تبليغاتX
روزانه های من ...
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir
توي شركت حسابي خودم را مشغول كرده‌ام بهم گفتن اگه قبول كني كمي‌ مشغول مي‌شوي‌ها، فكر كردم چه اشكالي داره؟‌ تجربه است ديگر. حالا قرار است از امروز اون برنامه رو خودم بنويسم. اشكالي كه داره اينه كه خيلي فرصت كمي‌ دارم ، خيلي وقت است سراغ اين كارها نرفته‌ام. احتمالا تو اين روزا كمي سرم شلوغه. جمعه اين هفته داشتم فكر مي‌كردم معلوم نيست اين روزا دارم چه غلطي مي‌كنم و انگار به خيلي كارام نمي‌رسم! مي‌دونم كه كمي تنبلي مي‌كنم و اگه بخواد مي‌شه اما بعضي وقتا انگار نمي‌شه يه آدمي همه كار كنه، هم دنبال يه سري مشغوليات تجاري خودش باشه، هم كتاب بخونه ، هم تار بزنه ، هم درس بخونه ، هم عاشقي كنه، هم... ! كاش مي‌شد يه كمي خوابم كم مي‌شد تا به كارهام برسم. لعنتي انگار نمي‌شه.
براي همين اين روزها آشفته‌ام. آشفته يعني فكر مي‌كنم خيلي خيلي كار دارم اما فرصت نمي‌شود! از اينكه صبح ساعت 7 بيدار مي‌شوم از خودم لجم مي‌گيره!‌
ديروز هم هوا باروني بود، از آن بارانهاي پاييزي. فكر كردم از اون هوا‌هاست كه به جاي اينكه به شكل احمقانه‌اي كيف به دست به شركت بروم بايد كمي راه بروم ، اما... سركار كه رسيدم پرده اتاق را كمي باز كردم كه بيرون را ببينم.
روي در و ديوار كليسا تبليغات سخنراني حاج‌آقا فلاني را چسبانده‌اند، حالا يكي نيست بگويد برادر من هدفت چيه از اين كار؟ اطلاع رساني مي‌كني‌ ؟‌ ترويج مذهب و دعوت به دين است؟ خيلي خوب است كه اينجا حكومت به مذاهب مختلف آزادي داده است و ما آزادترين هستيم...
جلوي ميزم بود ، دستش را دراز كرد و گفت آلبرت هستم ، باهاش دست دادم.
هفته پيش يه هياتي آمده بودند شركت همه از اون خارجي‌هاي چشم آبي، بامزه اينكه با ورود به شركت فورا روسري‌ها را از سرشون درآوردند، احتمالا فكر كردند كه... . مي‌خواستم بگويم آخه خواهر من مملكته اسلاميه، مگه نمي‌دوني طرح امنيت اجتماعي هم اين روزها شديدتر شده و با پوششهاي زمستاني بانوان بدحجاب و پديده مانكنيسم مقابله مي‌كنند! بعد اون موقع ديگه من از خارج اومدم و نماينده فلان كمپاني معروف هستم سرشان نمي‌شودها بايد تعهد بدهي و خلاصه داستان داريم!
صبح داشتم به اين فكر مي‌كردم اينكه خورشيد خانوم گفته اين سالها پرده خانه شيشه‌ايمو كشيدم كنار و هر چي توش بوده رو نشون دادم چه بامزه و خوبه! راستي انگار همينجوري هم بوده‌ها...
راستي در حال آماده سازي وبلاگ جديدم هستم، ممكن است تا چند روز آتي كمي اينجا مختل شود، لطفا به گيرنده‌ها دست نزنيد و دوباره تلاش كنيد!  با همون دامين rouzaneh.ir برمي‌گردم.

پ.ن :‌اين مطالب هيچ ارتباطي باهم ندارد و سعي نكيند آنها را به هم مربوط كنيد!

+ نوشته شده در  2007/12/9ساعت 9:11  توسط مهدی  | 

تا به حال خيلي شنيده‌ام كه در مورد مجالس روز چهارشنبه حرف زده، تا مي‌گويد يه مراسمي هست كه روزهاي چهارشنبه طرفاي xx جا برگزار مي‌شه، مي‌دونم در ادامه مي‌خواد چي بگه.
"يه ذكري هست كه مي‌گه (اينجا اون ذكر رو به عربي مي‌گه) و معمولا اواسط يه كمي مكث مي‌كنه، بعد توضيح مي‌دهد كه اينجا امام حسين رو قسم مي‌ده و الباقي ماجرا" اين الباقي ماجرا بسته به موضوع صحبت دارد و در آخر كار به اون آقا يا خانوم توصيه مي‌كنه كه حتما بياييد و خيلي خوب است و صفايي داره...
آي كه ديگه داره حالم از رياكاري بهم مي‌خوره! آخه برادر من دم خروس رو باور كنم يا قسم حضرت عباست رو؟ آقا اصلا بي‌خيال اين حرف و حديثها باش، من كه مي‌دونم چي تو مخت مي‌گذره! اصلا لازم نيست بگويم چه در مغزت كه چند باري مستقيم و غيرمستقيم از خودت و ديگران شنيده‌ام.
من چيو بپذيرم؟ اين حرفها و تفكرات را يا آن نماز و حرفهاي مذهبي را ؟ 

همين چيزهاست كه يه كمي باور را سخت مي‌كنه تا مي‌آي براي خودت دو دو تا چهارتا كني و منطقي بتراشي يه نفر را مي‌بيني و يه دفعه همه باورها فرو مي‌ريزد پايين.مي‌دانم كه هر مكتبي خودش حرفهايي براي گفتن دارد. اما به هر حال در درجه اول ناخودآگاه به همين پيروان مكاتب نگاه مي‌كنيم ديگر...
ولش كن. اين را اگر نمي‌گفتم نمي‌شد! مث حناق گير كرده بود تو گلوم !
حا- لم – از – هر – چي – ريا – كاريه – بهم – مي – خوره ! 

+ نوشته شده در  2007/10/29ساعت 8:27  توسط مهدی  | 

این "ستاد استهلال" کشته منو امسال!! راستی احتمالا حتی هم و سن و سالهای من هم بخاطر دارند که تا چند سال پیش همیشه درگیری بر سر آخر ماه بود نه ابتدای آن ! حالا فکر کنم از چند سال آینده برای اواسط ماه هم بین آیات عظام اختلاف پیش می آید!
تلویزیون هم یه ویژه برنامه پخش می کرد که حاج آقایی سوار هواپیما شدند و با دوربین و تشکیلات داشتند سعی می کردند هلال ماه را رویت کنند ، بعد داشتند اندرباب مساله فقهی که حالا اگه سوار هواپیما باشیم و ماه را ببینیم درست است یا نه توضیح می دادند! بعد یه صدایی می گفت " و رنج سفر را بر خود هموار می کنند و .... "
دکان و دستگاه ستاد مرکزی هم که دیدن داشت نشسته بودند و تلفنی بین استانهای مختلف هماهنگ می کردند ، صدای زنگ موبایل و تلفن همراه و ... "در یزد هم دیده شد ، حالا این همدان است که تکلیف ما رو مشخص می کنه" ، ستاد یه کمیته علمی داشت که برای آموزش به ائمه جمعه از مدتی پیش دست به کار شده بودند (فکر کن!) .
جالب اینه که پنجشنبه حوالی ظهر اعلام کردند که بله امروز روز اول ماه مبارک است! بابا آخه هلال ماه را که باید دیشب می دیدین! وسط صلات ظهر که ماه تو آسمون دیده نمی شه! البته من حدس می زنم ستاد محترم شب قبل از فرط خستگی به خواب رفتند و نتوانستند گزارش را اعلام کنند.
من دیشب داشتم فکر می کردم اگه مملکت اسلامی مانند روسیه آنقدر پهناور بود که اختلاف زمانی بین شهرهای مختلف خیلی زیاد بود چی می شد! مثلا یه دفعه خراسان عید می شد اما تبریز پس فردا عید اعلام می شد  و ... !!
این فعل "استهلال" هم که کشته منو! یعنی یه دفعه یه فعلی را می آوردند انگار که مثلا 500 ساله داریم از این فعل استفاده می کنیم و خیلی عادیه .
دولت مهرورز هم ساعات کار ادارت و سازمانهای دولتی را تا ساعت 2 قرار داده ، مملکت رسما تعطیلیه دیگه . من نمی دونم چرا این دولتهای قبلی شعورشان به این کارها نمی رسید ؟!

+ نوشته شده در  2007/9/14ساعت 12:38  توسط مهدی  | 

تو یه سری خانواده ها آنقدر بچه را تحت کنترل قرار می دهند و می چزانند ؛ در بعضی دیگر هم آنقدر آزادی حاکم است که ....

خلاصه قضیه اینه یه وقتایی از این ور بوم می افتیم پایین ؛ گاهی از آن طرف بوم !

+ نوشته شده در  2007/9/9ساعت 8:14  توسط مهدی  | 

هفته دولت است ديگر، هر كانال را كه عوض مي‌كنيم وزرا و دولتمردان محترم اندر باب پيشرفت وزارتخانه و دستگاههاي متبوعه با شوق وافر صحبت مي‌كنند و به سوالات مجريان با روي خندان پاسخ مي‌دهند. انصافا" آمار و ارقام خوبي را هم ارائه مي‌كنند مثلا همين ديشب وزير علوم مي‌فرمودند بودجه تحقيقاتي و تخصيص يافته به دانشگاه‌ها در طي دو ساله اخير معادل 8 سال دولت قبلي بوده است، يا چند شب قبل كه مسئول محترم ديگري مي گفتند دولت در زمينه ساخت و ساز مسكن و كمك به اقشار كم درآمد كارهاي مثبت و رو به جلويي را انجام داده است. آمار فلان وزارتخانه هم نسبت به دوره ‌هاي قبلي بي‌سابقه بوده ، بابا دست مريزاد! چه كرديد شما! اينجوري كه خيلي خوبه! احتمالا طي دو ساله آينده هيچ مشكل داخلي و خارجي در مملكت نخواهيم داشت.
به قول يكي از روزنامه‌نگاران "گزارش دولت مثال يك انشاي تحسين آميز از عملكرد خودش بود ..."

+ نوشته شده در  2007/8/28ساعت 8:54  توسط مهدی  | 


من از ديدن صحنه اعدامها حالم بهم مي خورد ، هنوز آن روحيه را پيدا نكرده ام كه صحنه هاي خشنونت بار اين چنيني را حتي از صفحه موبايل و مانيتور ببينم ، لزومي هم ندارد اين اعدامها به اين شكل در ملا عام باشد ، اگر اين صحنه ها را ببينم نمي توانم تا مدتها فراموششان كنم . اما ....

صرفنظر از بحث هايي كه اين روزها شده است (اعدام روزنامه نگاران و برخي مخالفان در قالب طرح اراذل و اوباش كه از صحت آن به صورت كامل اطلاع ندارم) شخصا با اين طرح نيروي انتظامي و دستگاه قضايي در مورد اشرار و اوباش موافقم !
آهاي آدما(يي كه عمدتا اون طرف نشستيد) و مدام مي گوييد جو خفقان دهه شصت دارد بر مي گردد ، مي گوييد بر اساس چه دادرسي اين اعدامها انجام مي شه ، خانوماي محترم ، آقايون مي شه با خودمون رو راست باشيم ؟
چرا نبايد اعدام اين آدمها انجام شود ؟ كسانيكه مي گوييد حقوق بشر ، مي گوييد اعدام محكوم است مي شه يه لحظه خودتون رو جاي اون آدمايي كه بهشون تجاوز شده قرار بدهيد ؟ مي شه فكر كنيد اگر با يكي از نزديكان شما چنين كاري انجام مي شد واكنشتون چي بود ؟ حاضر بوديد چشم پوشي كنيد ؟ اون آدمي كه با وقاحت تموم جلوي دوربين توضيح مي ده كه مست و لايعقل چطور به دختر بي دفاعي حمله ور شده و بعد از تجاوز گروهي با چاقو ضربه هايي به او زده كه تا آخر عمر درمان نمي شود ، چه حكمي برايشان بايد صادر كنند ؟
صبر كنيد ! من با خيلي برخوردهاي نيروي انتظامي مخالفم ، به نظرم خيلي موارد بايد شفاف باشد ، به نظرم خيلي برخوردها اشتباه بوده و دارد كار را به همان اوايل باز مي گرداند ، با خيلي از افراطي گري ها مخالفم . اما با اين طرح موافقم . به نظر طرحي بود كه بايد پيش تر از اينها اجرا مي شد ... مگر وظيفه پليس جز ايجاد نظم و امنيت به جامعه است ؟ حتما بايد كار تا جايي پيش برود تا دوباره بساط خفاش شب و بيجه و هزار و يك جور چيز ديگر پيش بيايد تا روزنامه نگارها و عامه مردم شروع كنند به بحث و جدل كه نيروي انتظامي تا الان كجا بوده و خواب بوده ؟
اگر ماجرا اين است اجازه بدهيد بگويم موافق با اين جريان هستم ! فكر مي كنم اين روزها جوي پيش آمده كه اگر بگوييم با اعدام مخالفم يه نوع روشنفكري در طرف وجود داره ، اما اجازه بدهيد بخواهم قبل از هر پاسخي بخواهم خودتان را جاي آن قربانيان قرار بدهيد بعدا واقعا بگوييد چه مجازاتي را خودتان در نظر مي گيريد ؟
اشكال ما اينست كه هميشه از بيرون به ماجرا نگاه مي كنيم و نظر مي دهيم .... همه كساني كه مي گويند با مجازات اعدام مخالفند ، حقوق بشر و اينكه هيچ انساني حق ندارد جان انسان ديگري را بگيرد . ممکنه به مطالب من فکر کنید؟

 

+ نوشته شده در  2007/8/22ساعت 8:31  توسط مهدی  | 

 

بنده های خدا این وزرا هم دست کمی از ما ندارند مثل ما قرارداد کاریشان روی هواست و ممکن است برای سال بعدی تمدید نشود ! ثبات شغلی در وزارت هم وجود نداره !

بابا حالا کار ما طوریه که بیزینس است و باید بفروشی که در بازار بمانی شغل وزارت که دیگر بیزینس نیست و این حرفها را ندارد  جو رقابتی هم در بازار ندارد واسه چی قرارداد اینا تمدید نشد پس واسه امسال ؟

+ نوشته شده در  2007/8/15ساعت 19:16  توسط مهدی 

 

چقدر خوب بود چيزي را كه نمي دانيم يا در مورد آن اطلاعاتي نداريم خيلي راحت بگوييم : ببخشيد من در اين مورد اطلاعي ندارم .

بعضي وقتها فكر مي كنم شايد اين جمله كوتاه در فرهنگ ما ايراني ها اصلا جايي ندارد .

هر چه به ذهنم بر مي گردم فكر مي كنم كه اين جمله را نشنيده ام ، نمي دانم چرا افراد عامي كه عمدتا تخصص زيادي هم در بسياري مسائل ندارند بايد حتما در مورد همه چيز اظهار نظر كنند . حسابش را بكنيد مغز آدم كه حتي شايد يك پزشك متخصص هم با احتياط در مورد آن صحبت كند ...

يا در آن سفر به كيش و حرفهاي خاله زنكي خانم پشتي كه : " آره ژاپني ها خيلي آدمهاي خوبي هستند اما بر عكس اين چيني ها از آنها هستند كه جنسشان خراب است ! و هزار جور تفسير روانشناسي و جامعه شناسي از مردم دو كشور .... "

حتم داشتم كه اگر بر مي گشتم و مي پرسيدم در طول اين عمر شريفه با چند چيني و ژاپني برخورد نزديك داشتي يا بدتر از من چند بار به خارج از ايران سفر كردي جواب جالبي مي شنيدم ...

 

 

+ نوشته شده در  2007/8/9ساعت 21:30  توسط مهدی  | 

 

هر چه در ذهنم فكر مي كنم نمي توانم قانع شوم كه سنگسار آدمها ( به هر جرمي ) چه معني دارد ؟ اين حكم از كجا آمده و حتي بر فرض اين كه يك نفر هر عمل خلافي انجام داد ، اين جزا اصلا با روح آدمي مغايرت دارد .

گودال ، آدمي ، سنگ ، سنگ ، خون ، درد ، زجر ، مرگ …

آن آدمهايي كه بالاي گوال هستند و سنگ پرتاب مي كنند به چه چيزي فكر مي كنند ؟ چه تصويري از اين اقدام دارند ؟

+ نوشته شده در  2007/7/15ساعت 13:6  توسط مهدی  | 

يه چيز جالب بگم كه هميشه در ذهنم وجود داشته اما جديدا خيلي بيشتر بهش برمي خورم ، چرا خيلي از پدر و مادرها تفكرات و انديشه هاي خودشان را به فرزندانشان منتقل مي كنند ؟ گويي پدر و مادر خواسته و ناخواسته هاي مي خواهند بچه ها مثل آنها فكر كنند .

ماجرا از اين جا شروع شد كه برايم تعريف مي كردند دختر كوچولوي فلاني مادر پدرش ( مادر بزرگش ) را خيلي دوست ندارد و در عوض آن يكي مادر بزرگش را دوست دارد . هر چه فكر كردم ديدم شايد خود آن مادربزرگ هم محبت بيشتري كرده باشد اما مساله را بيشتر از آن ناشي مي دانم كه حرفهاي مادر دخترك روي او تاثير گذاشته است تا او در سن 5 سالگي درگير بازي مادر و مادر شوهر باشد و فكر كند مادر بزرگش موجود غريب و مكاري است ! برايش تفكر اين چنيني را ايجاد كرده اند ، اين مشكل ما ايراني هاست يا همه آدمها اين مشكل را دارند ؟

+ نوشته شده در  2007/6/21ساعت 11:54  توسط مهدی  | 

میهمان برنامه روبروی صندلی مجری در رسانه ملی نشسته است و به سوالات پاسخ می گوید ، جناب مجری می گوید " من اسامی را نام می برم و شما نظر و یا چیزی که در مورد این افراد به ذهنتان می آید عنوان کنید " اسامی مختلفی از وزیر فرهنگ و ارشاد تا مسعود کیمیایی و ده نمکی ، حاتمی کیا و ... را ردیف می کند ، نوبت به مهرجویی می رسد ، مجری می گوید: " داریوش مهرجویی "

 

و میهمان برنامه می گوید " به ایشان بسیار تبریک می گویم به خاطر ساخت فیلم گاو ، در آن زمان بنیانگذار جمهوری اسلامی از این فیلم خوششان آمد و ... "

 

مهیمان برنامه آقای شمقدری ( یا چنین چیزهایی ) هستند ، مشاور فرهنگی جناب رئیس جمهور .

این تنها یک خبر بود ، منظور خاصی هم نداشتم . برداشت از این مطلب به عهده شماست ...

 

+ نوشته شده در  2007/5/11ساعت 16:37  توسط مهدی  | 

در حال حاضر با توجه به اینکه تمامی مسائل مملکتی کشور بر طرف شده است و مشکلی در زمینه قاچاق مواد مخدر ، اعتیاد ، امنیت مرزها و ... انجام شده است نیروی انتظامی با حمایت قاطع دولت مهرورز ، مجلس مردمی و قوه محترم قضاییه (که تمامی پرونده های قضایی را به اتمام رسانده است) در حال اجرای طرح امنیت اجتماعی است .

اما این روزها هر چه این " امنیت اجتماعی را پیش خودم تحلیل کردم متوجه ارتباط آن با این برخوردها از طرف نیروی انتظامی نمی شوم ! فکر می کنم این سومین یا چهارمین سال متوالی است که نیروی انتظامی مبارزه با بدحجابی را در اوایل تابستان در دستور کار خود قرار داده است ...

مسعود بهنود

لیلی نکونظر

+ نوشته شده در  2007/5/1ساعت 8:30  توسط مهدی  | 

(1) رئیس جمهور پیش بینی نشده ای داریم ، یعنی معمولا مردم ، سیاستمداران ، جامعه بین المللی هیچ گاه نتوانسته اند که رفتارهای او را پیش بینی کنند . به همین آخرین موضوع در روزهای اخیر توجه کنیم : در حالیکه همه روسای جمهوری ، سران سایر کشور با زبانهاهای مختلف از دیپلماسی تا تهدید درخواست می کنند تا ملوانان بریتانیایی آزاد شوند ایران بر سر مواضع خود اصرار دارد و وقتی .... به یکباره در یک نمایش هیجان انگیز همه ملوانان مشمول عطوفت اسلامی می شوند .

در همین دو ساله ی اخیر اوضاع داخلی مملکت ، خصوصا وضعیت اقتصادی ، معیشتی به شدت رو به افول گذاشته است ، از طرفی سایه این تحریم بر بازارهای داخلی سنگینی می کند . کسانی که می گفتند حالا خاتمی یا احمدی نژاد ، چه فرقی دارد ؟ فکر می کنم حالا برای همه مان تا حدودی مشخص است ...

 

(2) در رختکن خاطرات چند هفته پیش پستهایی خواندم که بسیار برایم جالب بودند ، چند روز پیش دوباره پیدایشان کردم و دادم که پدر بخونه . خواستم هم اینجا تشکری بکنم از S عزیز بخاطر نوشته های ساده و روانش و هم دوباره لینک بگذارم  برای آنها که احیانا هنوز نخوانده اند ...  

حقایقی از ینگه دنیا

سریال می شود ...

 

+ نوشته شده در  2007/4/9ساعت 10:22  توسط مهدی  | 

کیک زرد ، احمدی نژاد ، انرژی هسته ای ، شورای امنیت ، حق مسلم ، صدور قطعنامه اول ، منوچهر متکی ، بی ادبانه ، صدور قطعنامه دوم ، ملوانان بریتانیایی ، مهلت 60 روز ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  2007/3/26ساعت 10:54  توسط مهدی  | 

می گویند انرژی هسته ای حق مسلم ماست ...

حق مسلم ما آزادی سیاسی و مطبوعاتی نیست ،

حق مسلم ما آزادی اجتماعی نیست ،

حق مسلم ما زندگی آسوده و وضعیت اقتصادی مناسب و ثبات شغلی نیست ،

حق مسلم ما تساوی حقوق آدمها نیست ،

حق مسلم ما دادگاه های عادلانه با رعایت معیارهای امروزی جهان نیست

انرژی هسته ای حق مسلم ماست ...

+ نوشته شده در  2007/3/7ساعت 14:2  توسط مهدی  | 

در روزنامه معمولا به دنبال صفحه حوادث نمی گردم ، اصلا سعی می کنم که تیتر این خبرها را هم نبینم . آن روز وقتی همه روزنامه را خواندم به سراغ صفحه حوادث روزنامه اعتماد رفتم . ماجرای دادگاه جوان 23 ساله ای که 9 دختر را با ضربه چاقو  مضروب کرده بود – تا حدی که به قول روزنامه نگار به طرز معجزه آسایی نجات یافته اند و دو نفر را هم به قتل رسانده بود .

با خواندن مطلب تنفر تمام وجودم را گرفت ، وقتی در مقابل سوال قاضی که از علت این حملات جویا شده بود گفته بود حجاب آنها به نظرم خیلی مناسب نبود ، فکر کردم که باید این روانی را کشت ! اصلا نمی خواهم پز روشنفکری و رعایت حقوق بشر بدهم که اعدام حرکتی بر ضد حقوق بشر است ، آخر به چه حقی انسانی را به همین سادگی به قتل رسانده است ؟

اصلا نمی خواهم بر سر این موضوع بحث کنم که ناامنی جامعه به کجا رسیده که در وسط شهر و در عصر یک روز پر تردد به همین سادگی چاقو به دست می گیرد و چند ضربه ! اصلا نمی خواهم به این فکر کنم که چرا باید خانواده مقتول بهای خون این قاتل را بپردازند تا کسی که فرزندشان را از آنها گرفته است قصاص کنند ، اصلا نمی خواهم به این فکر کنم که در چند سال اخیر چند حادثه و تجاوزهای این چنینی داشته ایم ، اصلا نمی خواهم .... فقط به نظرم رسید که به چه حقی و با چه تفکری دختر بیست و چند ساله خانواده ای را از آنها گرفته ای .

بعد که مطلب تمام شد به خفاش شب فکر کردم ، به آن جوان مشهدی که روزها تیتر خبرها بود و ...

+ نوشته شده در  2007/2/18ساعت 9:13  توسط مهدی  | 

این روزها تلویزیون پر شده از شعرها و سرودهای انقلابی ، نمایش راهپیمایی ها ، فریادها ، خون ، مرگ بر گفتن ها . سریالها همه از "مستانه" شروع می شود و به انقلاب می رسد ...

این روزها وقتی تلویزیون را می بینم فکر می کنم که واقعا مردم در آن سالها با تمام اعتقاد به پا خاستند ، با خلوص نیت ! ... تلویزیون حتی تصاویر آن روزها را سانسور می کند . در راهپیمایی و تظاهرات فقط زنان محجبه را می بینیم ، پس بقیه کجا هستند ؟

مردم باور داشتند ، یعنی فکر می کردند که این پیرمرد روحانی آنها را نجات خواهد داد . فکر می کردند که آزاد شده اند ، فکر می کردند ...  

اما چه شد ؟ به کجا رسیدیم ! فکر می کردم چه می شد اگر اینطوری نمی شد ؟ چه می شد اگر همان اوایل شاه می پذیرفت که پادشاه باشد نه مداخله گر در تمام امور سیاسی ، نظامی . چه می شد اگر حداقل در آن اواخر بعضی حرفها ، بعضی نامه ها را جدی می گرفت . چرا سعی نکرد خمینی را از جلوی را بردارد ؟

در روزنامه ها خواندم که مرحوم بازرگان روز بعد از انتخاب خود ، در شورای انقلاب اعلام می کند : که لطفا" در تصمیم خود تجدید نظر کنید ، مطمئن باشید که از روی شناختی که به من دارید انتخاب کرده اید . من شخصی هستم که به دموکراسی و نظرات دیگران معتقدم ... " آه می کشم .

کیهان سال 58 تا 61 را ورق می زنم ، تیترهایی با این مضامین : حرفهای خمینی که " نه رئیس جمهور خواهم شد ، نه در مسائل سیاسی دخالت می کنم " ، " امام آمد " ، " امام : من تنها به عنوان پدر پیری شما را به داشتن حجاب اسلامی دعوت می کنم اما اجباری در کار نیست " ، محاکمه ها ، اعدامها ...

چه سالهای سختی بود ، جنگ ، نا امنی و حالا بعد از 28 سال در کجا هستیم .

+ نوشته شده در  2007/2/10ساعت 13:30  توسط مهدی  | 

در این پست اصلا قصد محکوم کردن عده ای از مردم را ندارم ، اصلا قصد ندارم به عقاید کسی – خصوصا عقاید مذهبی – توهین کرده باشم ، قبل از نوشتن هر توضیحی می گویم که خودم هم مذهب را قبول دارم ، خودم هم به خیلی از اصول اعتقادی ، مذهبی ، انسانی معتقدم اما چیزهایی است که در دلم مانده و باید بگویم ...

خودم سالهاست که در هیچ مراسمی شرکت نمی کنم ، یعنی نه حال و حوصله گریه و زاری دارم و نه حوصله حرفها و عربده های مداحان و مذهبیون ! شدیدا به این نکته معتقدم که خیلی از این حرفها خود بزرگترین ضربه را به دین می زند ، بسیاری از حرفها تحریف مستقیم دین است . مخصوصا در دنیای امروز چه کسی این آسمان ، ریسمان بافتنها را قبول می کند ؟ چرا برای بزرگ جلوه دادن یک چیزی آنقدر از ذهنیاتتان مطلب دنبال هم می چیند تا ارج و قرب آن مطلب را هم از بین ببرید ؟ خیلی از حرفهای شما شاید برای یک پیرمرد و پیرزن مذهبی و سنتی باور پذیر باشد اما برای من مضحک است چرا باید قبول کنم شیری از جنگل غرید و آسمان شکافت و خورشید غروب کرد و ... ؟ این را از کدام کتاب و روایت تاریخی بیان می کنید ؟ از چه منبعی ؟

برای من که امام حسین مورد تقدیس است این صداهای ناهنجار که در ضبط ماشینها می شنوم و " حسین ، حسین " را با بدترین صدا و شکل ممکن تکرار می کند اصلا تامل برانگیز نیست ، از خیلی از این حرفها اصلا مظلومیت و حقانیت انعکاس نمی یابد !  

ظهر عاشورا بسیاری از دسته ها بزرگی که در سطح شهر مشغول عزاداری هستند ، تمام تلاش خود را به بستن بیشتر خیابانهای بزرگ معطوف می کنند ، حتی اگر این نباشد وقتی که شهر و جمعیت گسترش می یابد دیگر نمی توان آنرا به طریق سنتی اداره کرد ، دیگر نباید به یک دسته کوچک اجازه داد که یک خیابان و حتی بزرگراه پر رفت و آمد را ببندند ... حداقل می توان آنها را سازماندهی کرد که مانند راهپیمایی ها این خیابانها را ببندید ، مسیر حرکت اینجاست . بیچاره مردمی که در ظهر یک روز کار مهمی دارند و باید ساعتها پشت سر یک دسته بنشینند و منتظر باشند .

 

حرف دیگری دارم ، نمی دانم چرا خیلی از افرادی که مذهبی هستند آن بیت معروف "واعظان کین جلوه بر محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند " را در ذهنم متجلی می کنند ، مگر نه اینکه مذهب همان نیکی ها را یادآوری می کند ؟ مگر نه اینکه توصیه به خوبی می کند ؟ مگر نه اینکه خوبی و نیکی در همه اعصار و زبانها تا حدود زیادی معنی مشابه دارد ؟ پس چرا وقتی بلافاصله از هیات بیرون می آیی دوباره همان رفتارهایی را حتی خودت همه باور داری که قبیح است تکرار می کنی ؟ پس آن حرفها ، آن تاملات چه تاثیری بر روی روح و روانت گذاشته است ؟  

+ نوشته شده در  2007/2/1ساعت 12:55  توسط مهدی  | 

حوصله خیلی حرفهای تکراری را ندارم ، در یک کلام شدیدا معتقدم همین روضه ها ، همین منبرها خود سنگین ترین ضربه ها را به دین می زند . اهل هیات و عزاداری و ... نیستم ، یعنی اصلا حوصله و اعصابش را ندارم ، اما گاهی که در ماشین نشسته ام یا جایی که مجبورم گوش کنم و هیچ راهی نیست می بینم هر کسی که آن بالا نشسته و حرف می زند و نعره می کشد آنچنان روایاتی می گوید که حداقل من به عنوان انسانی که نیمچه اعتقاداتی دارم می خواهد دو شاخ از سرم سبز شود !

امروز که در ماشین نشسته بودم و این فریادها از ضبط ماشین بلند شد یاد حرف پینک فلوید افتادم که خیلی قبل گفته بود آدم وقتی صدای این نعره ها را می شنود یاد بیماران جنسی می افتد ! واقعا نمی دانم که چرا حداقل با صدای خوش چیزی تعریف نمی کنند ؟ حتما باید با فریاد و عربده این حرفها را بگویند ؟

چند سال پیش که سرباز بودم در اتاق در طی این ده روز آنقدر از این فایلها با صدای بلند پخش کردند که هر بار حس می کردم دارم روانی می شوم ، هیچ راهی هم نداشتم گاهی پناه می بردم به بیرون اتاق تا کمی استراحت کنم ، تا کمی مغزم هوا بگیرد ! فلسفه اش را نمی دانم اما ....

+ نوشته شده در  2007/1/20ساعت 16:5  توسط مهدی  | 

چند روز پیش برنامه میزگردی با شما ( تلویزیون آمریکا ) ، با مهرانگیز کار صحبت می کرد . امروز هم رادیو فردا در مورد 17 دی با ایشان صحبت می کرد و اینکه امروز سالگرد براندازی حجاب توسط رضا شاه بوده و اینکه این دستور چه پیامدهای مثبت و منفی در بر داشته ، اینکه شاید به نوعی موجب ترقی زن ایرانی شد و راه را برای حضور او در اجتماع باز کرد و از طرفی هم شد حجاب اجباری.... به نظرم از خیلی جهات جالب آمد .

می خواهم چیزهایی بگویم که هم به نوعی با هم در ارتباطند و هم بی ارتباط ، چیزهایی که در این چند روز دیدم یا در موردشان فکر کردم یا جریانات آنطور پیش رفت که ناخوداگاه یاد آنها افتادم . ذهنم آشفته است ، برای مطالبم شماره نمی زنم و پشت سر هم می نویسم .

 

بعضی در همین اطراف ما هستند که فکر می کنند زمانیکه ازدواج کرده اند باید زن را آنطور که می خواهند تربیت کنند ، موقع بیرون رفتن آرایش نکن ، اینجا برو ، آنجا نرو و از زندگی مشترک زندانی می سازند ... نمی دانم شاید ربطی به ظاهر و امروزی بودن نداشته باشد ، خیلی ها را دیده ام که ظاهرشان خیلی امروزی است اما هنوز همان مرد ایرانی متعصبند .

همکاری داشتیم که شوهرش هر لحظه کنترلش می کرد ، اگر دقیقه ای از سرمیزش بلند می شد و آقا تماس می گرفت باید کلی توجیه می کرد که کجا رفته و چه کرده و ... بقیه همکاران می گفتند که هر روز خودش او را سوار سرویس شرکت می کرد و هر روز عصر تحویل می گرفت ، نه رفت و آمدی که از سر عشق و علاقه باشد . رفت و آمدی که از روی تردید است ... نمی دانم آخر کار به کجا کشیده شد ، اواخر که دختر جوان را می دیدم افسرده و پریشان حال بود و بعد از مدتها چادر به سر می کرد ، چند سالی گذشته و نمی دانم الان کجاست و چه برسر آن زندگی آمده ...

دختری از آشنایان را می شناسم که هر روز  در خانه می نشیند و کلی برای روزها نقشه می ریزد ، دنبال کار می گردد کاری که به قول خودش محیط خوبی داشته باشد ، اصلا همه خانم باشند  فقط برای اینکه فکر می کند دورانی نیست که در خانه بنشیند یا شاید حوصله اش سر می رود اما با وجود تفکرات مردش بعید می دانم . مرد به من گفت که بگذار دنبال کار بگردد که دلش خوش باشد ، خودش خسته می شود !

شاید اشکال از او هم نباشد در یک خانواده به شدت مذهبی رشد کرده و با یکسری از تفکرات زندگی کرده ، بزرگ شده حالا نمی شود در عرض یک یا دو سال تمام تفکراتش را زدود ، به هر حال با هم زندگی می کنند ، شاید آنطورها هم که من فکر می کنم مشکل ندارند ...

چند روز پیش از میدان بهار شیراز رد شدم ، سوار یک تاکسی بودم وقتی راننده برای پیاده شدن مسافر توقف کرد صدای دختر و پسر جوانی را دیدم که نبش پیاده رو فریاد می زدند ، نمی دانم زن و شوهر هستند یا دوست یا هر چه ... فقط فریاد می زدند ، دختر فریاد می زد سر من داد نزن ، کم کم دست به یقه شدند و درست در لحظه که ماشین حرکت کرد صدای کشیده جوانک بر صورت دختر در تمام جانم پیچید ، مرد کنار دستی ام سرش را به نشانه تاثر تکان داد و زیر لب چیزی گفت ...

به عقب که نگاه کردم دختر و پسر جوان هر کدام از یک طرف در حرکت بودند .

 

دوست دارم در یک پست جداگانه  از این بنویسم که اگر روزی صاحب یک دختر شدم او را چطور تربیت می کنم و چطور به او اعتماد به نفس می دهم که آنطور که فکر می کنی که درست است زندگی کن ، مستقل باش و متعصب نباش ...

 

 

+ نوشته شده در  2007/1/7ساعت 15:4  توسط مهدی  | 

(۱) نمی دانم چیزی که می خواهم بگویم در مورد جامعه ماست ، یا خانواده ( خانواده که می گویم یعنی اقوام و آشنایان ) و یا به خود من بر می گردد . نمی دانم که دیگران هم این حس را داشته اند یا نه ؟ این پست را چند بار ویرایش کردم ، چند بار تا آخر نوشتم و باز دوباره حذف کردم ...

یک بچه در خانواده ای بزرگ می شود ، با بسیاری از خصیصه ها ، آرزوها و ... بعضی وقتها ، خیلی از این رفتار ، خصیصه ها و تفکرات تا جایی بزرگ می شود که بزرگتر از فرد می شود ! کار به جایی می رسد که فرد نمی تواند از بعضی از آن حرفها و الگوها بگذرد ، خود را خلاص کند و بگوید من نیستم ! شاید تقصیر بزرگترهاست که از یک نفر تصویری می سازند که به سختی می توان آن تصویر را تغییر داد.

در مورد من این طور نیست که بگویم هیچ کدام از حرفها ، الگوها و تفکرات قبل را نمی خواهم اما بسیاری از آنها نیاز به ویرایش دارد ، ویرایش بعضی ممکن است به قدری اساسی باشد که همه را دچار شک کند .

راحت بگویم ! بعضی وقتها خیلی دوست داشتم که جایی بودیم که با همین تجربه و همین سن و سال از صفر شروع می کردم ، جایی که کسی مرا نمی شناخت و اگر هنجار شکنی می کردم هیچ کس توجهی هم به من نمی انداخت ...

 

(2) امروز صبح در حال خوردن صبحانه بودم که صدای زنگ موبایل آمد و یک sms جدید که شب یلدا مبارک و از همین پیغامهای مشابه که احتمالا همه در inbox موبایلمان فراوان داریم .

بلافاصله فکر کردم خب که چه ؟ چه فرقی می کند آخرین شب پاییز و طولانی ترین شب سال ، چه تبریکی دارد ؟ دل خوش ...

دیگر در جریان کار و در طول روز زیاد به این شب فکر نکردم ، هم دوست نداشتم و هم فرصت نداشتم که درباره اش فکر کنم ، وقتی در پایان ساعت اداری همه همکاران با خوشحالی به هم تبریک می گفتند حس دیگری پیدا کردم . همه برای هم آرزوی سلامتی و شادمانی می کردند ، اصلا انگار مثل شبهای عید است همه خیلی زود وسایل را جمع کردند و حرکت به سمت خانه ...

حالا پیش خودم فکر می کردم چه رسم و رسوم خوبی است که سعی کنیم شاد باشیم ، سعی کنیم به مناسبتهای مختلف به هم لبخند بزنیم و تبریک بگوییم،حالا آخرین شب پاییز حس دیگری برایم دارد .

من هم باید بگویم شب یلدایت به خیر عزیزکم ...

 

 

+ نوشته شده در  2006/12/21ساعت 10:7  توسط مهدی  | 

(1) این روزها هر چقدر تلویزیون را این کانال و آن کانال می کردم مدام صحبت از انتخابات بود ، اینکه انتخابات حق مردم است ، دخالت در سرنوشت است و وظیفه ملی ، مذهبی هر ایرانی است و هزاران حرف و حدیث دیگر . مطابق همه این سالها پخش سرودهای حماسی و ملی و نمونه ای که دیشب دیدم چهره محمد نوری که از ایران می خواند .

حیف که نمی دانستم چطور می شد اینجا یک تصویر  upload کنم و الا این شعاری که این روزها روی در و دیوار تهران نصب شده را روی وبلاگ می گذاشتم : " شهروندان ناراضی را به حضور در انتخابات دعوت می کنیم " خوب است که حداقل گروهی باور کردند که گروهی شهروند ناراضی هم داریم  ، و جالبتر اینکه پایین آن نوشته شده بود " گروه مظلومان شهر " ، آخی !

امروز نمونه جالبتری دیدم که طرف کلی قسم و آیه که آقا من حقوق و مزایای این شورا را نمی خواهم و حتما هر ماه 50 درصد آنرا به فلان جا کمک می کنم و مابقی را اینطور می کنم . بابا هدف خدمت است ، چرا نمی خواهیم قبول کنیم ؟

اما همه اینها را گفتم ، به نظرم در موقعیت فعلی باید رای داد ، تحریم انتخابات چه فایده ای دارد ؟ جز این است که حالا از رئیس جمهور تا مجلس و شورای شهر و ... همه از جناح اقلیت هستند ؟ جز این است که حالا داریم به سرعت به عقب بر می گردیم ؟ امروز که رئیس جمهورمان ( باید پذیرفت ، خوب یا بد رئیس جمهورمان ! ) داشت رای را به صندوق می انداخت فکر کردم که چقدر شوخی شوخی به کاخ ریاست جمهوری رفت ، کسی که شاید همه اوایل می گفتند برای داغ کردن تنور انتخابات به میدان آمده و اصلا مهره ای نبود که بخواهیم روی آن فکر کنیم . وقتی دیشب قسمتهایی از مصاحبه وزیر کشور را دیدم ، فکر کردم که خب حالا چه ؟ تا کجا باید پیش رفت ؟ منتظر بود ؟ منتظر چه ؟

به نظرم باید رفت تا حداقل آنچه را که در همین یکساله از دست داده ایم پس بگیریم ...

 

(2) صحبتهای احمدی نژاد در دانشگاه امیرکبیر که دم از عدات اجتماعی می زد و آن تمثیل های خاص خودش که " مدرس به رضا خان گفت این دم شما کجاست  .... ؟ " ادبیاتی که واقعا در حد و شان یک رئیس جمهور نیست ، یاد آخرین حضور خاتمی در دانشگاه افتادم .

قصد دفاع از خاتمی را ندارم ، چرا که معتقدم خیلی جاها سکوت کرد ، خیلی جاها که باید می ایستاد تسامح کرد ، اما این روزها خیلی دلم هوای آن روزها ، آن حرفها را دارد . به قول بهنود که خاتمی خودش هم فکرش را نمی کرد ، تا قبل از این در کتابخانه ملی نشسته بود و پیپش را می کشید !

 

(3) چرا همه چیز فیلتر شده ؟ همه چیز اینجا سانسور است ، دیگر سایت کسوف را نمی بینم ، خورشید خانوم و زیتون هم ! حیف شد . حتی لینکهایی که بلوط معرفی کرده همه بسته است .

این روزها وقتی می بینم تلویزیون در مسابقات دوحه قطر حتی از نشان دادن تصویر تماشاچیان پرهیز می کند و مدام صحنه ها را تکرار می کند ، حسابی لجم می گیرد ... حالا خوب است تماشاچیان ایرانی بودند ، چه اشکالی دارد که شادی زن ایرانی که در میان تماشاچیان نشسته و پرچم ایران را در دست دارد ، ببینیم ؟ از خیلی چیزها خسته ام . از اینکه همه چیزمان را ( حتی در همین زندگی روزمره ) سانسور می کنیم .

+ نوشته شده در  2006/12/15ساعت 17:7  توسط مهدی  | 

(1) تعطیلات امسال عید فطر برای خودش ماجرایی بود ، تعطیلاتی که از حالت بین تعطیلی خارج شده بود ، از تعطیلی وسط هفته به آخر هفته پل زده شده بود ، در مورد اینکه هیچکس انتظار چنین تعطیلی را نداشت بماند ، در مورد اینکه این هفته ارتباط ایران با شرکتهای خارجی کاملا تعطیل بود بماند ( از شنبه و هفته تا تعطیلات ما که دوباره به شنبه و یکشنبه آنها ختم شد ) ، در مورد سیستم بانکی کشور و آوارگی مردم در جلوی دستگاههای عابر بانک بگذریم ، در مورد صف های طویل روز اول بعد از تعطیلی در بانکها که مردم مثل جنگ زده ها به بانکها سرازیر شده بودند بگذریم ، از اینکه چه لطمه ای به کارخانجات و شرکتهای بزرگ که به هر حال بر اساس برنامه ریزی های صورت گرفته به تولید ، فروش و جلسات مختلف تکیه کرده اند و همه اینها با یک تصمیم نقش بر آب می شود هم بگذریم، از اینکه به قولی هر چقدر تصمیمات هیات دولت احمقانه تر باشد می فهمیم "احمدی نژاد" نقش پررنگ تری در این جلسه داشته است هم بگذریم ...

از همه اینها بگذریم که بگویم تا دیروز هم در گوشه تلویزیون نوشته بود عید فطر مبارک و ويژه برنامه های عید ، سعی بر این است که جریان به سمتی هدایت شود که آداب رسوم ایرانی بیش از سالهای قبل به آداب و رسوم اسلامی ( عربی ) تبدیل شود . در کشورهای عربی حاشیه ( عربستان و ... ) تعطیلات اسلامی عید فطر و قربان نقش پررنگی دارد و در عوض تعطیلات نوروز و بهار و سال نو و ... خبری نیست ! حالا داریم به کدام سمت می رویم مشخص خواهد شد !

 

(2) شاید کمی دیر شده باشد اما به هر حال باید بگویم ، تقصیر من نیست !

هفته پیش "احمدی نژاد " در مورد اینکه دو فرزند کافی نیست و ایران تا 120 میلیون نفر جا دارد و ... در یکی از سفرهای استانی سخنان گوهر باری نقل کرده است ، صحبتها تا جایی پیش می رود که برای آدم جالب است که انگار این آدم در ایران زندگی نمی کند و از هیچ چیز خبر ندارد !

کاری به اینکه خیلی از این حرفها در اوایل انقلاب هم بوده و عدم رعایت تنظیم خانواده و رشد سریع جمعیت بعد از سالها  کار را به اینجا رسانده ندارم ، اما برایم جالب است که آخر حتی اگر حرفهای این آدم درست هم باشد اما با این وضعیت اقتصادی مگر مردم عقلشان را از دست داده اند ؟ چه تسهیلات رایگانی داریم ؟ آموزش و پرورش رایگان داریم ؟ مخارج بهداشتی و درمانی زایمان و سالهای بعد این بچه ها را دولت تامین می کند ؟ از نظر رفاهی با بالاترین کیفیت ممکن خدمت رسانی می کند ؟ چه چیزی داریم ؟ برایم جالب است که رئیس جمهور مشاور ندارد ؟ یا اصلا نزدیکانش نمی گویند عمو این چرندیات دیگر سالهاست که کهنه شده ؟ این همه تلاشی که در توان برای این نسل جدید انجام شد تا تنظیم خانواده را کمی جا بیندازد چه می شود .... ؟

نمی گذارد دیگر ! حالا امروز رادیو از قول رئیس جمهور می گفت در آمریکا مردم و رسانه ها برای بیان نظرات و ابراز عقاید مخالف  دولت آزاد نیستند ! چیزی نگویم بهتر است ، قضاوت بر عهده خوانندگان است ...  

+ نوشته شده در  2006/10/30ساعت 9:0  توسط مهدی  | 

(1) خانوم همسر رفته بود پیگیری برای دریافت یه وام ... بعد از کلی وقت تلف کردن و درگیری و کاغذ بازیهای مرسوم اداری و ... به خاطر عدم رعایت حجاب اسلامی گفتند نمی شه وام پرداخت بشه .

بگذریم از این که خانوم همسر برگه درخواست را پاره کرده و بی خیال وام شدیم اما واقعا نمی دانم برای پرداخت چندرغاز  وام تا چه اندازه باید افکار و عقاید انسانها تفتیش شود ؟ چقدر باید برخوردهای سلیقه ای در جامعه داشته باشیم ؟ چقدر باید برای مردم باید و نباید مشخص کرد ...

نمی دانم ، مسئول محترم حراست آن اداره پیش خود چه فکری می کند ؟ خوشحال است از اینکه انسانی را امر به معروف کرده ؟ خوشحال است از اینکه توانسته وام را از  انسانی که از نظر عقیدتی با او و دستگاه ناسازگار است بگیرد و به فردی همسو بدهد ؟ شاید هم خوشحال است که توانسته است وظیفه خود را انجام دهد .

برای ما که جریان آنقدر با ارزش نبود و حاضر نبودیم چنین بکنیم اما اگر کسی به خاطر حفظ ظاهر هم شده با چادر و رو بند وارد می شد و به بهترین شکل وام را دریافت می کرد چه ارزشی داشت ؟ چرا کاری کردید که مردم مجبور باشند با دو رویی زندگی کنند ؟ چرا کاری کردید که مجبور باشند در بیرون از زندگی خودشان انسان دیگری باشند ؟

 

(2) از وقتی این لینک بازگشت انوشه انصاری را این کنار گذاشتم هی می خوام یه چیزی بنویسم فرصت نمی شه ! این خانوم انصاری با اینکه مایه افتخار ایران و ایرانی است ، با اینکه رسانه های داخلی هم کلی اطلاع رسانی کردند و این تنها عکسی که موهاش معلوم نیست را منتشر کرده اند   ( اون عکس که کلاه فضانوردی رو سرش و کلی حجاب اسلامی داره )  اما اگر با این حرکات بی ناموسی بازگشت وارد کشور می شد ، خود همین رسانه ها و امت حزب اله خدمت این مایه افتخار می رسیدند ، آدم تا جایی مایه افتخار می شه که دست از پا خطا نکنه و گرنه گور بابای افتخار !

حالا جدیدا یه چیز دیگه شنیدم که می گفتند به نقل از روزنامه اطلاعات و رسالت است ، که این خانوم در هنگام بازگشت عرض ارادتی به فرح پهلوی داشته و حالا دولتی ها و حکومتی ها از هم گله می کنند که چرا وقتی سوابق و وضعیت یک نفر را به روشنی نمی دانید آنقدر آنرا در جامعه بزرگ می کنید که کار به اینجاها کشیده شود ... جدای از این مطلب مباحث علمی ، اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی و ... همه در کشور ما به هم گره خورده است ، یعنی هنرمند در صورتی از نظر مسئولان هنرمند است که سرسپرده باشد ، یک دانشمند در صورتی مورد تایید است که در مسائل سیاسی همسو باشد .

 

(2)  هر وقت من می آم این وبلاگ را بروز کنم یا کلا  بالا نمی آد ، یا به قسمت مدیریت دسترسی ندارم ، یا در حال بروز رسانی می باشد یا ... ! واقعا اگر می توانستم کل اطلاعات را به جای دیگری منتقل کنم می رفتم ، نمی دانم راهی داره یا نه ؟ این بلاگفا واقعا غیر قابل تحمل شده !

+ نوشته شده در  2006/10/16ساعت 16:17  توسط مهدی  | 

(1) امروز زیر پل سید خندان یک آقایی اشاره کرد بیا سوار ماشین من شو مثلا برای رسالت ! اول دیدم ماشینش خالیه ، گفتم ماشینت خالیه آخه طول می کشه ، دستش رو زیر چونه اش گذاشت و رو به پایین حرکت داد و یه جوری خواهش کرد ، تعجب کردم که چرا تو این شلوغی حرفی نمی زنه ، یک کاغذ توی دستش بود که مسیر مقصد را بزرگ نوشته بود ، فهمیدم بنده خدا ناشنواست ! توی ماشین نوشته بود " شهروند گرامی راننده ماشین ... " و پشت شیشه یک آرم گوش که روی عقب ماشین افتاده بود.دلم سوخت که با این مشقت مسافر جمع می کنه و دونه دونه سوار ماشین می کنه . گفتم به این بنده های خدا در این مملکت چه آموزش خاصی داده می شه ؟ دراین شرایط و بیکاری کجاست که اینا رو راحت مشغول به کار بکنه ؟ کدوم واحدیه که به اینها مستمری بده ؟ کجاست که به این افراد بگوید می توانند برای جامعه مفید باشند ؟ اینها را مثل خیلی چیزها و افراد دیگر به حال خود رها کرده اند .

پیکان حرکت می کرد و جای ضبط ماشین خالی بود ، هیچ کس در داخل ماشین صحبت نمی کرد و من به همان جمله " شهروند گرامی راننده ماشین ناشنواست ، لطفا هنگام توقف با اشاره اعلام فرمایید " نگاه می کردم .

 

(2) نمی دونم چرا ما آدما اگر با کسی مشکلی داریم نمی نشینیم رو در رو مشکلاتمان را حل کنیم . در جلوی هم لبخند می زنیم و خیلی گرم سلام و احوال پرسی می کنیم .

در عوض پشت سر هم صفحه می ذاریم ، مشکلات را در پیش دیگران آنقدر بزرگ می کنیم تا آنها را با خودمان همراه کنیم – این را بگویم که اگر کسی در برابر ما از دیگری بدگویی کند معمولا با او هم صدا می شویم و از دیگر مشکلات می گوییم ، چرا نمی گوییم این مساله به من ارتباطی ندارد ؟ چرا نمی گوییم این مشکل را با خودش حل کند؟ -  اگر لازم بود طرف را مسخره می کنیم و می خندیم !

چند روزی است که از این قضایا غمگینم . کسی در مورد من حرفی نزده یا اگر زده من خبر ندارم ، اما چند روزی است این چرندیات را زیاد می شنوم ...

 

(3) من یه مدلهایی احساساتی هستم ، یعنی شاید دیر ارتباط برقرار کنم اما اگر برای دوستان واقعی و اطرافیانم مشکلی پیش بیاید عمیقا ناراحت می شوم ، فکر می کنم برای خودم این مشکل پیش آمده ، این روزها این گونه ام ...

چند سال پیش وقتی قرار بود محل کارم را ترک کنم ، بیشتر از اینکه دلم از این بسوزد که بی کار شده ام از این ناراحت بودم که دیگر همکارانم را نخواهم دید . اعتراف می کنم که بیشتر از ناراحتی! ، اعتراف می کنم بغض توی گلویم بود و آماده بودم تا هقی بزنم زیر گریه . وقتی اتاق به اتاق به همه خداحافظی می کردم ، خیلی خودم را فرو می خوردم تا اشکی پایین نریزد ، وقتی که توی خیابان بودم دیگر به عقب نگاه نکردم ، مرحله آخر را خیلی زود خداحافظی کردم و بیرون زدم ....

اما یکی از خوبی های همین موجود دو پا آنست که خودش را محیط و شرایط جدید سازگار می کند ، عادت می کند که از این به بعد اینگونه است . عادت می کند که شرایط جدید این است که می بینی . اما با همه این تفاسیر دلم تنگ می شود !

+ نوشته شده در  2006/10/12ساعت 7:22  توسط مهدی  | 

" خیلی خوشحالم که طرز فکرتون اینطور هست و ایمان را در حجاب و نماز و روزه خلاصه نمی کنید. من هم طرز فکری مشابه شمادارم .البته چند وقت پیش مطالبی را راجع به من در وبلاگ یکی از دوستانم خونده بودید و لینک داده بودید به وبلاگ خودتان و یکی از پست هاتون هم در این رابطه ( مشکل بنده) بود. بعد از کلی مسائل و مشکلات عقیدتی بین من و همسرم با پادر میونی بقیه و التماسها و ابراز پشیمانی خودش جدایی را فراموش کردم و تصمیم گرفتم دوباره به فکر فراهم کردن مراسم عروسی باشم .حالا با گذشت 2 ماه از ان قضیه و خریدن کلی وسیله از طرف هر دو تامون باز مشکلاتی بروز کرده که میبینم نمی تونم طرز فکرشو که ایمان را فقط در حجاب و نماز و...می بینه تحمل کنم.البته من هم نماز می خونم هم روزه میگرم ولی معتقدم این مسائل شخصیه و اگر کسی اینکارارو نکرد ممکنه نزد خدا مرتبه بالاتری داشته باشه.از خوندن مطالب وبلاگت بینهایت لذت میبرم چون متوجه می شم کسایی هستند که مثل من فکر کنند... "

 

با خواندن این کامنت ناراحت شدم ، قرار نبود که به این زودی دوباره این حرفها را بزنم اما با خواندن این کامنت تصمیم گرفتم چیزهایی بنویسم . شاید از طرفی بهتر شد که این مساله زودتر و قبل از ازدواج اتفاق افتاد ، نمی دانم هنوز راهی هست یا نه ؟ نمی دانم کسی که شاید یک عمر با چنین طرز تفکری و احتمالا در خانواده مذهبی زندگی کرده می تواند و اصلا می خواهد که طرز تفکرش را اصلاح کند و یا حداقل بپذیرد که شریک زندگیش هم می تواند تفکر دیگری داشته باشد یا نه ... اصلا نمی خواهم در مورد مسائل این چنینی صحبت کنم .

فقط این را می دانم که مسائل مذهبی جـزء مسائل شخصی یک فرد است – البته شاید هر کسی حق داشته باشد که بخواهد شریک زندگیش در یک سری از مسائل با او همسو باشد – اما فکر می کنم ایمان به ظاهر نیست ، اگر خدا بخواهد بر روی ظاهر انسانها قضاوت کند آدم به عدل خدا شک می کند . بسیاری را می شناسم که شاید نماز نخوانند ، روزه نگیرند اما از صد تا به ظاهر مومن انسان ترند . چه فایده ای دارد انسانی که همه اعمال مذهبی را انجام بدهد ، حجاب داشته باشد اما بخواهد هزار و یک جور دیگر در مورد آدمها فکر کند ، حرف بزند ؟ مگر ما انسانها باید پاداش و جزای همدیگر را بدهیم ؟ اگر بپذیریم که ادیان برای هدایت و دوری از پلیدی ها آمده اند شاید خیلی از شبهات برطرف می شود . مگر نه اینکه دین برای انسانها در طول تاریخ آمده است ؟ پس چرا نباید قوانین و مسائل مربوط به آن بروز شود ؟

معلم قرآنی داشتیم که معتقد بود احکام اسلامی شامل احکام ثانویه هم می شود که بر اساس شرایط و موقعیتها تغییر کرده است ، از جمله مساله حجاب . این حجاب بر اساس آن روزها و مردم عربستان اجرا شده بود ، نمی دانم تکلیف آیه هایی که الان مذهبیون از آن یاد می کنند چیست ؟ چون حداقل به نظر من به این صراحت هم نیست... اصلا نمی خواهم وارد جزئیات شوم ، اما من هم  گاهی این اشکال را دارم که  انسانها را به ظاهر می بینم و در موردشان قضاوت می کنم . اگر کسی به سایر هم نوعان خود کمک می کند ، اگر دروغ نمی گوید و سعی می کند صادق باشد ، اگر برای یک لقمه نان هزار و یک جور دغل نمی کند و سر بقیه مردم را کلاه نمی گذارد و ... می توانیم بگوییم که چون حجاب نداشته به جهنم می رود ؟ فکر می کنید خدا با چنین عدالتی در مورد بندگانش تصمیم می گیرد ؟ یا مردم سایر ادیانی که شاید خیلی از مسلمانان مومن ترند باید همگی بدون هیچ حساب و کتابی راهی جهنم شوند ؟ خدا مهربانتر از آن است که ما فکر می کنیم ، خدای من آن خدای قهار نیست ...

 

"بایزید بسطامی" شعری دارد با این مضمون :

گفت یا رب میل آن داری تو هم / تا که شمه ای از رحمتت سازم رقم ؟

تا که خلقان از پرستش کم کنند / وز نماز و روزه و حج رم کنند ؟

 

راستی نظر شما چیه ؟

+ نوشته شده در  2006/10/3ساعت 14:2  توسط مهدی  | 

(1) شنیدم که دختر گفت من می روم نماز بخوانم .

بعد من پیش خودم فکر کردم اشتباه شنیدم . نمی دانم اما فکر می کنم آن لحظه از آنجا فکر کردم اشتباه شنیدم که در ضمیر ناخودآگاه گفتم این با این آرایش و لاک ناخن که نماز نمی خواند . تا هفته پیش که دوباره این حرف را شنیدم ، یک دفعه از دست خودم عصبانی شدم ، لجم گرفت ، گفتم دوباره برای خودت از روی ظاهر آدمها قضاوت کردی ؟ مگر قرار نبود از ظاهر آدمها در مورد باطنشان قضاوت نکنی ؟ اصلا تو چه کار بودی که فکر کردی او چه کار می کند یا نمی کند .

می دانید حقیقتا" مسائل این طوری برایم مهم نیست ، یعنی به نظرم مسائل شخصی آدمهاست . بر اساس این کارها هم برای خودم آدمها را جناح بندی نمی کنم یا نمی گویم او چون این کار را می کند پیش آدم خوبی است و  یا او چون این کار را نمی کند نمی توانم با او معاشرت کنم . سعی کرده ام اینطوری برای خودم استنباط کنم که این مسائل خیلی شخصی است و اصلا لزومی ندارد یک نفر وسط اداره جار بزند که آی مردم من روزه ام !  و همه ساکت باشید که من نماز می خوانم ،  لزومی ندارد که اگر من یکسری اعتقاداتی دارم همه به دنبال من حرکت کنند چیزی نخورند و ... خیلی از آدمهای بی نماز را می شناسم که به نظرم آنها خدا را خیلی بیشتر دوست دارند و خیلی کارهایی می کنند که صد نفر مومن نمی توانند ، یعنی دل باید مومن باشد ! شاید نماز و یکسری اعمال چیزی باشد که آدم برای آرامش خودش انجام می دهد ، هر چند که امروزه واقعا ابزاری شده !

از دست خودم عصبانی شدم که قرار بود از ظاهر آدمها و بر مبنای حرف دیگران در موردشان قضاوت نکنم ...

 

(3) چند وقت پیش یک نفر از آشنایان که به هر حال به چیزهای دیگری اعتقاد دارد و از نگاه من کمی هم تند روی می کند ، کلی با خانم همسر در مورد مساله حجاب و اینکه چرا خانوم همسر در آن جمع روسری به سر نداشته و ... صحبت کرده . حتی در مورد من که چرا گردنبند طلا به گردن دارم و برای مرد درست نیست ( شاید رویش نشده بگوید حرام است ) شاید حتی فکر کرده این نمازی که می خواند درست است ؟

 

(4) این را هم بگویم بعد قول می دهم حالا حالاها از مسائل مذهبی و عقیدتی و ... ننویسم !

دیروز ماهواره برنامه ای در مورد یک دختر مسلمان هندی داشت و مسائل اعتراض آمیز مسلمانان هند در مورد اینکه این دختر باید با پوشش اسلامی در میادین ورزشی حاضر شود ، نه با شورت کوتاه و لباسهای باز . فعلا که این دختر 20 ساله در مورد این انتقادات سخت ایستادگی می کند که اینها مسائل شخصی هر انسانی است و نباید برای یک دختر مدرن امروزی این برخوردها انجام شود و هر کسی آزاد است .

فکر می کنم این بحث های مذهبی حالا حالاها در همه جا ادامه داشته باشد ، اما شاید در ایران به خاطر بعضی مسائل فرهنگی ، اجتماعی و حتی ناموسی که هنوز در بین خانواده ها وجود دارد فعلا خیلی راه داریم ....

 

(5) چند روز پیش این پست رو از خورشید خانوم دیدم ، خیلی وقت بود این تیپی کمتر چیزی نوشته بود . به نظرم شاید به دو دلیل پست جالبی اومد ، اول به خاطر اینکه خیلی ساده و روان نگاشته شده ، و دوم اینکه شاید به خاطر اینکه خیلی رک و بی پروایانه از خاطراتش گفته است . شاید کمتر کسی از بین بلاگرها بتواند با این صراحت از خیلی مسائل صحبت کند .

اما یه چیزی که توی این یادداشت بیشتر از همه چیز برایم پررنگ بود دیدگاه خورشید خانوم نسبت به پدر و مادرش است . نمی دانم شاید دیدگاه درستی باشد و شاید نگاهی که به پدر دارد بخشی از نگاه فمینستی اون به جریانات است .

خودش که گفته بود 197 صفحه دیگر از این نوشته باقی مانده ، نمی دانم علت عدم درج آنها در وبلاگ چیست ، خودسانسوری یا شاید اینکه فرصت ویرایش و ... نداشته و یا شاید اصلا دوست نداشته ! اما به هر حال سخت روان و دلچسب است .