تکیه کلامش این بود: "مثل سیمون دبوار و ژان پل سارتر."
از همه اندیشه های سارتر و دوبوار، واژه های دلهره، انتخاب مسئولیت و اصطلاح سنگین ضرور ناممکن را یاد گرفته بود.
اولین تجربه اش زندگی مشترک سه ماهه با یک هم دانشکده ای شهرستانی بود که بعدها فکر کرد از زور بی جا و مکانی به او روی آورده است.
با هر مردی که آشنا می شد از زندگی آرمانی زناشویی آزاد ولی همراه با مسئولیت حرف می زد.
حالا هرشب وقتی کنار خیابان می ایستاد تا از میان انبوه ماشینها که جلوش ترمز می کنند، یکی را انتخاب کند، به خودش می گفت : شاید این یکی معنی زندگی آزاد زناشویی با مسئولیت را بفهمد."
کتاب "بازی عروس و داماد" را خواندم. کتاب کوچکی است شامل مجموعه داستانهای بسیار کوتاه. بعضی داستانها جالب هستند اما بعضی دیگر خیلی معمولی به نظر می رسد، مثل خیلی چیزها که شاید خیلیها در وبلاگهاشان می نویسند. اما خب روی هم رفته بدک نبود...
بازی عروس و داماد – بلقیس سلیمانی
نشر چشمه – 102 صفحه
1400 تومان
"از کجا معلوم که موفقیت شما را به بدترین استبداد نکشاند؟ اگر آدمی به اندازه کافی عمر کند میفهمد که هر پیروزی روزی به شکست تبدیل میشود..."
این کتاب انگار طلسم شده بود! نمیدونم چرا انقدر خواندنش طول کشید، شاید به خاطر این بود که اواسطش کمی برایم خسته کننده شده بود، یعنی همه چیز مثل هم بود. داستان در مورد مردی است که بعد از خوردن یک دارو عمر جاودانه پیدا میکند و روزهایی که دیگر همه شبیه هم می شوند، بدون هیچ دلخوشی و امیدی، بدون هیچ شور و عشقی... اواسط کتاب که بودم فکر کردم انگار بدترین دعاست که یک نفر عمر جاویدان داشته باشد. انگار به تباهی میرسد.
"دستم را جلو بردم. برای اولین بار پس از قرنها، علیرغم گذشته و آینده، نیروی عشق او مرا یکپارچه در زمان حال قرار می داد، یکپارچه زنده ام می کرد. وجود داشتم: مردی بودم که زنی دوستش می داشت، مردی با سرنوشت عجیب، اما انسانی از همین کره زمین. انگشتانش را نواز کردم ، فکر یک کلمه، یک کلمه کافی بود تا آن پوسته سخت از هم بشکافد، و دوباره آتشاب جوشان زندگی بخروشد، جهان دوباره رنگی به خود بگیرد؛ دوباره انتظارها و شادیها و اشکها زنده شود.
به نجوا گفت : عشق مرا بپذیرید .
چند روز ، چند سال و او با چهره شکسته و چروکیده در بستر افتاده است؛ همه رنگها فرو مرده ، آسمان تاریک شده ، و عطرها یخ بسته است: "فراموشم می کنی"
همه می میرند – سیمون دوبوار
ترجمه مهدی سحابی
انتشارات فرهنگ نشر نو – 413 صفحه 45000 ريال
حوالي ظهر است ، ميپرسم آقای... كجاست؟ گفتند كلاس داره تشريف داشته باشيد احتمالا تا 15 دقيقه ديگر تموم ميشه. روي صندلي مينشينم سرم را به پشت صندلي تكيه ميدهم و چشمانم را ميبندم از داخل اتاق صداي همنوازي سهتار و تنبك را ميشنوم، آرام ميشوم، به چي فكر ميكردم؟! درب اتاق باز ميشود... چند دقيقه است كه اينجا نشستهام؟
به اين شغل ، به اين احساس حسودي ميكنم...
عشق شاملو به آيدا را خيلي دوست دارم، آن تصوير بزرگي سياه و سفيد كه اولين بار رو در ورودی نشر چشمه ديدم برايم تداعي ميشود. عكس خيلي سادهاي بود ، شاملو و آيدا در كنار هم هر كدام روي يك مبل نشسته بودند. نميدانم چرا فكر كردم احتمالا عصر يك روز تابستاني است و حتما نشستهاند و چاي ميخورند!
اصلا اساس اينكه "آيدا در آينه" را ماه پيش خريدم همين است. به نظرم خيلي زيباست... شايد اصلا خلق خيلي از اين آثار وجود آيدا بوده است.
اين شعر را بيشتر از بقيه مجموعه دوست دارم، هر چند انتخاب از ميان چنين مجموعهاي كمي سخت است.
لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسهها را به شرمي چنان مبدل ميكند
كه جاندار غار نشين از آن سود ميجويد
تا به صورت انسان درآيد.
و گونههايت
با دو شيار مورب
كه غرور تو را هدايت ميكند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آنكه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم
و بكارتي سربلند را
از روسپيخانههاي داد و ستد
سر به مهر باز آوردهام.
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!
و چشمانت راز آتش است
و عشفت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.
.
.
.
راستي قبلترها گفته بودم كه شايد براي يك زندگي مشترك كمي زمان لازم باشد كه آدمها دقيقا با رفتار و اخلاق هم خو كنند و آن چرخ دندهها در هم چفت شود. جديدا فكر ميكنم كه چرخ دندهها دارند خوب با هم چفت ميشوند و خلاصه اين روزها در عين سادگي و اينكه خبر خاصي نيست و شايد همان روزمرگيهاي قديمي است شديدا خوش ميگذرد و سرخوشيم !
در تمام طول مسير ، كاست در ضبط مي گردد و هر بار شجريان با تمام احساس مي خواند و لطفي با آن سه تار بلوا مي كند ، احساس،احساس،احساس ...
" هر چه كني بكن مكن ترك من اي نگار من
هر چه بري ببر مبر سنگدلي به كار من
هر چه بري ببر مبر رشته الفت مرا
هر چه كني بكن منم خانه اختيار من
هر چه روي برو مرو راه خلاف دوستي
هر چه زني بزن مزن طعنه به روزگار من ... "
فكر مي كنم يك نفر براي اينكه يك نوازنده ، نقاش ، خوشنويس و شاعر خوبي باشد حتما بايد عاشق باشد . مگر مي شود عاشق نبود و يك موسيقي و یک اثر جاودانه ساخت؟ مگر مي شود عاشق نبود و شعري با احساس گفت؟ به نظرم اوج تجلي عشق در موسيقي و شعر است .
وقتي كه داشته اين شعر پرسوز و گداز را مي گفته چه حسي داشته؟ مگر مي شود بي احساس بود و چنين چيزي گفت ؟
شعر
موسيقي
خوشنويسي
نقاشي
بايد عاشق بود ! اصلا براي اينكه در زندگي عاشق باشي بايد هنري داشته باشي ...
پ.ن : از اینجا گوش کنید
كليد سل را خيلي دوست دارم ، ازش خوشم مي آد !
اين روزها به بهانه "ميوه ممنوعه" هم كه شده "شيخ صنعان" را خواندم، ابتداي كتاب با خودكار آبي تاريخ سال 65 نوشته شده، سالهايي كه من حتي سواد خواندن و نوشتن نداشتم اما در طي اين سالها اين كتاب در كتابخانه پدر بوده و من هيچوقت ننشسته بودم و بخوانم حالا مدتي است كه كتاب را قرض گرفتهام و شديدا مشغولم، كار تا حدي بالا گرفت كه تصميم دارم "منطقالطير" با رسمالخط جديد را براي خودم بخرم و جبران كنم.خواندنش لذتي دارد كه.... هر شب بعد از خواندن چند صفحهاي به اين فكر ميكنم كه در كتابهاي درسي چقدر در حق عطار (يا چرا عطار در حق دانشآموزان و دانشجويان) جفا شده، چرا هميشه در طول اين سالهاي مدرسه و دانشگاه فقط به اين جمله كه شيخ عطار در قرن فلان ميزيسته و منطقالطير و تذكرهالاوليا را به نگارش در آورده بسنده شده؟ چرا هيچوقت شعري كامل و جذاب از او در كتابها نيامده بود؟ يا شايد آمده و من به خاطر ندارم! نميدانم.
فعلا كه "شيخصنعان" را براي بار دوم شروع كردهام. آنقدر زيباست كه شايد نشود قسمتهايي از آنرا خلاصه كرد، از شرح احوال شيخ تا دختر پارسا اما آنجايي كه شيخ با خدا ميگويد كه چه بلايي است كه به سرش آمده و آنجاييكه با مريدان گفتگو ميكند برايم خيلي زيبا بود.
شيخ صنعان پير عهد خويش بود :: در كمال از هر چه گويم بيش بود
شيخ بود او در حرم پنجاه سال :: با مريد چارصد صاحب كمال
هر مريدي كان او بود اي عجب :: مينياسود از رياضت روز و شب
هم عمل هم علم با هم يار داشت :: هم عيان كشف هم اسرار داشت
قرب پنجه حج به جاي آورده بود :: عمره عمري بود تا ميكرده بود
....
شهرام ناظري با تمام شور ميخونه، دستمو ميذارم روي هدفون ديگه هيچ صدايي از بيرون نميشنوم، چشامو ميبندم،حس ميكنم بين صداي دف و تنبور هستم. درست همون وسط ايستادم...
خيلي احساس خوبيه، خيلي خوب! چشامو كه باز ميكنم نفر جلويي به من نيگا ميكنه و به من اشاره ميكنه و ميگه براي گوشهات ضرر داره، بهش ميگم خيلي حس خوبيه! تا حالا امتحان كردي ؟
کتاب "کیمیاخاتون" تموم شد! ازش خیلی خوشم نیومد، اوایل و حتی اواسط کتاب برایم خیلی جالب و جذاب بود که این پست را نوشتم و حتی کتاب را توصیه کردم ؛ اما مهمترین دلیلی که برایم ناخوشایند آمد من دنبال یک داستان نبودم. ظاهرا این کتاب هیچ سندیت معتبری نداره ، یعنی آخر کتاب مشخص نیست که ماخذ و منبع این داستان چیست! مخصوصا که اون هفته شنیدم که این کتاب به نوعی تحریفی از زندگی مولانا و شمس است و اصلا قابل استناد نیست ، بیشتر ناامید شدم ... راستی شمس اینطور بوده که در آخر منجر به مرگ کیمیا می شه ؟ یعنی مولانا چنین آدمی بوده ؟!
حالا کتاب "همه می میرند" سیمون دوبوار را گذاشته ام روی میز که بخوانم , کتاب را باز می کنم خجالت داره روی کتاب تاریخ نوروز 85 خورده و من هنوز نخوانده ام !
کنسرت دیشب واقعا" دیدنی بود، اگر این یکی را هم از دست می دادم دلم خیلی می سوخت. بعضی کنسرتها هست روز بعد از کنسرت که بیدار می شی انگار نه انگار , یعنی بدون هیچ حس خاصی. اما بعضی های دیگر مثل کنسرت "علیزاده" حس می کنم هنوز در وجودم اون شور و هیجان وجود داره, کنسرت آنقدر زیبا بود که نمی خواهم فکر کنم که 5000 نفر آدم در موقع ورود از یک درب یک نفره رد شدند آن هم به خاطر هیچ ، آنقدر زیبا بود که نمی خواهم بگویم دوباره کنسرت مطابق کنسرتهای همیشگی یکساعت دیر شروع شد و گویی ملت می خواهند به پیک نیک بروند که آن همه بی خیال، آنقدر زیبا که از حرف زدن با موبایل و آن ساندویچ های یک متری! ملت چیز بیشتری نمی نویسم.
قسمت اول کنسرت بداهه نوازی علیزاده و حسین خلج بود، ترکیب تار و تنبک و آن ساز به دست گرفتن علیزاده که به نظرم با همه متفاوت است، ساز جزئی از وجود اوست، سازش اصلا غریبه نیست و قسمت دوم ورود گروه هم آوایان که مشخص بود حداقل برای این کنسرت تمرین زیادی انجام داده اند و مثل خیلی کنسرتها نیست که هفته قبل تصمیمی گرفته باشند و ...
صدای افسانه رثائی و پوریا اخواص
" بیا . پرده ای در ساز من باش
رهایی را پر پرواز من باش
از این شب تا به شهر صبح پوید
چراغی در ره آواز من باش .... "
شور انگیز علیزاده که شوری به پا می کرد و سه تار علی بوستان که بسیار دلنشین بود خصوصا در موقع تکنوازی؛ رباب که همیشه شکلش برایم خیلی قشنگ بوده اما هیچ وقت تا این اندازه به صدایش توجه نکرده بودم شاید به این علت بود که هیچ وقت تکنوازیش را نشنیده بودم ، نیما علیزاده و ربابش ... کمانچه صباعلیزاده هم شوری داشت.
تا حالا ساز کوزه را ندیده بودم و همینطور "زنگ سرانگشتی" که برای خیلی افراد تازه می نمود.
بعد از پایان برنامه با خروج گروه مردم آنقدر دست زدند تا دوباره علیزاده و گروه به روی سن آمدند و بعد از ابراز احترام دوباره نشستند و این بار :
" ما دل شدگان خسرو شیرین پناهیم "
چقدر به موقع بود و چه حس خوبی داشت ، شب خیلی خوبی بود ، خیلی ....
كتاب "كيمياخاتون" فعلا برايم كار و زندگي نگذاشته است! از وقتي به خانه ميرسم تا جايي كه بشود مشغول هستم. هنوز كتاب تمام نشده كه بخواهم خيلي دقيق بگويم اما "كيميا خاتون" دختر خوانده مولاناست و اين كتاب بيشتر به بيان زندگي شخصي مولانا پرداخته است.
چيزي كه مرا مسحور خودش كرده شمس تبريزي است كه چطور از مولانا، مفتي شهر كه نمازهاي پنجگانه به امامت او در قونيه برپا ميشود و براي همه شهر "خداوندگار" است و همه پاي منبر او ميروند و مولانا با آن فصاحت برايشان وعظ ميگويد، آنطور ميشود كه بربط در دست ميگيرد و به سماع مشغول ميشود و همه چيز را به حال خود ميگذارد.
"وقتي او را به اتهام بدعت گزاري در نواختن و شنيدن رباب و حظ بردن از اين ساز سرزنش و تهديد به تكفير كردند، ساده و معصومانه پاسخ داد: ما مدرسه و اوقاف و نذورات را با همه عزتمان به شما بخشيديم و با اين رباب مهجور و بيكس ماندهايم؛ اگر ميخواهيد اين را هم تقديم كنيم تا ديگر هيچ چيز دل ديوانه ما را خوش ندارد...."
این تنها نظر شخصی فردی است که به موسیقی علاقمند است ، اخبار مختلف آنرا دنبال می کند به خرید و گوش کردن آلبومهای مختلف مشغول است و خلاصه از دور (هر چند نه خیلی نزدیک!) دستی به آتش دارد و فکر می کند تا حدودی اندک فرق موسیقی را می داند ...
آقایون ، خانوما! ما هر کاری کردیم که همین روز پنجشنبه بتوانیم آلبوم "ترنج" محسن نامجو را گوش کنیم ، که این روزها اصلا نوعی پرستیژ روشنفکری است نتوانستیم ، یعنی آن سر و صداهایی که تحت عنوان موسیقی از خودش ساطع می کند بیشتر برایم شیبه یک مسخره بازی است تا موسیقی!
یعنی افول موسیقی تا به این حد ؟ انواع و اقسام صداها ، سکسه ، عربده و ... !
همش در حال گوش دادن به این فکر می کردم که اگر حنجره اش تا آخر اجرا پاره نشود خوب است . به هر حال سلیقه ها مختلف است . البته صدای خوبی دارد اما ...
دفعه آخر ، همین 10 روز پیش آقای کتابفروش " همنوایی شبانه ارکستر چوبها " را معرفی کرده بود ، گفت خوانده است و رمان جالبی است . کلی هم جایزه ادابی بنیاد گلشیری و مهرگان ادب و منتقدین ادبی دارد . روی هم رفته بد هم نبود مخصوصا اواسط کتاب حسابی آدم را تحریک به خواندن می کند اما آخرش نفهمیدم چی شد ! نمی دونم شاید من نفهمیدم ، شاید ...
در تمام متن هم طوری است که از این طرف به آن طرف می رود و اوایل آدم اصلا نمی داند کجاست و از که و چه می گوید . اصلا :
" سید رنگ به چهره نداشت و آن مغناطیس که همه را به سوی او می کشید عجالتا از کار افتاده بود . گرچه به ندرت پیش می آمد که خودش را ببازد اما همان چند باری که پیش آمده بود دیده بودم چگونه آن رنگ گندمگون که به چهره اش نشاط می بخشد جا به زردی بیمارگونه می داد و آن انحنای ملایم پس پلک ها و ابروها که عاطفه عمیق و روحانی در صورتش منعکس می کرد ، به خطوطی شکسته و در هم مبدل می شد و آن کشیدگی اسبوار سر و گردن جا به بادکنک سوزن خورده ای می داد که هر دم مچاله و مچاله تر می شد . پس این طور راز آن مهره مار ؟ انگار از طرز نگاه کردنم به آنچه در مغزم می گذشت پی برده بود . ناگهان قلبش دوباره گرفت ؛ من و رعنا ناچار شدیم پیش از هرگونه پرسشی در اطرف وقایع آن شب به اقدامات اولیه بپردازیم . همین که خواباندیمش روی تخت رعنا شروع کردن به مالیدن قلب او . من هم رفتم به طرف تلفن .
دو شاخه از پریز بیرون بود و خود پریز هم جاکن شده بود . تلفن را که وصل کردم ، سید با صدای خفیفی گفت : برای من می خواهی زنگ بزنی ؟
- تو باید شماره ی امداد پزشکی را حفظ باشی .
- نه چیزی نیست باید بروم .
رعنا گفت کجا با این حال ؟
- باید بروم آنیس نگران می شود .
می دانستیم که اگر هم نرود مساله ای نخواهد بود . در واقع زن و شوهری بودند که هر کدام برای خود زندگی مستقلی داشت .
....
همنوایی شبانه ارکستر چوبها
رضا قاسمی - انتشارات نیلوفر
حالا کتاب " کیمیا خاتون " را برداشته ام تا ببینم چه می شود !
این آقایان خواننده ( منظورم همان نوع لس آنجلسی است ) وقتی در کافه ای ، کنار رودخانه تک و تنها می ایستند و دو تا دورشان را دخترهای رنگارنگ پر می کنند تا ترانه ای به خورد من و شما بدهند یاد خواجه های دربار می افتم !
امروز در تهران بارانی می آمد که ... واقعا از آن بارانهای بهاری ، باران ریز و تند . در ماشین که نشستم رادیو " ببار ای ابر بهار " با صدای شجریان را پخش می کرد . با این هوا و روز بهاری بدجوری پر از احساس شدم .
آهان ! یه چیز دیگه که می خوام در موردش حتما بنویسم دیشب " صدای آمریکا " VOA با حسین علیزاده گفتگویی داشت ( سایت که فیلتر است و نمی توان به آن لینک بدهم ) تا به حال مصاحبه تلویزیونی ازش ندیده بودم ، به نظرم رسید که چقدر زیبا و با منطق صحبت می کند . به قول مجری " مانند سازتان زیبا حرف می زنید " ، از خیلی مسائل موسیقی صحبت کرد ، از کار با اساتید و خواننده های مختلف ، از گروه جدید هم نوازان ، از کنسرت بم ، از مرکز حفظ و اشاعه موسیقی که قبل از انقلاب تشکیل شده بود و تا چه حد موثر بوده است و بسیاری چیزهای دیگر .
در سری جدید کنسرتهایش ( البته در خارج از کشور ) با یکی از شاگردان قدیمی اش به نام افسانه رسائی و یک نفر دیگر به عنوان دو خواننده گروه کار مشترکی را به صحنه برده است . مطلب جالب و منطقی را که در مورد صدای خوانندگان زن در ایران می گفت این بود که وقتی صدای زن در موسیقی نباشد یعنی فاجعه ، یعنی مثل آنکه به یک نقاش بگویی از این رنگها نباید در اثرت استفاده کنی ، یعنی آنکه به من به عنوان آهنگساز بگویی به جای 4 نوع صدا برای ارکستر تنها باید از دو صدا ( صدای بم و زیر مرد ) استفاده کنی و در آخر آنکه هنگامی حذف این صدا برایش توجیه پذیر است که زن از زندگی مردانه و از این کره زمین حذف شود و به گفته خودش یعنی پایان حیات بشری . گفت که حاضر است با هر کسی در این خصوص مذاکره و مناظره کند ( اما افسوس که آنهایی که به این امر معتقدند اصلا علیزاده و امثال او را قبول ندارند که بخواهند گفتگویی بکنند ) . مطلب جالبی که در این خصوص می گفت این بود که اگر در موسیقی عمل خلاف و ابتذالی بخواهد انجام شود با صدای یک مرد نیز می تواند چنین باشد .
در طول برنامه هم قطعاتی از اجراهای مختلف به خصوص از شورانگیز علیزاده پخش شد ، بر خود بالیدم که در کشوری هستم که همچنین موسیقی و سازهایی دارد و غصه خوردم که چطور در نیویورک به سادگی کنسرتی با جمعیتی حدود 3 تا 5 هزار نفر برگزار می شود اما در ایران این امر به سختی میسر است و حتی آنقدر این افراد دلزده شده اند که دیگر حوصله این اجراها را ندارد .
وقتی تصاویری را از علیزاده نشان می داد که ساز را در بغل گرفته و گویی ساز جزئی از وجودش است ( این را از سر شعار نمی گویم اگر تصاویر را می دید حس می کردید این ساز جزئی از وجود این مرد است ) و وقتی خودش گفت خوشبخت است و امن ترین جا برایش روی صحنه است که می تواند حرفهای درونی اش را با مردم بگوید حس عجیبی داشتم .
نادر ابراهیمی جمله ای با این مضمون دارد که می گوید برای زندگی عاشقانه حتما باید هنری داشته باشی .
هنر به غیر از بسیاری از خصوصیات درونی که برای خود آدم دارد و آن حس ها و ... ، انگار آدم با آن به نقطه آرامش می رسد ...
حتی اگر هنرت در سطح خیلی بالایی هم نباشد ، یا شاید هنر اصلا جنبه مادی نداشته باشد و فقط برای هنر باشد ، به قولی فقط برای دلت باشد ، باز هم آن آرامش عجیب تمام وجود آدم را می گیرد . وقتی آدم حالش حسابی گرفته باشه ، وقتی بغض توی گلوی آدم باشه، وقتی آدم حس کنه عصبیه ، زخمه ی تار ،رنگی بر روی بوم می تواند آدم را به حال دیگری ببرد .
همه اینها را گفتم برای اینکه اینجا ، نقاشی های گلناز والا را ببینید ، من خیلی از نقاشی نمی دانم ، اصلا نمی دانم که فلان نقاشی کوبیسم است یا رئال ، فقط به نظرم زیبا آمد ، خیلی زیبا ... لحظه ای پیش خودم فکر کردم ای کاش من هم بلد بودم چیزی روی بوم بکشم تا احساسم را خالی کنم . در خیلی از نقاشی ها زندگی را می شود دید ...
(1) سالها پیش ، ظهر جمعه ای بی حوصله دراز کشیده بودم که برادرم اصرار داشت یک تصنیف برایت بگذارم گوش کن ، از او اصرار و به دلیل بی حوصلگی من ، از من انکار . ماجرا انقدر طولانی شد که گفتم بگذار گوش کنم . سالهایی بود که هنوز از CD و MP3 Plyaer خبری نبود ، ضبط صوت و کاست تا صدای سازها بلند شد ، صدای لطفی بود که در یک محفل دوستانه و اجرای غیر رسمی تار می زد و می خواند :
...
امان از این عشق حبیب من آخ فغان از این عشق
که غیر خون جگر ندارد ، که غیر خون عزیزم جگر ندارد
...
آن روز آن تصنیف را نه یکبار که چندین بار شنیدم ، همه چیزش از شعر و موسیقی و صدای خواننده سخت به دل می نشست تا سالهای بعد این تصنیف را بارها از شجریان و سایر خواننده ها ، اصلی و بازسازی شده شنیدم و هنوز هم هر از گاهی زیر لب زمزمه می کنم . از آن تصنیف های با احساسی است که به دفعات به این فکر افتاده ام که شاعر این شعر را با چه احساسی سروده و درویش خان با چه حس غریبی این موسیقی را ساخته است ...
ماجرا تا آنجا پیش رفت که هفته های قبل یک روز آنرا از تلویزیون شنیدم ، آن هم با صدای که ؟ مهران مدیری ! با اجرای ضعیف و بسیار نا بلدانه .
عجیب است که چطور به خود جسارت داده تا این تصنیف را با صدای خودش روی تیتراژ ابتدایی باغ مظفر قرار دهد . کاری با شخصیت این آدم ندارم ، به نظرم در زمینه طنز تلویزیونی انسان موفقی بوده اما اینکه نام خود را به عنوان خواننده در ابتدای تیتراژ قرار دهد واقعا ظلم است . نمی دانم واقعا در صدا و سیما هیچ نظارتی وجود ندارد ؟ حتما وجود ندارد که کار به اینجا کشیده شده ....
(2) خیلی آدمها وقتی مقدار متنابهی خوراکی را در یک جایی می بینند هول برشان می دارد ، که وای اگر این همه خوراکی را از دست بدهیم چه خواهد شد ، بی خیال زندگی می شوند و جان بر کف دست می نهند و بسم اله ! واقعا حکایت اینکه کاه از خودت نیست کاهدان که برای خودت است همین جاست که کاربرد دارد .
فقط من در حیرتم که آخه رفیق تو از کی تا حالا می تونی برای صبحانه شیر و آبمیوه و چای و کالباس و خامه و ... را در آن خندق بلا جا بدهی ؟ حالا درست است که گفته اند سلف سرویس است اما دلیلی ندارد که هر چه که روی میز می بینی ببلعی و همه چیز را مزه مزه کنی ...
امروز جالب بود ، بنده خدایی با لیون کنار میز ایستاده بود و مشغول مزه مزه کردن همه شربتها بود تا نوشیدنی مورد نظر خود را پیدا کند .
(1) جمعه شب با چه شوق و ذوقی رفتیم کنسرت شهرام ناظری ( هفته قبل کشتیم خودمون رو با کنسرت ! ) حساب کنید آدم بره کنسرت بعد ترافیک وحشتناک بزرگراه نیایش و اینکه جای پارک نباشه ، اینکه کلی پیاده روی تا محوطه اجرا ( سالن تنیس داشته باشی ) بعد هم فکر کردن برای تنیس بلیت فروختند ! یعنی جایی که اصلا خواننده و نوازنده ها دیده نمی شوند ، اون تیر چراغ وسط که برای خودش معرکه ای بود. بیشتر دلم برای پیرمرد و پیر زن ها سوخت که برای دیدن یک برنامه باید این سکو پیمایی و از روی میله ها پریدنها و ژانگولر بازی ها را انجام می دادند ، خب آدم چه می داند فکر می کند 15000 تومن بلیت خریده و مث بچه آدم داره می ره کنسرت تماشا کنه ...
واقعا در تهران محل مناسبی برای اجرای برنامه های این چنینی نداریم ، در عوض مسئولان محترم جلوی تالار پارک دانشجو را برای ساختن مسجد گود برداری می کنند ! کی به این نتیجه می رسند که مردم به این برنامه ها نیاز دارند ؟ بعضی وقتها سالنهای اجراهای خارجی را می بینم در عظمت این سالنها حیران می مانم ، اینکه چقدر به مردم و به هنر بها می دهند ، همین خوانندگان ایرانی که به خارج از کشور می روند . اما اینجا رسانه ملی مان که ساز را ( ولو سازهای سنتی و بهشتی ! ) پشت گلدان مخفی نگه می دارد ، برای اجراهای زنده هم انقدر در تهیه مکان مناسب و مسائل جانبی هنرمندان را در تنگنا قرار می دهند که پشت دست را داغ کنند .
اما با وجود تمام این اشکالات و تفاسیر ، صدای شهرام ناظری آدم را به جاهایی فراتر از اینجا می برد ، " لولیان" ، "اندک اندک " ، "زمستان است " اجراهای زیبایی بودند . در مورد خواندن ، در مورد نواختن خیلی حرفها دارم . اینکه مهارت یک چیز است و از روی دل خواندن چیز دیگری ! اینکه به جای اینکه با تکنیکت ساز بزنی ، انگشتانت از روی نت دل برایت بنوازند .
یک مورد جالبی در کنسرت بود و نهایتا ناظری را به سخن آورد این بود که : " آن آقایی که اونجا دارن مرتبا چیزی تعراف می کنند ، ممکنه خواهش کنم بنشینید ؟ آخر در اجراهای سنتی و کلاسیک مرسوم نیست که در حین اجرا چیزی بخورند مثلا شام یا تخمه و ... " به نظرم این هم در نوع خودش جالب بود !
(2) نشانه ها ! من به نشانه ها معتقدم ، شاید از وقتی که " کیمیاگر" را خواندم بیشتر به نشانه ها توجه کردم . حرف دل ... نمی دانم اما دیشب از شبهایی بود که نشانه ها را دیدم و به آن بی اعتنایی کردم .
قشنگترین و دوست داشتنی ترین وسیله ای که توی زندگی دارم تار ! واقعا" خیلی خوشگل و زیباست، چند روز پیش وقتی صبح داشتم می رفتم سرکار دیدمش ، برش داشتم و گرفتم توی دستم و بوسیدمش ...
صدای تار شاید از دلنشین ترین صداهای دنیاست .
خیلی دوست داشتم و دارم که جزئی از زندگیم باشه ، از نوازنده هایی هم که دیگه تار جزئی از وجودشون شده خوشم می آد . علیزاده ، پیرنیاکان ، شهناز . مخصوصا علیزاده فوق العاده ست ! وقتی تار در دست می گیره آدم حس می کنه تار جزئی از وجود و اندامش شده .
می خوام فرصت بیشتری بذارم براش .
دوستی داشتیم که می گفت هر دفعه که صدای هایده رو می شنوم براش فاتحه می فرستم و می گم خدا بیامرزتش . امروز هوس کردم و یه کنسرتش رو گذاشتم تا گوش کنم ، وقتی اولین آهنگش رو شنیدم گفتم خدا بیامرزتش !
به نظرم "هایده" واقعا از صداهای ماندگار ایران است ...
من غمهای کهنه مو بر می دارم
تا گوشه میخونه ها جا بذارم ...