیدا نمی کنم ، به نظرم باید از اول شروع کنم ، به نظرم باید برم سراغ یه استاد جدید ...

تازه کلی کتاب و مقاله دارم که باید بخونمش ! دیگه ... دیگه دوست دارم تنبلی نکنم صبحها یه کمی شعر هم بخونم ، یکی یه کتاب در مورد اشعار مولانا پیشنهاد کرده اما هنوز فرصت نکردم که بخرمش .

 

(2) سقوط هواپیمای مسافربری در مشهد !  وقتی خبر را شنیدم به این فکر کردم که فقط اگر آمار درستی از تصادفات جاده ای اعلام شود ، به صورت میانگین چند تصادف زمینی ، هوایی و ... داریم ؟ فقط چند حادثه هوایی در ماههای اخیر در ذهن داریم ؟

 

(3) رئیس جمهور محترم در آخرین سفر استانی به آذربایجان غربی بیش از 70 مصوبه تصویب کردند !! فکر می کنم بعد از چهار سال مصوبات دولت محترم برابر با کل مصوبات دولتهای قبلی خواهد بود . حالا جالب آنجاست که خیلی از مصوبات در حد و اندازه رئیس جمهور نیست و بیشتر مربوط به استانداری ، فرمانداری و ... است . عجب حکایتی شده این سفرهای مارکوپولو و مصوباتش !

هفته قبل در زیرنویسهای تلویزیون مطلب با مزه ای از سایپا دیدم:  " هفته دولت بر دولت مهرورز و ملت مهرجو مبارک باد ! " شوخی شوخی ملت هم شدند مهرجو ! الان در به در دنبال مهر می گردیم .

+ نوشته شده در  2006/9/4ساعت 9:0  توسط مهدی  | 

(1) چند سال پیش در کتابی در مورد " توقع داشتن " خوانده بودم ، از آن به بعد  واقعا سعی کردم که توقع ام را از دیگران کم کنم ، سعی کردم این را توی کله ام فرو کنم که همه وظیفه ندارند که آنگونه رفتار کنند که من انتظار دارم . اما بعضی وقتها فراموش می کنم !

بیشتر هم در مورد افراد نزدیک به خودم فراموش می کنم . اگر این را در ذهنمان جا بیندازیم هم خودمان راحت زندگی می کنیم و هم زندگی را به کام دیگران تلخ نمی کنیم . یادمان باشد که زندگی را فقط خودمان می سازیم ، اطرافیان وظیفه ندارند که در طول زندگی به ما سرویس دهی بکنند . به قول " لئوبوسکالیا"  ما قلمویی در دست داریم که با آن خودمان زندگی را ترسیم می کنیم ، می توانیم برای خودمان دنیایی خوب و قشنگ بیافرینیم و یا برای خودمان جهنمی خلق کنیم .

 

(2) وبلاگم را دوست دارم ! برای کسی نمی نویسم اما این نوشتن را دوست دارم . نوشتن برایم دغدغه نیست اما دوست دارم هر از گاهی اینجا یادداشتی بنویسم . می خواهم در این وبلاگ خود خودم باشم اما گاهی در این وبلاگ چیزی می شوم که دوست دارم باشم . شاید یک روزی برای اینجا یک دامین .com گرفتم ...

+ نوشته شده در  2006/8/26ساعت 11:6  توسط مهدی  | 

(1) اینجا یادی از فریدون فروغی کرده ، به نظرم آثاری که ازش به جا مونده زیبا و دلنشینه . چقدر من این صدا را دوست داشتم و چقدر آن ترانه ها را شنیدم ، از نو و از نو ...

همه ترانه هایش را دوست داشتم ، نه فقط یک آهنگ و یه ترانه همه ترانه هایش را : مترسک ، نیاز ، چکمه پوش ، قحطحی  و ...

 

یه نفر می آد که من منتظر دیدنشم

یه نفر می آد که من تشنه بوییدنشم ...

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه ...

 

چشای آبی تو مث یه دریا می مونه

تن خسته منم مث یه ماهی می مونه ...

 

چقدر روزی که خبر مرگش را شنیدم ناراحت شدم ، یک ویژه نامه از فروغی دیدم که ازش کپی گرفتم ، مجله ای که در سالهای آخر با او مصاحبه کرده بود را هنوز دارم ،  گفته بود اگر می خواهند یک هنرمند را بکشند اجازه فعالیت را از او بگیرند ، قطعا خواهد مرد .

واقعا یک نوازنده با سازش زندگی می کنند ، یک هنرمند با هنرش ، با آثاری که می سازد و با اینکه دیگران ببینند ، بشنوند ...

اما خواننده های امروزی انصافا" دریغ از هنر ! بسیاری از آنها تنها چیزی که در آثارشان یافت نمی شود صدا و ترانه و موسیقی است . به زور بیکینی پوشان و رقاصان می خواهند ترانه را به خورد ملت بدهند ، اکثرشان می گویند این از بهترین آلبومهای تولید شده است ( با تاکید بر اینکه قصد تمجید از خودشان را ندارند ) ، یکسال برای آلبوم وقت می گذارند اما هر چه فکر می کنم این یک سال صرف چه چیزی شده ، آهنگ ، ترانه و یا تنظیم متوجه نمی شوم !؟

دیگر واقعا هنر هم هنر نیست بحث تقلید را کنار می گذارم اما به قول یکی از خوانندگان که می گفت امروز خوانندگی احتیاج به هیچ چیزی ندارد ، نه صدا ، نه دانش ، نه هیچ چیز ، فقط پول لازم دارد .

نمی خواستم خیلی در این باره چیزی بگویم اما کمی طولانی شد !   

 

(2) یکی از اشکالات دنیای امروز این است که رسانه ها اغلب بی طرفانه جریانات را اعلام نمی کنند . جریانات که می گویم از ساده ترین آنها تا جنگ و مسائل سیاسی آن است . مثلا یکی از آنها همین جنگ اسرائیل و حزب اله . از یک طرف رسانه های غربی اسرائیل را برنده این جنگ می بینند از طرفی هم رسانه های داخلی از پیروزی قاطع حزب اله خبر می دهند و اعلام می کنند فردا تمام اتوبوسها رایگان ( عجب جشنی ولی ! ) و توزیع میوه و شیرینی در تمامی میادین شهر ...

از بس که این روزها تلویزیون سید حسن نصراله را از تلویزیون نشان می دهد و هر روز تصویرش را بر روی در و دیوار می بینیم و پوسترهای مختلف می بینیم کف کردیم !!

 

(3) خاتمی بالاخره چند روز پیش از دولت خودش حمایت کرد و گفت " تمام افتخارات انرژی هسته ای متعلق به دولت جدید نیست و این افتخار برای دولت من است ! "

چه عجب این رئیس جمهور محجوب دفاعی کرد ، حرفی زد ! آقا هنوز دیر نشده وقت داشتی چرا عجله می کنی ؟

+ نوشته شده در  2006/8/16ساعت 13:48  توسط مهدی  | 

(1) می دونید چیه ؟ واقعیت اینه ما ( ما نگم که مشکلی پیش بیاد ، می گم اکثر ما ) اون آدمایی که توی وبلاگهامون معرفی می کنیم نیستیم ! یعنی به صورت کامل نیستیم ، دوست داریم که این گونه باشیم ، اما این وبلاگ و دنیای مجازی به نوعی آرمانهای ماست ... 

اگر این طوری که در اکثر وبلاگها می بینیم باشیم و فکر کنیم پس باید دنیای واقعی ما هم طور دیگری می شد ، خیلی بهتر از اینکه هست . شاید یکی از دلایلش این باشد که سعی می کنیم خیلی راحت - وقتی مشغله فکری زیادی نداریم - پشت کامپیوترهایمان بشینیم و وبلاگ بنویسیم .

من دوست دارم آدم آروم و منطقی باشم ، دوست دارم خیلی عصبانی نشم ، سعی می کنم خیلی متعصبانه به مسائل و زندگی نگاه نکنم ، سعی می کنم خیلی خودخواه نباشم اما در دنیای واقعیت خیلی وقتها تمام این حرفها را فراموش می کنم . خیلی وقتها " مهدی " خودخواهی می شوم که دیگر هیچ منطقی را نمی پذیرد .

نمی دانم چرا دنیای مجازی اینگونه است ، من تجربه خوبی روی این دنیا ندارم ، چند سال پیش در گروه مجازی عضو بودم که روی آن افراد طور دیگری حساب می کردم ، اما حقیقی آنها متفاوت از مجازیشان بود و به همین علت هم دیگر عضو آن گروه نیستم . حالا که کمی آزادتر فکر می کنم ، به نظرم خود من هم در آن فضای مجازی انسان دیگری بودم ، شاید نه به اندازه آنها اما آن مهدی واقعی نبودم . 

نمی دانم ، به هر حال فعلا اینگونه فکر می کنم .

 

(2) امروز خیلی اتفاقی وبلاگ " دی ناز" رو دیدم ، اولین باری بود که مطالبش را می خواندم ، لینکش را به پیوندها اضافه کردم . پستی که بیشتر نظرم را به خود جلب کرد این بود :

دختر تو خانواده ای روشنفکر و آزاد بزرگ شده و هیچ وقت هیچ محدودیتی تو زندگی واسش گذاشته نشده البته این به این منظور نبوده که دختر هم از این آزادی نهایت استفاده رو کرده باشه ولی یاد گرفته که یه سری موضوعات کاملا شخصیه و کسی حق نداره واسش تعیین تکلیف بکنه. پسر مذهبیه و باور داره که اجرای عقاید مذهبیش توسط خودش و همسرش بسیار ضروریه و دختر باید کاملا مسائل مذهبی رو که خصوصا پسر روش تاکید داره انجام بده. اولیش و بزرگترینش رعایت حجاب و مسائل مرتبط به اونه که برای پسر مساله ای بسیار حیاتی محسوب میشه ... متن کامل را از اینجا بخوانید 

یه کامنت براش گذاشتم :

من به تفکر آن دختر و چنین خانواده ای خیلی احترام می ذارم ، از دیدن خانواده هایی که به فرزندانشان ( خصوصا دختران ) آزادی این را می دهند که خودشان انتخاب کنند ، خیلی احترام می گذارم ( در این مورد مفصل حرف دارم که بعدا خواهم گفت ).

هر چند که در یکی از  پستهای وبلاگم مطلبی نوشتم که جدایی و بر هم زدن یک زندگی مشترک خیلی سخته ، اما به نظرم و تحت این شرایط اگر من جای آن دختر بودم سعی می کردم تا به دنبال زندگی بهتری باشم ، اختلاف نظر در مورد خیلی مسائل خیلی سخته ، یکی از موارد همین مسائل عقیدتی است ، به خصوص آن هم در شرایطی که طرفین نخواهند نظرات همدیگر را بپذیرند ( و احتمالا نمی توانند بپذیرند ) ، این طور هم که از مطلب متوجه شدم پسر چون از ابتدا اینگونه تربیت شده نمی تواند تفکرش را عوض کند – حداقل تا وقتی خودش نخواهد نمی تواند –

مدتها است که در مورد تعصب فکر می کنم اینکه این تعصبات وحشتناک ما مردان ایرانی از کجا سرچشمه می گیرد ، من اگر خودم جای دخترها بودم و مدام به من گوشزد می کردند روسری را جلوتر بکش ، آستینت عقب رفته است اصلا حس خوبی پیدا نمی کردم .

دوست دارم از این تابوی سنتی و مذهبی که در آن گیر افتاده ایم ( و شاید خودم هم گیر افتاده ام رها باشم ) .

+ نوشته شده در  2006/8/14ساعت 13:58  توسط مهدی  | 

بانگ موذن مرا کشد به مسجد

ناله جان سوز تار اگر گذارد

حبیب اگر گذارد ، جانم اگر گذارد

 

(1) خیلی مسخره ست که بدتر از من هیچوقت پاتو از کشور بیرون نذاشته باشی بعد هم مرتبا بخوای از واژه های غیرفارسی برای کلمات استفاده کنی ، نمی گم به سیستم بگو سامانه ، به کامپیوتر بگو رایانه یا هلیکوپتر برات بشه چرخ بال !  اما " ويژه" یا "خاص" ( درست یا غلط فارسی یا بیگانه ) کلمه ای بسیار متعارف در فارسی است این راحت تره یا اینکه بخوای بگی " خیلی specially " ؟؟ اونم در مورد مطلب به این سادگی و کشکی !

 

(2) ماهواره روشنه ، " شهره " داره می خونه ... در هر صحنه لباس عوض می کنه ، دامن کوتاهی به پا دارد ، روی تخت می شینه ، پاشو روی پاش می اندازه ، روی تخت می شینه ، به دیوار تکیه می ده !

ازم می پرسه این چرا اینجوری می کنه ؟

می گم این برای خوندن نیومده که ، اومده پر و پاچه اش رو نشون بده . یعنی اصلا بنده خدا نمی تونه بخونه !

این روزها معنی هنر ، خوانندگی ، موسیقی و همه عوض شده ! واقعا سعی می کنند به زور تصویر و بیکینی پوشان و رقاصان موسیقی را به خورد ملت بدهند ... واقعا با نگاهی متعصبانه به قضیه نمی کنم اصلا هم بحث غرب گرایی و ... ندارم صحبتم فقط این است که ترانه های امروزی اکثرا فاقد کیفیت لازم است ( از نظر ترانه ، موسیقی و حتی صدای خواننده ، ترانه های مخصوصا لس آنجلسی ها که دیگر معرکه است ! بعضی که فقط 3-2 بیت را مرتبا" تکرار می کنند)

بیشتر از این حیرانم که با هر کدام که مصاحبه  می کنند می گویند روی این آلبوم یک سال است که داریم کار می کنیم و هزارها تعریف و تمجید ، روی کجای این آلبوم یکسال است که کار می کنید ؟

آلبومهایی که اکثرا می بینیم و می شنویم ، مثل این است که شعرها را شب ها سروده اند و فردای آنروز تا قبل از ظهر موسیقی و به اصطلاح تنظیم تا شب هم خواننده می ره برای ضبط و ... !

وقتی دوربین مرتبا" روی باسن خانوم سوژه زوم کرده و تا جایی که مقدور است پاها را به سمت بالا سیر می کند دیگر چه حرفی باقی می ماند ؟

حالا بعدا مفصل تر از موسیقی های امروزی خواهم نوشت .

 

+ نوشته شده در  2006/7/10ساعت 14:14  توسط مهدی  | 

(1) دقت کردین یه جاهایی می بینی آقای رئیس با بچه اش می آد ، همه کارمندان و کارکنان دور و برش می پلکند ، قربون صدقه اش می روند که چقدر قشنگه ، چقدر نازه ، کلاس چندمی ؟ آخی ، نازی و ...

اما در همین شرکت – حتی به طور همزمان – اگر نگهبان ، سرایدار و یا یک کارمند جزء شرکت هم با بچه اش آمده باشد حتی اگر اون بچه به مراتب بامزه تر و دوست داشتنی تر از بچه رئیس محترم باشه هیچ کس دست نوازشی به سرش نمی کشد .

ما آدم بزرگها بعضی وقتها شدیدا" همه چیز را زیر پای می گذاریم .

 

(2) چند وقت پیش وقتی به بابام نگاه کردم دیدم چقدر موهاش نسبت به چند سال پیش سفید شده ، چقدر خسته تر از گذشته شده ، یه لحظه دلم سوخت . یه لحظه ناراحت شدم  – فرقی نمی کنه پدر یا مادر – فکر کردم که یقینا" اینها از خیلی چیزهای زندگی خودشان گذشته اند ، خیلی جاها وقتی ما بچه تر بودیم و یا همین حالا از ما دفاع کرده اند ، در کنار ما بوده اند ، از خیلی کارهای ما گذشت کرده اند . در تمام این بیست و چند سال ... در تمام این مدت دلخوشی شان ما بوده ایم ، مثلا ثمره زندگیشان !

بعد ما – ما می گم خود من – چطور وقتی یک مورد کوچک دیدیم چشممان را به روی همه چیز می بندیم ، همه حرمتها را نادیده می گیریم .

فکر می کنم حقی که گردن ما دارند خیلی بالاتر از اینهاست که بخواهیم با یک حرف ناسپاسی کنیم ،  چیزی به غیر از احترام از ما توقع دارند ؟ چقدر راحت می توانیم کاری کنیم که از ما رضایت داشته باشند ، با یک جمله محبت آمیز ... همین .

یه زمانی وقتی پشت میزش نشسته بودم و آقای a  روبروی من راحت لم داده بود ، بهم گفت باید خیلی ممنون پدر و مادرت باشی ، مخصوصا مادر .- خیلی بیشتر از هر فرزند دیگری -  ضمن اینکه برات خیلی زحمت کشیدند ، در این سالها شرایط سختی را هم به نسبت بقیه داشته اند – همونجا که نشسته بودم حس کردم بغض سنگینی دارم ، حس کردم اگر ادامه بدهد حتما به یاد آن خاطرات گریه ام می گیرد –

 

(3) امروز یکی حرف جالبی می زد می گفت :" ضمن اینکه زن و شوهر نسبت به هم وظیفه دارند ، ضمن اینکه خودشان باید وظایف خودشان را بدانند اما باید سعی کنند برای هم " باید " و " نباید " تعیین نکنند . نباید از هم توقع  نابجایی داشته باشند . "

 

(4) امروز یه وبلاگ دیدم از نظر رنگ و تم مث وبلاگ خودم ، جالب اینکه تقریبا در یک مقطع زمانی شروع به نوشتن کردیم و جالبتر اینکه موضوعات ارسال شده هر دو هم کمی به هم نزدیک است ! اینجاست ...

+ نوشته شده در  2006/7/8ساعت 13:48  توسط مهدی  | 

(1) زمان چقدر زود می گذره انگار همین دیروز بود که باهم بازی می کردیم ، دعوا می کردیم ، همدیگه رو کتک می زدیم – اون روزی که نقاشی منو پاره کردی و به نظرم یک نفر بزرگترین جفا در حق من کرده !! -  چقدر زود بزرگ شدیم ، چقدر زود مث آدم بزرگها و آدمهای محترم در مهمانی ها همدیگر را دیدیم ، هر  کدام سراغ کار و زندگی خودمان رفتیم .

بچه که بودم مدرسه ام در  یک کوچه خیلی بلند و باریک بود ، سرمای زمستان در این کوچه می پیچید ، من هم کیف به دست در راه بودم .

همیشه صبحها به این فکر می کردم که تا چشم به هم بزنم مدرسه تعطیل می شود و همین راه را بر می گردم – و همین هم بود – و نه تنها اون روز که چقدر زود اون سالها گذشت ، در بین راه فکر می کردم من به دنیا آمدم حالا در این کوچه ام ، امروز هم می گذرد ، فردا ، این هفته ، این ماه و سال تموم می شود ، من بزرگ می شوم و فکر می کردم حتی پیر می شوم و می میرم ، همه این فکرها در ذهن من در عرض 5 دقیقه می آمد و می گذشت تا من به درب ورودی مدرسه برسم .

الان فکر می کنم چقدر زود آن روزها ، هفته ها ، ماهها گذشت .حالا مثلا برای خودم بزرگ شدم ! درسم تموم شده ، سربازی رفته ام ، سر کار می روم ، ازدواج کرده ام . انگار همه اینها یک روز بوده ...

 

(2) چند روز پیش توی ماشین یه ترانه گذاشته بود :

...

به پشیزی نگرفتی دل ما رو

همه قصه هام تو هستی

لحظه ، لحظه هام تو هستی

تو خیالم توی خوابم

پا به پام بازم تو هستی ...

 

اون وقتا آهنگها و ترانه ها قشنگ تر بود یا ما جوون تر و سر حالتر بودیم ؟ چقدر با این آهنگها زندگی می کردیم . چند ماه بی وقفه ؟ چقدر زیر لب اینها را زمزمه می کردیم ؟ چه روزهایی بود .

یک روز از خواب بیدار می شدم و هوس داریوش می کردم ، گوش می کردم و چقدر غصه دار می شدم و چه لذتی داشت . روز بعد چیز دیگری می شنیدم و سر حال و شاداب بودم ...

+ نوشته شده در  2006/7/3ساعت 13:36  توسط مهدی  | 

امروز یه لینک جدید در قسمت " پیوندهای وبلاگ " گذاشتم . اسم این قسمت از وبلاگ را خودم اینطور دوست دارم : "سایتها و وبلاگهایی که می خوانم " این سایتها اصلا جنبه  لینک بازی و  بالا بردن کانتر نداره ، تنها سایتهایی است که خودم دوست دارم و می خوانم !

 

از سایت "تحریر " خصوصا قسمتی که از " پرویز مشکاتیان " نوشته خیلی جالبه و خوندنیه !

 

+ نوشته شده در  2006/6/25ساعت 14:38  توسط مهدی  | 

(1) چقدر زود جریانات فراموش می شود خبرها اول خیلی داغ است ، همه درباره اش حرف می زنند ، خیلی ها دفاع می کنند اما بازیهای جام و جهانی و انواع خبرهای ریز و درشت "مانا نیستانی " را کم کم کمرنگ می کند تا اصلا یادمان برود چه سرنوشتی در انتظارش است و چند وقت دیگر باید در زندان باشد !

 

(2) هر کسی معمولا خودش رو ارزیابی می کند ، اصلا به آدما چیکار دارم ؟ من خودمو خیلی زود به زود خودمو ارزیابی می کنم ، ممکنه شبها قبل از خواب یا روزها وقتی در تاکسی نشستم تا به محل کارم برسم " که در چه وضعیتی هستم ؟  چه کاری انجام می دهم و … " این روزها اصلا از خودم راضی نیستم ، اصلا به کارهایم نمی رسم و کلی کار عقب مانده در لیست کارهایم باقی مانده .

 

(3) آدما موجودات عجیبی هستند ، خیلی زود به هم عادت می کنند ، معمولا خیلی زود – بسته به شخصیت و محیط قرارگیری – پیوندهای عاطفی برقرار می کنند و معمولا موقع خداحافظی ، موقع رفتن ، موقع مرگ لحظه سنگینی است . بغض می کنیم - شاید هم گریه کنیم - به خودمان امید می دهیم و حتی فکر می کنیم شاید دیگر ادامه زندگی ممکن نباشد ، شاید حتی در شرایطی نگران این باشیم که از فردا چه خواهیم کرد ؟

اما آدم خیلی انعطاف پذیر است ، خیلی زود خودش را با شرایط و محیط جدید وفق می دهد ، معمولا متوجه می شود که اینجا آخر خط نبوده و خیلی زود به همین روزهای سخت به عنوان یک خاطره نگاه می کند.

هر چند که می توانم حس کنم چه وضعیت سختی دارد اما می دانم که به روزهای جدید خیلی زود عادت می کند .

 

(4) زندگی در دوران تاهل خیلی با دوران مجردی فرق می کند ، معمولا آدمهای مجرد خیلی آرمان گرایی می کنند ، خیلی بایدها و نبایدها تعیین می کنند اما معمولا در زندگی مشترک روند به گونه ای دیگر می شود ، البته کاملا طبیعی است …

دو انسان با دو شخصیت کاملا متفاوت قرار است در کنار هم زندگی کنند ، مطمئنا" بر سر همه مسائل نگرش یکسانی ندارند ، که اگر داشته باشند باید شک کرد . مدتی زمان لازم است تا این چرخ دنده ها با هم چفت شود ، با هم هماهنگ شود و بتواند در زندگی بچرخد !

حتی اگر دو نفر از قبل باهم در ارتباط بوده باشند بازهم ذهنیت کاملی از زندگی مشترک ندارند ، کوچکترین مورد اینست که فکر می کنند طرف همیشه همین قدر مرتب ، با حوصله ، از خود گذشته و … است ، اما به هر حال در زندگی می بیند که طرف مقابل همیشه ظاهری آرایش کرده و صورت اصلاح کرده ندارد ، ممکن است بعضی مواقع آنقدر بدخلق باشد که حتی حوصله خودش را هم نداشته باشد ، اما هنر اینست که بتوانیم باهم کنار بیاییم ، بتوانیم در این خیابان دوطرفه با هم حرکت کنیم و حداقل وقتی طرف مقابل حس و حال خوبی ندارد ، او را درک کنیم ، حداقل تلاش کنیم…

 

این حرفا نصیحت نبود ، فقط برای یادآوری خودم گفتم که الان حالم بهتره ! بعضی وقتا حرف زدن و شنیدن خیلی به آدم کمک می کنه .

+ نوشته شده در  2006/6/24ساعت 12:2  توسط مهدی  | 

(1)  امروز به شدت دیر می گذره ، خیلی سخته ، دوست دارم تموم بشه ، دوست دارم آخر هفته باشه ، دلم تعطیلی می خواد ، دلم استراحت می خواد . فعلا مخم نمی کشه ، تعطیل کرده !

 

(2) در پست قبلی ازم پرسیده بودند خوشبختی چیه ؟ شاید حرفام کمی آرمان گرایانه به نظر رسیده باشد ، شاید خیلی ها بگویند دلت خوش است ، شاید بگویند خوشبختی یعنی پژو 206 ، شاید بگویند یعنی خانه ، زن ، بچه یا ...

خوشبختی نسبی است ، خوشبختی بستگی به خود آدمها – به خود ما - دارد .

کسی می تواند با همان پژو 206 و خانه و زن و بچه خوشبخت نباشد ، اما شاید دیگری بدون اینها و با داشتن یک زندگی آرام و ساکت خود را خوشبخت ترین بداند . چیزی که به نظرم وجود دارد که پول و مادیات می تواند ابزاری برای خوشبختی باشد – خود خوشبختی نه اما ابزاری برای آن -  زیاد آرمان گرایانه حرف نمی زنم چون فقر هم می تواند عاملی برای بدبختی باشد ( یه جمله معروفی داریم – یه چنین چیزایی با این مضمون - که می گه پول خوشبختی نمی آره اما فقر می تونه بدبختی  بیاره ) من تا حدودی با این حرف موافقم .

به نظرم هر چقدر هم نیمه پر لیوان را ببینی نمی شه کار نداشته باشی ، اجاره خونه ات عقب باشد ، کلی بدهی داشته باشی و زن و بچه به جانت غر بزنند اما خود را خوشبخت بدانی . شاید دید مثبت به قضیه و امید داشتن بتواند تلاشی برای بازگشت به وضعیت نرمال باشد اما خوشبختی نه ...

اما حالا ماجرایی بشنوید ، کسی را سراغ دارم که همه چیزهایی که شاید بعضی به عنوان فاکتورهای موفقیت و خوشبختی بدانند ، به دست آورده است . مدرک معتبر دانشگاهی ، خونه ، ویلا ، شرکت ، پول اما با همین اینها خودش می گفت که بدبخت است ، خودش می گفت که خوشبخت نیست ، خودش می گفت که همیشه در خانه بگو مگو و جنگ و دعوا دارد ، خودش می گفت که خانه و زندگی را به نام زن و بچه اش کرده و حتی اگر یکهفته به خانه نرود کسی از خانه اش تماس نمی گیرد که کجایی و ...

+ نوشته شده در  2006/6/20ساعت 15:50  توسط مهدی  | 

(1) با خانوم همسر قرار گذاشتيم که کار و درگيريهاي زندگي اجازه نده که فقط درگير مسائل کاري باشيم و همديگه رو فراموش کنيم ، حداقل در حدي که مي تونيم خوش باشيم و به گردش و تفريحمون برسيم . براي همين هم در ماه چند وعده اي باهم بيرون غذا خوردن ، سينما رفتن رو از واجبات کار قرار داديم . در همين راستا ديروز خانوم همسر فيلم " آتش بس " رو رزرو کرد و رفتيم سينما . – تا همين جاي کارو داشته باشيد دو گروه آدم هستن که توي سينما يه کمي رو اعصاب من راه مي رن يکي اينان که تا رسيدن دست مي کنن از تو کيف ساندويچي ، چيپسي ، خرت و پرتي در مي آرن و در تمام حال مشغول هستند ، آدم فکر مي کنه اومدن پيک نيک ! يکي ديگه هم بعضي آدما که از بي مکاني به سينما مي آن و خودشون دو تايي يه جور فيلم ديگه بازي مي کنن و هر لحظه که نيگا مي کني مي بيني در حال فعاليت ديگه اي هستن ! -  ديروز با توجه به سينمايي که ما رفتيم و سينماي با فرهنگيه و از اين سينما گذريها نيست به پست آدماي اول افتادم درست همين کنار دست من ! همين تيتراژ اوليه بود که ساندويچ و نوشابه رو در آوردن و ...  . بگذريم !

اوايل فيلم که داشتم شک مي کردم به کار تهمينه ميلاني ، اوايل کمي زياد از حد غلو شده بود و باعث مي شد حوصله آدم سر بره ، اما کم کم بهتر شد ، اواخر فيلم از فيلم خوشم اومد و خوشحال بودم که به ديدن فيلم اومديم ، احساس کردم که فيلمي بود که در انتها حرفي براي گفتن داشت و فقط بر مبناي مسخره بازي و وقتگذروني ساخته نشده بود . اما در بعضی از سکانسها زیادی آب و تاب داده شده بود و حملات کمی غیر منطقی بود.

راستي يادم رفت بگم گلزار هم خيلي خوب بازي کرده بود ، اون ماست بازي و يخ هميشگي خيلي بهتر شده بود ...

 

(2) "علی دایی مجبور شد مصدوم شود " تیتر جالبیه نه ؟ با اینکه یکی دو روز از بازی گذشته هنوزم مردم داغند ! هنوز هم می گن ما می تونستیم و ...

 

(3) وقتی فکری توی ذهنم قرار می گیره دیگه بدجوری مشغولم می کنه ، اینقدر باید بهش بال و پر بدم و پخته اش بکنم و به یه جایی برسه تا کمی ذهنم آروم بگیره ، دیشب از اون وقتا بود ، امون هیچ کاری رو بهم نمی داد !

 

(4) فکر کنید آدم همسرش رو – خیلی ناگهانی - از دست بده ! فکرش هم سخت و دردناکه . مخصوصا اگه آدم عاشق باشه ، اگه از خیلی چیزای زندگی برای رسیدن به معشوق گذشته باشه ، اگه اون طرف براش معبود  و هدف شده باشه .

اول اومدم بگم مخصوصا اگر که آدم جوون باشه ، خیلی بیشتر براش سخت می شه اما دیدم نه چه فرقی می کنه ؟ میانسالی ، پیری ...  . نه فرقی نداره . آدما زود به هم عادت می کنند اما حیف که تا وقت بودن قدر همدیگه رو نمی دونیم !

واقعا آدم نمی دونه چرخ زمونه چجوری می گرده ، فردا قرار چه اتفاقی بیفته و ...

 

(5) روحیه ، انگیزه و اعتماد به نفس و اینکه آدم خودش رو دوست داشته باشه خیلی در زندگی و چگونه زندگی کردن آدما موثره .

دیدین آدمایی که پیر و تنها شدن ؟ بعضیا دیگه همه چیز رو – حتی خودشون – رو فراموش می کنند ، غذا درست کردن ، به خود رسیدن ، بیرون رفتن ... کم کم به این باور می رسند که دنیای اونا داره به آخر می رسه ، باور می کنند که پیر شدن . وقتی می شینی می گه : از ما که گذشت ، آی ننه ! قلیم مشکل داره ( حالا انصافا" خیلی از اینا تلقینه )

اما بعضیا انقدر به خودشون و زندگی علاقه دارند که به خود می رسند ، همچنان آرایش می کنند و به این فکر نمی کنند که خب واسه کی آرایش کنم و به خودم برسم ( یه جواب خیلی ساده برای خودت ! ) ، بیرون رفتن و تفریح را یکی از ارکان زندگی می کنند و سعی می کنند در این چند صباح باقی مانده از زندگی لذت ببرند  . خیلی از این جور پیرمرد و پیرزنها خوشم می آد ، سعی می کنند که حداقل زندگی خوبی داشته باشند ، آدم وقتی می بینه احساس جوونی و طراوت بهش دست می ده و فکر می کنه زندگی می تونه خیلی قشنگ و رنگارنگ بشه .

قلموی زندگی تا حد خیلی زیادی دست خود ماست ، بستگی داره که بخواهیم چه جوری زندگیمون رو بسازیم .

 

(6) ایران کشور مناسبتها و هفته هاست ! یک هفته ، می شه هفته کتابخوانی و تمام کشور برای بستر سازی فرهنگ کتاب و کتابخوانی در این هفته بسیج می شوند ، همه صحبتها ، برنامه ها و رسانه ها در حول همین محور می شود ،

هفته بعد هفته درختکاریه . حالا نوبت به کاشت نهال و صحبتها در این مورد است : شهرداری ، رئیس جمهور و رئیس مجلس همه یک نهال در دست دارند و ...

هفته بعد ، هفته مبارزه با مواد مخدر است ، آمارها و گزارشات تکان دهنده ، پوسترها و بروشورهای نصب شده در خیابانها و میادین اما خیلی زود پرونده این موضوع همه بسته می شود ، هفته دیگر هفته دیگری است . ای کاش بعضی از حرفها ، بعضی از گزارشات ، بعضی از اقدامات ، بعضی از فرهنگ سازی و اطلاع رسانی فقط برای یک هفته نبود ، ای کاش ....

 

(7) چند روز پیش جلسه پرسش و پاسخ شهرداری تهران با دانشجویان بود و پوسترهای آن در خیابان نصب شده بود " جلسه پرسش و پاسخ با شهردار محبوب تهران " .... و دیروز گزارشی در شرق چاپ شده بود ، گفتم تا یادم نرفته بنویسم که این محبوب بودن یا بهتر بگم خود محبوب دیدن مسولان ، ما رو کشته ... همه احساس محبوب بودن دارند ، یکی نیست بگه بابا رو که نیست از انتخاب ریاست جمهوری چند ماه گذشته ؟ اون پوسترهای بزرگ و رنگارنگی که از در و دیوار آویزون بود چه زود فراموش شد !

 

 

+ نوشته شده در  2006/6/13ساعت 12:47  توسط مهدی  | 

(1) تب و تاب فوتبال فعلا خیلی داغه و حالا تحلیلهای بعد از بازی شروع شده ، پیر و جوون و دختر و پسر هم نمی شناسه … اما – اگر از حق نگذریم - ایران با وجود " علی دایی" با 10 نفر بازی می کرد !

نمی دونم چرا همه می خواهیم بازی را احساسی و از سر عرق ملی ببینیم . از نظر منطق خب واقعا تیم ، بازی و ساختار تیم مکزیک بهتر از ایران بود اما می شد نتیجه بهتری هم گرفت .

می شد که حداقل با دومین گل شیرازه تیم از هم نپاشه ، می شد بازیکنان بهتری را در کنار هم جمع کرد و درگیر اسمها و باندها نشد ، می شد که پیرترها کم کم جای خود را به جوانان بدهند و …

 

(2) من خیلی اوقات سری به وب سایتها و وبلاگهای مختلف می زنم و از جمله وبلاگ "مسعود بهنود " .

از همان روزهای اول از اینکه جایی هست که می توانم نوشته های او را ببینم خوشحال شدم -  چند ماه پیش مطلبی از ایشان را در روزنامه شرق دیدم ( در مورد جایزه ای که نیابتا" آقای آغاجری دریافت کرد ) و بار دیگر جای نوشته های او را در همین چند روزنامه باقی مانده اصلاح طلب خالی دیدم -

نوشته هایش را دوست دارم ، وقتی مدتها پیش کتاب "خانوم" را خواندم دوباره چهره ایشان در دادگاه در ذهنم نقش بست و جملات مجری که اتهامات بهنود را می شمرد " استعمال مواد مخدر ، شرب خمر و  ... " دهها موردی که پشت سر هم ردیف شد و ما که با اطمینان گفتیم " دروغ است ... " هر وقت دوباره مقاله و یا کتابی می خواندم یاد آن تصویر می افتادم و این ذهنیت که همه اینها برای مخدوش کردن چهره بهنود است .

از آن تاریخ خیلی دوست داشتم که روزی از خودش بپرسم که ای کاش می نوشتید در زندان بر شما چه گذشت ، چرا در دادگاه پاسخی ندادید و ...

امروز بالاخره برای آقای بهنود در وبلاگش یک پیام گذاشتم ! امیدوارم که اگر صلاح دانست یادداشتی در اینباره بنویسد !

 

 

سلام آقای بهنود

من از نسل شما نیستم اما همه کتابهای شما – حتی آنهایی که قبلا خوانده ایم -  در کتابخانه کوچکمان جای داده ، من همه آنها را نخوانده ام اما از خواندن بعضی از آنها – خانوم ، امینه و … -  سخت مشعوف شدم ، نوشته های شما را دوست می دارم و  اظهارنظرهای منطقی و به دور از جبهه گیری شما را دوست دارم و از آن لذت می برم .

هر از گاهی نوشته های شما را از روی وب سایتها ، وبلاگ و … پرینت می گیرم تا سایر عزیزانی که از دسترسی به اینترنت محرومند از نوشته های شما محروم نباشند .

چیزی که بعد از مطالعه بعضی کتابهای شما به ذهن من می رسد ، تصویر شما از تلویزیون جمهوری اسلامی ، دادگاهی و اتهام به مصرف مواد مخدر و شرب خمر برای شما در آن روزها بود و این سوال در ذهن من که چگونه می شود ؟ و توجیه این موضوع در ذهن خودم که " دروغ است ! "

بعد از آن تاریخ - حداقل من -  هیج کجا اظهارنظری در اینباره از شما ندیدم ، کاش ( در صورتیکه تمایل داشتید ) در یک پست جداگانه به شرح این جزئیات می پرداختید …  

بی صبرانه منتظر هستم !

 

(۳) امروز صبح توی ماشین ( در راه شرکت ) دختری بلافاصله بعد از نشستن با موبایل شروع به حرف زدن کرد : " می دونی که من امروز خیلی عصبی ام ، امروز بیام اداره ، براتون اداره ای درست می کنم ، وضع خیلی بد شده ،می دونی من تو این مدت خیلی سختی کشیدم ، می دونی چند شبه ساعت 2-1 می رم خونه ؟ ... می دونی چیزایی از من می خواد که بر خلاف عرف و قانون مملکتمونه... " حرفها بوی تهدید گرفت و آخرین جمله ای که قبل از پیاده شدن گفت : " می دونی که من از خدا هم نمی ترسم ، از بابام که می دونی اصلا به حساب نمی آد ،شوهرم که خدا رو شکر ندارم ، پس فقط باید از خودم بترسم که از خودمم نمی ترسم خوشبختانه .... ، من نرمال نیستم "   و پیاده شد !

جند دقیقه ای ماشین ساکت بود ، بعد راننده مسن به من گفت: " خدا ما رو با این مملکت و شرایطی که خودمون برای خودمون ساختیم به خیر کنه ! خدا از این آخوندا نگذره ... قبلا که مملکت ما اینجوری نبود ، آقا به خدا کسی اجازه نمی داد غریبه ای به دختر همسابه چپ نگاه کنه ، آدما حرمت داشتند ، خانوما با لباس خیلی راحت تر از این امنیت بیشتری داشتند، روی مردم به هم باز نبود و ... "

جند دقیقه ای با اینکه به مسیر رسیده بودیم کنار زد و صحبت کرد ، توی راه داشتم به این موضوع فکر می کردم .

 

(۴) قرار نبود مطالب پست انقدر طولانی باشه ! به دلیل اینکه موضوعات عمدتا به هم نامربوط است آنها را با شماره از هم جدا می کنم !

 

(۵) امروز ایمیل جدیدی هم برای خانه جدیدم ساختم که لینک آنرا در سمت چپ وبلاگ برقرار کردم ، سعی می کنم با تمام مشغله ای که این روزها دارم حداقل هفته ای دوبار آنرا کنترل کنم .

 

   

   

+ نوشته شده در  2006/6/12ساعت 12:16  توسط مهدی  | 

امروز دوباره تصمیم به نوشتن یادداشتها و روزمرگیها بر روی وبلاگ گرفتم ، مدتی طول کشید تا این اسم رو پیدا کردم ( روزهای ما OurDays ) ، بعد از بین پوسته ها دنبال پوسته ای به رنگ آبی گشتم . آبی رنگ ملایم و آرامش بخشیه ! این رنگ رو از تموم رنگها بیشتر دوست دارم .
بعد نوبت به قسمت "درباره" رسید ، چی باید می نوشتم ؟ دوست داشتم چیزی از خودم ، وبلاگم می نوشتم . یاد وبلاگ "مسعود بهنود" افتادم که نوشته : " حاصل چهل سال زندگي حرفه ايم سيزده کتاب است: از سيد ضيا تا بختيار، 275 روز بازرگان، حروف[ دو حرف و حرف ديگر ]، اين سه زن، از دل گريخته ها، ضد ياد، امينه، ما می مانيم، گلوله بد است و ... "
هدفم از نوشتن (فعلا" ) تنها خالی کردن ذهنم است ، همین ! این وبلاگ یک وبلاگ سیاسی نیست ، اما ممکن است از آن زیاد بنویسم ، چرا که به قول دوستی " همه ما ایرانیها دیگه به نوعی سیاسی هستیم ! " در این پست هدفم شروع مطالبم نیست ، بلکه تنها شروعی است ....
 

 

+ نوشته شده در  2006/6/11ساعت 8:36  توسط مهدی  |