به من ميگويد "درست ميشه انشااله!"
بلافاصله لبخند ميزنم، يادم ميافتد كه اين اواخر در شركت قبلي همه حرفها و شوخيها و همه چيز به همين جمله ختم ميشد و آخر سر هم درست نشد! شايد هم از حوصله ما خارج بود تا صبر كنيم و درست شود! صبر ايوب ميخواست كه نداشتيم.
آقاهه كه از اتاق بيرون ميرود ، ميگويم احتمالا همه جا همينطور است و هيچ وقت هيچ چيز درست نميشود! فقط ما آدمها هستيم كه جابجا ميشويم و در جاي جديد فكر ميكنيم و اميدواريم كه درست شود اما آش همان آش است...
اما اين روزها و محل كار جديد پرانرژي هستم، درست مثل پارسال.
فعلا سرخوشيم تا ببينيم چطور ميشود!
دیروز داشتم آن دفترچه سیمی آبی رنگم را در شرکت نگاه می کردم، داشتم وسایلم را جمع می کردم. به یکی از صفحات می رسم، در حاشیه آن با روان نويس آبی نوشته بودم:
دلم جز مهر مهرويان طريقي بر نمي گيرد
ز هر دم مي دهم پندش ولي سربر نمي گيرد
بدترين نقطه ضعف آدم ميتونه اين باشه كه نقاط ضعف خودش رو نبينه! ميتونه فكر كنه بقيه آدماي اطراف اگه حرف حق ميزنند بر عليهش تحريك شدهاند، ميتون سرش رو مث كپك بكنه زير برف، ميتونه فكر كنه كه كار كار انگليسهاست...
راحتترين كار ممكن است!
چه خوب بود كه گاهي در زندگي فكر ميكرديم چه چيزي را از دست ميدهيم تا چه چيزي را به دست آوريم؟ چه كسي را به چه كسي ميفروشيم و اين معامله منصفانه است يا نه؟ يعني چيزي را كه به دست آوردهايم چقدر ارزش دارد، چقدر ماندگار است؟
پ.ن: اين مطالب مخاطب خاص دارد.
پ.ن: مخاطب خاص اينجا را نميخواند!
پ.ن: مخاطب خاص در حال حاضر ارزش اينكه بخواهم در موردش فكر كنم را ندارد.
خوب است كه آدم گاهي كمي شجاعت به خرج بدهد، سياست و تجربه را در كار خيلي قبول دارم، اينكه بيگدار به آب نزني. اما اينكه براي حفظ منافع كوچك خودت و يا اينكه اصلا دردسري به خود راه ندهي و خداي نكرده موجب تشويش ذهنتان نشود همينطور مينشيني و بر و بر نگاه ميكني، توي آن صندلي لعنتي فرو ميروي حالم به هم ميخورد!
حالا همينطور بنشين و نگاه كن؛ بعضي وقتها هم به خاطر اينكه خيلي تابلو نباشي و نگويند اين آقا چه كاره است توي جلسه چيز سادهاي بپرس، موردي كه بيشتر اين مضمون را داشته باشد كه مثلا رهنمودتان كنند.مثلا بپرس "ببخشيد در زمينه كوفت يا مرض ما چه استراتژي را دنبال ميكنيم؟ و قرار هست چه كاري انجام دهيم؟" بيخطر است دیگر نه؟ اصلا هم لازم نیست جلوی کسی در موردش چیزی بگویی.
ميدوني؟ از نظر حرفهاي برايم فرو ريخته بودي، تمام آن چرندياتي كه ميگفتي اين اواخر فقط به عنوان چرنديات ميپنداشتم و فقط برايم حرف بود نه هيچ چيز ديگر؛ اما اين روزها آخرين باورهاي اخلاقي و رفتاري هم كه ازت داشتم برايم فرو ريخت. اين روزها ديگر اصلا محترم هم نيستي هيچ چيز نيستي، هيچ چيز.
آن روز كه آقاي x پرسيد چه امتيازي ميخواهي؟ يا حداقل چه شرطي؟ هر چه فكر كردم ديدم هيچ شرطي! هيچ امتيازي! يعني واقعا ديدم ديگر چيزي نيست كه بتوانم...
به هرحال اين روزها شديدا خوشحالم و به توهماتت لبخند ميزنم!
سلام
قرار است كه امروز استعفايم را بنويسم، دقيقا بعد از همين يادداشت. البته صحبتهایم را با شما کردهام و این استعفا کاملا فورمالیته است. شايد اگر اين يادداشت به شما رسيد استعفا را قبل از اين ديده باشيد. شايد هم اين درحد يك يادداشت به عنوان دليلي براي خودم بماند!
چه بايد بنويسم به دليل پارهاي از مشكلات؟ مشكلات!؟ يا بگويم به دليل مسائلي كه در جريان آن هستيد، يا.... چه فرقي ميكند؟
آقاي دكتر، اگر بخواهم از ته دل بگويم تا آخرين هفتهها هم اميدوار بودم. یعنی سعی می کردم که امیدوار باشم! شما تا پيشتر از اين نفراتي داشتيد كه به نظرم ميشد،ميتوانستند! دوست داشتم كه روزي قسمتي از اين كارهايي كه انجام شده بود به ثمر مينشست، دوست داشتم همانهايي كه ميگفتيد ميشد.اينجا از خيلي جهات قبلترها برايم بيشتر از يك محيط كار بود، من با شما، با خيلي از اين همكارها زندگي كردهام، آن دو ماه را كه به خاطر داريد؟ سال پيش همين موقعها بود نه؟ خیلی بی انصافی کردید که گفتید آنها را باید سال قبل، قبل از اینکه خودشان بروند بیرون می انداختم! فكر نميكنم خیلی از روزهایی که اینجا داشتم جاي ديگري تکرار بشود!
بگذاريد مطلب ديگري بگويم، ناسپاس نيستم.اينجا و در طول اين مدت خيلي چيزها ياد گرفتم، تجربه كردم. سعي كردم از چيزهايي كه ياد گرفتم در راه پيشبرد اهداف همين شركت استفاده كنم، حرف زدم، حرف زدم، چند بار برايتان نامه فرستادم مديريت محترم عامل! چند بار برايتان ايميل فرستادم، ايميلهايي كه نميدانم ديديد يا نه؟ باور كنيد خيلي از آدمهايي كه انتقاد ميكنند دلسوزتر از نفراتي هستند كه ميخواهند نقاط ضعف را ناديده بگيرند، نقاط ضعفي كه حالا بزرگتر از نقاط مثبت كار شده است. اگر آن حرفها را ميزدم هدفم برگزاري جلسهاي بدون نتيجه و با حرفهايي كه بعد از آن فراموش ميشد نبود!
نميدانم بعد از استعفايم در جلسه چه خواهيد گفت؟ احتمالا برای خودتان تحلیلهایی از ماجرا خواهید داشت، شاید باز هم بگویید "به هر حال درختی هستیم که باید خودمان را بتکانیم تا برگهای زرد بریزند و برگهای جدید جایگزین شود" – چه اصطلاح مسخره ای! خودتان را گول می زنید یا اینها را می گویید که غرورتان لطمه نبیند؟- شايدم هم فكر كنيد اين پسر آدم Active ي بود.اما... نميدانم!
اما ميدانم كه مذاكره فايدهاي ندارد. يادتان است ميگفتيد يكي از نفراتي كه قبلا رفته بهتان گفته كه يك نفر انگار اينجا وقتي در شركت است دارد به گلويش چنگ ميزند؟ گلوبش را گرفته و ول نميكند؟ حالا انگار همان آدم گلوي مرا هم گرفته! آن آدم گلوي خيليها را گرفته بود، آنهايي كه قبل از من رفتند.حالا نوبت من است. نميدانم باور داريد يا نه؟ با خودم فكر ميكردم چه به روز انگيزه اين آدمها؛ چه به روز من آمده است؟ يادتان است كه خردادماه در اتاقتان بهتان گفتم كه دارم دست و پاي آخر را ميزنم؟ خاطرتان هست؟ استقبال كرديد، اما فراموش كرديد، خيلي زود ، آن روزها هنوز امیدم ته نکشیده بود...
چند وقت پيش يه نامهاي نوشتم و ميخواستم همين تصميم امروز را عملي كنم اما در آخر عنوان نامه را گذاشتم "فعلا تا بعدا يه كاريش بكنم". صبر كردم،عصباني شدم،حرف زدم ، ساكت ماندم،جدي تر كار كردم ، بيتفاوت شدم...
آقاي دكتر دارم ميروم، با شما صحبت کردم ، گقتم که نميخواهم اين رفتن با برخورد و خاطره بدي باشد. يعني دوست دارم كه خيلي خوب و دوستانه باشد. اما برخوردتان جالب نبود، از آن روز بارها در مورد حرفها فکر کردم به این نتیجه رسیدم که رفتارم در کمال ادب و احترام بود، مثل همه این سالها. اما راستش حرفهای شما، حرفهایی بود که آخرین چیزها را برایم فرو ریخت! قبلا گفته بودم که ناسپاس نیستم اما حالا باید بگویم ناسپاسی کردید! پشت آن لبخندی که حرف می زدید و با غرور میگفتید که دفعه اولتان نیست، حس کردم که کاملا عصبی هستید. به هر حال هر چه باشد بیش از یکسال و نیم است که شما را می شناسم و به همه عادتها و رفتارهاتان آشنا هستم. اما با خیلی از حرفها آخرین چیزها در ذهنم فرو ریخت. قبل از اینکه به اتاق بروم فکر می کردم چقدر سخت است اما وقتی بیرون آمدم ذره ای تردید نداشتم، فکر کردم باید می گفتم. دلم به حال خیلی ها می سوزد، راستی حفظ غرور تا کجا؟ تا مرز نابودی؟ دوست دارم این ماه نیز زودتر سپری شود ....
خداحافظ !
ازم ميپرسه اينجا چهجوريه ؟ ميتونيم راحت باشيم؟
ميپرسم راحت يعني چي اون وقت ؟
ميگه يعني ميشه با تيشرت بيايم و دمپايي بپوشيم؟
با ترديد بهش ميگم نه! ميگم اون وقت راحتي از نظر شما يعني دمپايي؟ يعني اگه پس فردا بشه با پيژامه راهراه بياي سركار اون وقت ديگه اوج راحتيه ديگه ؟
اين قسمت آخر رو توي دلم گفتم. چيكار كنم ديگه نسبت به اين دو قلم حساسيت دارم! اصلا اوج بينظمي و شلختگيه به نظرم...
اين روزها اصلا در زمان حال نبودم،برگشته بودم به پارسال همين موقعها، اصلا اين بوي نم و تموم اين خيابونها منو با خودش برد به پارسال، پارسالي كه وضعيت طور ديگري بود.
بوي نم، بارون،
شرشر بارون و دويدن از در تاكسي تا هتل
سالن اجتماعات،
حرف و حرف و حرف ، دفاع كردنها ،
تيك تيك ساعت كه چقدر با عجله هوا تاريك ميشد،
اون ميز توي هتل و خماري چشمها و سيني چاي كه پر و خالي ميشد
اميد آخر هفته كه همه چيز خوب خوب تموم ميشه (درست مث فيلم هنديها كه اتفاقا تراژدي از آب در آمد!)
خنديدنها ، حرف زدنها ، ريسه رفتنها ،
اون تابلويي كه روش با ماژيك سبز نوشتن "باز باران با ترانه ، با گوهرهاي فراوان..."
شام ، عكس
اون مسير هر روز و هر شب و اون مغازهها ،
صداي فرياد رانندهها كه "تهران، يك نفر..."
چاي توي اون ليوانهاي يكبار مصرف
هواي سرد ، آبجوش
صبونه كه اون آقاهه ميپرسيد "آبميوه يا شير؟"
صبونهاي كه هر روز تكرار ميشد، دايالوگها همان هميشگيها
حالا كه ديگه تموم اين حرفها تموم شده ، نوشتم كه بگم ديروز در زمان حال نبودم!
تا حالا چندين بار پيش اومده كه فكر كنم اين ضربالمثل "خدا خر رو ميشناخته شاخ بهش نداده..." چقدر درسته! حالا اين روزها هم همين اتفاق دوباره داره اطرافم تكرار ميشه.
طرفمون جريان رو حسابي جدي گرفته، هر روز بيشتر ميدود ديگر تقريبا راه رفتن نداره و همش ميدود، صدايش بالاتر رفته و خلاصه همه كاره شده براي خودش. اين موقعهاست كه بهش ميگم استاد! استاد نه از اون مدل معموليها، يه جور استاد ديگه كه اصلا لحن گفتاريش كاملا متفاوته، خلاصه كه طرفمون اين روزها استاد، استاد!
خيلي وقتا تا طرف تا دهن باز ميكنه ميفهمم چي ميخواد بگه و من قرارست چه جوابي بدهم!
بهم ميگه "ما توي سه ماه اول بيمه نميكنيم، با حقوق شما مشكلي نداريم اما در دوره يكماه آزمايشي يه پول توجيبي به شما ميديم نه حقوق كامل، ضمنا بايد دو سال هم تعهد بدهيد. بعد هم احتمالا يه سري اراجيف در مورد اينكه شركتهاي نرمافزاري چه ضرري از جابجايي نيروها ميكنند. بعد كه افاضاتش تمام ميشود به من نيگا ميكنه كه خب يعني نظرت چيه؟
منم خيلي راحت توضيح ميدهم كه از همان ابتدا و از همان ماه اول بايد بيمه بشوم، در دوره آزمايشي و هر كوفت ديگري همان حقوقي را كه گفتهام ميخواهم و نه ريالي كمتر. هيچ تضميني هم نميتوانم براي دو سال كار بدهم. توضيح ميدهم كه اگر شرايط مناسبي را برايم فراهم كنيد احتمالا ميمانم اما اگر شرايط مساعد نباشد ممكن است بعد از 3 ماه به اين نتيجه برسم كه بايد بروم... فكر ميكنم كه آخه شنگول تو چه تضميني به من ميدي كه بعد از 6 ماه مشكلي پيش نيايد و شرايط مطلوب باشد؟ الباقي صحبتها هم مثل جاهاي ديگر است كم و بيش! تقريبا 30 دقيقه زمان لازم است براي همه حرفها.
خيلي راحت صحبت ميكنم بيشتر به نظرم مثل يك گپ دوستانه است تا سوال و جواب. از بعضي حرفها و سوال و جوابها خوشم ميآيد و عمدا" ادامه ميدهم. تو يكي از شركتها مدير عامل ميگويد معدل سيزده و خردهاي.چرا؟ با اينكه ميدانم چرا يعني چه ميپرسم چرا چي؟ ميگويد چرا بالاست!! بعد من بايد جواب بدهم.خب اين هم كه جواب معلوم است توضيح ميدهم و آسمان و ريسمان ميبافم!
حس ميكنم ديگه اصلا از اون حس مصاحبه و كار پيدا كردن خارج شدهام و اينجاها كه ميروم برايم شده يه مدل سرگرمي و كنكاش!
حكايت جالبي است جاهايي كه من ميپسندم ظاهرا آنها نميپسندند يا شرايط جور نميشود، جاهايي هم كه از نظر آنها تا حدودي اوكي است به نظر من اشكالات غير قابل اغماضي دارد.
ديگه هوا تاريك شده ، توي ماشين نشستهايم، درست پشت يه چراغ قرمز طولاني، 150ثانيه شايد اگه چند ثانبه زودتر رسيده بوديم رد شده بوديم ، حالا چه فرقي ميكنه؟ ضبط ماشين روشن است و صداي گوگوش كه با كيفيت پايين ميخونه :
تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
تو از دشتهاي دور و جاده هاي پر غبار
براي همصدايي همزبوني اومدي
....
راننده آرنج دست راستش رو روي فرمون ميذاره و زير چونهاش ميذاره بعد به دورها خيره ميشه،انگار اصلا به چراغ و مردم و ماشينها نيگا نميكنه! پيش خودم فكر ميكنم شايد 30 سال پيش تو دوران عاشقي اين ترانه را ميشنيده، شايد به اون روزها فكر ميكنه، شايد داره به قرضها و بدهيها و اجاره خونهاي كه چند روز ديگه بايد بده فكر ميكنه، شايد به شهريه دانشگاه آزاد دخترش، شايد به اين فكر ميكنه كه هيچ وقت فكر نميكرده بعد از كار اداره بايد با اين ماشين مسافر از اين سر شهر به اون سر شهر ببره ، شايد .....
چراغ سبز ميشه و ماشينا بوق ميزنند، پيش خودم فكر ميكنم خدايا اينجا خيلي از آدما خيلي بيشتر از اون چيزي كه حقشونه كار ميكنن و هميشه هم كارشون گيره!
ماشين حركت ميكنه ، راننده ساكته ، من هم !
هر چي فكر ميكنم متوجه نميشوم چطور ميشود در اين مدت کوتاه این همه انگيزه را كشت؟
يعني ما همون آدماي سال قبل هستيم ؟ چرا نميخواي متوجه بشي آخه ؟! همه فهميدند به جز خودت!! آقای رئیس صدای منو داری؟
بچه كه بودم وقتي بابام از سركار ميآمد خونه فكر ميكردم خوش به حالش من كه از مدرسه ميآم خونه دوباره كلي كار دارم، درس و مشق و امتحان و … اما بابا وقتي از سركار ميآد خونه ديگه كاري نداره كتاب و روزنامه و تلويزيون؛ حق نبود! حالا درسته كه ديرتر از من ميآمد خونه و عصري ميرسيد اما مهم اينه كه ديگه توي خونه كاري نداشت، اما من چي تازه شروع كارم بود !
حالا اين روزها من هم سركار ميروم و از درس و مشق به آنصورت خبري نيست، اما فكر ميكنم اون روزها چه روزاي خوبي بود، هر چند كه توي خونه هم آنقدر بيكار نيستم كه همش به فراغت و كتاب بگذرد، اما ياد اون روزها به خير ….
اسمش رو بذاريد غرغر ، اسمشو بذاريد نقنق؛ هر چيزي! چه فرقي ميكنه؟
چقدر خوب ميشد بعضي وقتا آدم كار و زندگي رو ول ميكرد ميرفت شمال، شمال نه توي شهر و خيابون. يه جايي توي دشت، يه جايي توي طبيعت به هيچي فكر نميكرد. يه خونه ساده با همه اون شيشه ترك خورده و توري سوراخ و سقف چوبي. توي بالكني كه به درخت و منظره باز ميشه بشينه، راه بره ، بپره ، آزاد از همه چيز ؛ همه چيز بدون هيچ فكري؛ چاي زغالي، آتش، چوب، سنگ،آب و كلي موسيقي ، جاده ، كوه ، بارون،سبزی،بوی نم ...
چه جوري ميشه تو اين دود و زندگي ماشيني و روتين باشي و عاشق باشي؟ آنقدر دغدغه هست كه آدم خسته ميشه. ساعت، تيكتيك، چاي، سركار ، كارت حضور و غياب، تلفن ، خنده ، خريد، پول ، كامپيوتر ،تلویزیون،خيابون....
اینجا كه گفته بودم شهريور ماه فلان است و بهمان، فقط خواستم بگم شهريور هم تموم شد و هيچي به هيچي! يعني روزگار در حال حاضر گندتر از اونيه كه جريان با فال و تفال روبراه بشه! اي لعنت به.... خلاصه كه كليه موارد را تكذيب ميكنم.
ديروز به اين نتيجه رسيديم كه تو اين صنف در حد كلان آدمها كلا در تعطيلات هستند بحث تعطيلات هم مدلهاي مختلفي داره كه ظاهرا "توهم" شايعترين مدل در كشور ميباشد، حالا هنوز فرصت نشده كه بررسي كنيم اين به شرايط اقليمي برميگرده يا شرايط كاري به تنهايي يا هر كوفت ديگري! توهم هم به اينصورت است كه معمولا فرد بدون در نظر گرفتن شرايط موجود در بين ابرها سير ميكند و هرچي بهش اشاره ميزني بابا عمو اوضاع اينطور است فكر ميكند كه نه اوضاع آنطور است كه خودش فكر ميكند و احتمالا ديگران چشم ديدن موفقيتهاي بيپايان او را ندارند!
موردي را كه پس از بحث و تبادل نظرات متوجه شديم اين اشكالات روحي رواني در اين صنف ارتباط مستقيمي با سن و سال نداشته و كلا هست ديگر!
يه چيز ديگهاي كه الان به ذهنم رسيد بيماري "خود زرنگ بيني و ديگران اسكلبيني" است كه به حد متنابهي وجود دارد و خب اين را هم هيچ كاري نميتوان كرد. والسلام!
چقدر ابلهانه نشستم در مورد اون شخص قضاوت كردم كه فلان است و بهمان! كه اگر من جاي آنها بودم اين كار را ميكردم يا اونطور رفتار ميكردم، وقتي يه چيزايي جديد از زندگيش رو فهميدم، وقتي فهميدم شايد اينجا هم برايش يك شانس بوده يا هر چيزي كه كمي آرامش داشته باشد از قضاوت خودم پشيمان شدم.
چرا و به چه حقي در مورد يه نفر ديگه اينطور راحت قضاوت كردم؟ فقط از روي ظاهر و چيزهايي كه ديدم بودم، مگر من به همه زواياي زندگي و شخصي و روحي آن آدم اشراف داشتم؟ اصلا چه حقي داشتم؟ اگر كسي در مورد من چنين ميكرد چه فكري ميكردم؟
بابت اين قضاوت شديدا ناراحتم ؛ "داوري كافري است" چه زود اين جمله را فراموش كردم .
من دلم سخت گرفتهست
از اين ميهمانخانه
مهمانكش ، روزش تاريك ...
خيلي اهل شعرهاي نيما نيستم ، اما اين شعرش اين روزها عجيب حال و روز منه!
رفته بودم سر يه كار جديد البته يه دوره كوتاه آزمايشي تا ببينم اوضاع چطور است و اصلا ميشود همكاري را ادامه داد يا نه؟ بعد از اينكه جا مشخص شد و اطلاعات مختصري بهم دادند با مدير فني صحبت كردم و در مورد كارهايشان برايم توضيح داد ، روي ميز مدير فني را نگاه ميكنم كتاب "احكام حقوقي از ديدگاه امام سجاد" روي ميز است. نگاهي گذرا ميكنم و خيره نميشوم، حوالي ظهر قرار است با مديرعامل هم يه صحبت كوچيكي داشته باشيم ، به اتفاق مدير فني به اتاقش ميرويم و ده دقيقهاي صحبت ميكند، بعضي جاها حواسم پي چيز ديگري ميرود و فقط ميگويم بله ، حتما ...
يكباره در موقعيتي آقاي مديرعامل اتاق را ترك ميكند، بدون هيچ حرفي ، فكر ميكنم چه كاري پيش آمده و بعد خيلي فكرم را مشغول نميكنم، ميگويم حتما ميآيد ديگر ! بعد از 5 دقيقه صداي آقاي مدير ميآيد كه رو به مدير فني ميگويد مهندس تشريف نميآوريد نماز؟ مدير فني هم بلند ميشود، اتاق را كه ترك ميكنيم ميبينم مديرعامل وسط آن اتاق ايستاده دستش را روي گوشش گذاشته و دارد اذان ميگويد ، نميتوانم تعجبم را پنهان كنم ...
ميروم سرجايم مينشينم و فكر ميكنم، 10-12 كارمند شركت همه آستينها را بالا زدهاند و در اتاق محقري نماز جماعت ميخوانند، صدا را ميشنوم... در اين مدت هيچكس نيست كه حتي جواب تلفن را بدهد ، اينجا عجب حكايتي است،دوران و تفکر صدر اسلام است!
بعد از نماز به مدير فني ميگويم من كاري دارم ، ميروم و هفته بعد حتما براي قرار بعد تماس ميگيرم.
در بين راه فكر ميكنم صداي دمپايي، جالب اينكه در شركت همه آقا هستند،حتي منشي. اصلا جنسيت را نميخواهم در ذهنم پررنگ كنم اما نوع تفكرشان جالب است. فكر ميكنم نميتوانم تحمل كنم!
با خودم فكر ميكنم من نماز ميخوانم اما اصلا دوست ندارم محيط كارم اينطوري باشد! دوست دارم هر وقت كه دلم خواست بلند شوم يا اگه اصلا احساس خوبي در موردش نداشتم ، بيخيال شوم! ، اصلا دوست ندارم در مورد اين چيزها به هيچكس جواب بدهم، تفتيش شوم ، دوست دارم هر طور راحت هستم باشم ،دوست دارم هرکس هر طوری که هست باشد....
در اين ماه رمضون قبل از افطار كه از گشنگي و تشنگي ناي كار كردن نيست، بعد از افطار هم از سر شكم سيري! قبل از افطار همه كارها را به بعد از افطار محول ميكنم، بعد از افطار هم فقط ميتوانم گوشهاي دراز بكشم و فقط پلك بزنم!
خدايا از تو كه پنهون نيست، تو اين ماه ضيافت؛ بازده و راندمان كاري در حد جلبك كاهش مييابد...
امضا يك بنده روزهدار صادق!
كاش ميشد همين كتاب ساده "مديريت و سازمان" را برايتان ميآورم باهم مروري ميكرديم هر چه اين كتاب را بالا و پايين ميكردم و هر بند را كه ميخواندم فكر ميكردم دقيقا بر عكس سيستم و مديريت شماست! دست خودم نبود كه فكرم پرواز ميكرد و به موارد نقيض مديريت جنابعالي ميرسيد!
واقعا اگر فكر ميكردم فايده دارد ، اگر فكر ميكردم ساعتي وقت ميگذاريد تا آنرا بخوانيد، اگه درصدي فكر ميكردم كه باعث تغيير رويه ميشود،حتما ميآورم.
آقاي رئيس ميدانيد مفهوم وحدت فرماندهي چيه؟ اختيار به مديران مياني چي؟ هر كسي تنها تحت نظارت يك نفر باشد چطور؟ احيانا انضباط و برنامه ريزي و تعيين اهداف سازمان ، ماموريت سازماني و تعيين حيطه اختيارات چطور ؟ آشنا نيستند؟
اصلا يه فكر ديگه ميتونيم روش مديريت شما را در قالب يك روش نوين مديريت بيان كنيم ، چون مشخصا مديريت كلاسيك يا هر كوفت ديگري كه نيست ، به هر حال همان تئوريها را اگه تا آخر جلسه عوض نكنيد، مكتوب ميكنيم . فقط ميمونه يه اسم دهن پركن كه بگيم اينم يكي از روشهاي نوين مديريته كه در سال فلان مطرح گرديد، ببينم با روش "مديريت شخمي" يا روش "نوين مديريت شخمي" موافقيد ؟
شنبه شبی که گذشت مدام در تختخواب غلت زدم و غلتيدم، من كه هيچ وقت خواب نميديدم مدام خوابهاي چرند ديدم، ساعت 2 بيدار شدم ، دوباره خوابيدم ، دوباره ساعت 3 بيدار شدم و فكر كردم چرا سحر نميشود؟ امشب طولاني تر از هر شب ديگري است! شب خوبي نبود ، مثل روزش ....
در محيط كار اوايل فكر ميكنم خيلي از اين آدمها كه از صبح ميبينم صرفا همكار هستند، بدون هيچ وابستگي؛همين! بعد از مدتي فكر ميكنم نه ، انگار پيوندي بين همين آدمها معمولي برقرار ميشه به هر حال روزي 7-8 ساعت در كنار هم بودن كم نيست آدمها به هم عادت ميكنند، با هم زندگي ميكنند. طوري است كه اگه روزي يكي از همين همكارها حالش خوب نباشد اگر چيزي هم نگويد از چهره و قيافهاش ميشود گفت: "چيزي شده؟ انگار امروز خيلي سرحال نيستي". بعد فكر ميكني حالا خيلي از همين همكارها ديگه همكار نيستند، دوست هستند.
هفته پيش به همكاري كه حالا دوست است و داشت ميرفت گفتم دوستي ما ربطي به اين شركت و اين مجموعه نداشت ، ما دوست هستيم ، بازم همو ميبينيم!
چند روز پيش به آن ديگري sms زدم كه "به هرحال دنيا خيلي كوچيكه شايد چند سال ديگه دوباره يه جا باهم همكاري شديم مگه نه؟"
حالا اين روزها كمي از بعضي چيزها دلتنگم ، سخت است. ميدانم كه احتمالا حرفهاي نيست، ميدانم كه .... اما به هر حال چه ميشود كرد؟ اين روزها ؛ كاش زودتر بگذرد.
ساعت 12:15 – پنجشنبه
اینجا از روی اول یه برنامه ارائه دادن به نام برنامه "سین ؛ حالا نمی دونم این سین اصلا یعنی چی و از کجا گرفتنش اما برنامه از روز اول تا اختتامیه اونجاست. همه کار حتی صبحگاه و بیدار باش و ...
اینجا از روز اول روزی n دفعه می گن و می گیم و می شنویم :
از جلو نظام : اله – خبردار : یاحسین – "آقا خبرداری!" – صلوات : الهم صلی ... – "یقه تو درست کن!" – "تو صف صحبت نداریم!" – "آقا ساکت!" - سه بار محکم می گی یا علی : یاعلی،یاعلی،یاعلی – گروهان به احترام ، خبردار – آزاد : شهید – بشین : یا حسین - پاشو: یا علی – "نظامی بشین" – حالا آقایون می تونن راحت بشینن: الهم صلی علی ... – کلیه نیروهای مسلح میدان به احترام پرچم دست فنگ – پافنگ – آزاد: شهید – دوش فنگ - بدو رو ! – بلند و کوبنده تکبیر : اله اکبر پاینده رهبر – عقب گرد – نیم به چپ چپ – سوره ولعصر بلند و هماهنگ : بسم اله الرحمن الرحیم ، ولعصر ... – دعای فرج – به راست راست – گروه به پایداری نظام مقدس جمهوری اسلامی بلند و یکصدا ، تکبیر : اله اکبر،اله اکبر،اله اکبر پاینده رهبر! – گردان خسته نباشی : نصر من اله و فتح قریب و بشر الصابرین لطف الهی شده ما را نصیب یا زهرا یا زهرا یازهرا – میدان، حرکت ، از نو – گردان هماهنگ باشه ! صف اول حرکت کن – خاموشیه آقا ! بشمار یک ، دو ، سه ...
بیرون چه خبره ؟ چی می گن ؟ هنوز مرخصی مشخص نیست و همچنان بازار شایعه داغه! دوشنبه عصر نه اما سه شنبه صب می ریم ! همه مرخصی ها لغو شده ، الان باید بریم صف و ناهار !
پ.ن: هفته پيش كه به پشت كارت پايان خدمتم نيگا ميكردم چند سال پيش تو يه چنين روزي خدمت من رسما تموم شده ،البته يه ماه آخر رو مرخصي بودم . مرخصي كه چه عرض كنم جيم شدم ! آنقدر اوضاع قاطي بود كه اصلا كسي نگفت كجا بودي بعد نشستن غيبتهاي صبحگاه را حساب كردن و گفتن مثلا 7 روز غيبت داري منم دوباره رفتم 7 روز خونه خوابيدم بعد اومدم كارت گرفتم! دوراني بود براي خودش...
توي دوران آموزشي كه تهران هم نبودم هر روز ، و معمولا هر شب يه چيزايي مينوشتم كه چه خبر بوده و چيكار كرديم و ... بگذريم كه روز آخر فهميدم فرمانده محترم گروهان بر خلاف حرفي كه اول زده بود يادداشتهاي منو خونده بود و كف كردم كه چي شده كه اون اراجيف كار دستم نداده !
اين مطلب در مورد يه روزمرگي اون دوران است كه با اندكي تلخيص در ذيل ذكر مي گردد .
يادش به خير دوران آموزشي فكر ميكرديم سختيش فقط واسه همين روزاست، بعدش بيشتر سخت بود بعد كه اومديم بيرون ديدم بيرون هم يه پا پادگانه!
دقیقا از دو جمعه پیش پیتر وارد خانواده ما شد، یعنی اگه بخوام درست تر بگم ما پیتر را به عنوان فرزند خوانده پذیرفتیم! وظیفه بزرگیه تربیت و نگهداریش تا بعدا بتونه در جامعه موجود مفیدی باشه! پیتر تقریبا دو ماهشه ، فعلا جوجه ست ، خیلی خوشگله ترکیب رنگهای مشکی و اون نوک نارنجیش ...
اوایل یه کمی غریبی می کرد و می ترسید اما خیلی طول نکشید و حالا دیگه حسابی به ما عادت کرده ، از دست ما دونه می خوره ، بعضی وقتا هم که شیطون می شه دستمو نوک می زنه. اونقدر بامزه ست، کله و چشماش خیلی ابهت داره ، صبح ها که سرحالتره کلی سر و صدا راه می اندازه و می پره پایین قفس و بال بال می زنه ، یعنی گرسنمه! خیلی سعی کردیم باهاش منطقی صحبت کنیم که پیتر پسر خوب یه جوری رفتار نکن که اگه کسی تو رو دید فکر کنه سالی به دوازده ماه رنگ دونه به خودت نمی بینی! بگذریم که جمعه ها برای پیتر یه ظرف آب می ذاریم برای استحمام و نظافت شخصی ، هر روز قفسش رو تمیز می کنیم و براش یه میوه کوچولو مثلا یه حبه انگور می ذاریم ، خیلی میوه دوست داره بچه م! دیروز همچین گیلاس رو نیگا می کرد انگار که تا حالا ندیده بود،اما به نظرم زیاد موز دوست نداره ، امروز که خانوم همسر بهش مغز گردو داد حسابی استقبال کرد! جمعه ها حتما یه قطره شربت ویتامین توی ظرف آبش می ریزیم که جون بگیره ، یه قفس بزرگ و قرمز براش گرفتیم و روی یه میز کوچولو جلوی در ورودی گذاشتیمش، کلی داره سلطنت می کنه این پیتر جان ما ...
صبحها که من و خانوم همسر داریم می ریم بیرون کولر را برای پیتر روشن می ذاریم و رادیو رو هم روشن می ذاریم تا حوصله اش سر نره و مشغول باشه ، درسته که برنامه های رادیو چیز خاصی نداره اما خب به هر حال بهتر از سکوت و تنهاییه ، پیتر هم خیلی دوست داره اما به نظرم بیشتر دوست داره آدمای واقعی بشینن جلوی قفسش و سر و صدا کنن و بعضی وقتا باهاش صحبت بکنن . بعد کم کم پیتر خودش وارد بحث میشه و کمی جیغ جیغ می کنه ، هنوز علیرغم تلاشی که کردیم نتونسته حرف بزنه اما می دونم این مرغ مینای ما از اون مستعدهاست! اصلا از قیافه و حرکاتش معلومه !
وقتی یه سر و صدا می شنوه کلی سرک می کشه و فضولی می کنه چند روز پیش دستمو بردم تو قفس تا این چوبش رو بردارم و تمیز کنم اصلا انگار نه انگار ، نمی ترسید که هیچ این چوب رو هم ول نمی کرد که ... ! هر روز برای عوض کردن جا و ظرف آب و دونه ش کلی سوژه داریم باهاش...
خلاصه فعلا با پیتر مشغولیم و گذران عمر می کنیم .
این شناسنامه اش را که تازه هم صادر شده می ذارم اینجا برای توجه علاقمندان و دوستداران !
خانوم جون ! اون آقايي كه شركت را نظافت ميكنه، روي ميز من و شما چاي ميذاره، شايد از نظر شغلي پايينتر باشه اما به هر حال يه آدمه اينو كه ميتوني بفهمي؟ چرا اينجوري باهاش صحبت ميكني؟ اصلا همه چيز به كنار فكر كن سن پدرت رو داره ! مث طلبكارها دستت رو ميزني به كمرت و هر چي ميخواي ميگي؟ انصاف هم خوب چيزيه .....
اين ماه رمضون هم خب شروع شد ، چشامو ميبندم ، ماه رمضون يعني آش داغ موقع افطاري ، ربناي شجريان، زولبيا و باميه ، هليم پر روغن با شكر ، سريالهاي سركاريه 30 شبه كه آدم همه را باهم قاطي ميكنه! ، اذان موقع افطار ، انتظار، اينكه هر چيز خوردني رو هوس كني و فكر كني بعد افطار ميخورمش! و ...
اما اين ماه رمضون يه فرق ديگهاي هم براي من داره ، اولين ماه رمضونيه كه من و خانوم همسر توي خونه خودمون هستيم ، تا پارسال اگه بيدار ميشدم تقريبا كارهاي اصلي انجام شده بود و كار من (اگه كاري بود) در حد يه كمك كوچولو بود! اما حالا خودمون هستيم كه بايد صب بيدار بشيم و دو تايي بشينيم كنار ميز ، دو تايي افطار كنيم ، چايي بريزيم و ...
كلا يه چيزايي هست كه به ياد من ميمونه ، اولينها ، آخرينها !
حالا امروز كه برم خونه اولين افطاري است كه باهم و در خانه خودمون هستيم ، نميدونم برم بيرون و چيزي بخرم يا اينكه حس و حالش نباشه و بريم بخوابيم تا دم خود اذان ...