حوالي ظهر است ، ميپرسم آقای... كجاست؟ گفتند كلاس داره تشريف داشته باشيد احتمالا تا 15 دقيقه ديگر تموم ميشه. روي صندلي مينشينم سرم را به پشت صندلي تكيه ميدهم و چشمانم را ميبندم از داخل اتاق صداي همنوازي سهتار و تنبك را ميشنوم، آرام ميشوم، به چي فكر ميكردم؟! درب اتاق باز ميشود... چند دقيقه است كه اينجا نشستهام؟
به اين شغل ، به اين احساس حسودي ميكنم...
بدترين نقطه ضعف آدم ميتونه اين باشه كه نقاط ضعف خودش رو نبينه! ميتونه فكر كنه بقيه آدماي اطراف اگه حرف حق ميزنند بر عليهش تحريك شدهاند، ميتون سرش رو مث كپك بكنه زير برف، ميتونه فكر كنه كه كار كار انگليسهاست...
راحتترين كار ممكن است!
چه خوب بود كه گاهي در زندگي فكر ميكرديم چه چيزي را از دست ميدهيم تا چه چيزي را به دست آوريم؟ چه كسي را به چه كسي ميفروشيم و اين معامله منصفانه است يا نه؟ يعني چيزي را كه به دست آوردهايم چقدر ارزش دارد، چقدر ماندگار است؟
پ.ن: اين مطالب مخاطب خاص دارد.
پ.ن: مخاطب خاص اينجا را نميخواند!
پ.ن: مخاطب خاص در حال حاضر ارزش اينكه بخواهم در موردش فكر كنم را ندارد.
خوب است كه آدم گاهي كمي شجاعت به خرج بدهد، سياست و تجربه را در كار خيلي قبول دارم، اينكه بيگدار به آب نزني. اما اينكه براي حفظ منافع كوچك خودت و يا اينكه اصلا دردسري به خود راه ندهي و خداي نكرده موجب تشويش ذهنتان نشود همينطور مينشيني و بر و بر نگاه ميكني، توي آن صندلي لعنتي فرو ميروي حالم به هم ميخورد!
حالا همينطور بنشين و نگاه كن؛ بعضي وقتها هم به خاطر اينكه خيلي تابلو نباشي و نگويند اين آقا چه كاره است توي جلسه چيز سادهاي بپرس، موردي كه بيشتر اين مضمون را داشته باشد كه مثلا رهنمودتان كنند.مثلا بپرس "ببخشيد در زمينه كوفت يا مرض ما چه استراتژي را دنبال ميكنيم؟ و قرار هست چه كاري انجام دهيم؟" بيخطر است دیگر نه؟ اصلا هم لازم نیست جلوی کسی در موردش چیزی بگویی.
ميدوني؟ از نظر حرفهاي برايم فرو ريخته بودي، تمام آن چرندياتي كه ميگفتي اين اواخر فقط به عنوان چرنديات ميپنداشتم و فقط برايم حرف بود نه هيچ چيز ديگر؛ اما اين روزها آخرين باورهاي اخلاقي و رفتاري هم كه ازت داشتم برايم فرو ريخت. اين روزها ديگر اصلا محترم هم نيستي هيچ چيز نيستي، هيچ چيز.
آن روز كه آقاي x پرسيد چه امتيازي ميخواهي؟ يا حداقل چه شرطي؟ هر چه فكر كردم ديدم هيچ شرطي! هيچ امتيازي! يعني واقعا ديدم ديگر چيزي نيست كه بتوانم...
به هرحال اين روزها شديدا خوشحالم و به توهماتت لبخند ميزنم!
عشق شاملو به آيدا را خيلي دوست دارم، آن تصوير بزرگي سياه و سفيد كه اولين بار رو در ورودی نشر چشمه ديدم برايم تداعي ميشود. عكس خيلي سادهاي بود ، شاملو و آيدا در كنار هم هر كدام روي يك مبل نشسته بودند. نميدانم چرا فكر كردم احتمالا عصر يك روز تابستاني است و حتما نشستهاند و چاي ميخورند!
اصلا اساس اينكه "آيدا در آينه" را ماه پيش خريدم همين است. به نظرم خيلي زيباست... شايد اصلا خلق خيلي از اين آثار وجود آيدا بوده است.
اين شعر را بيشتر از بقيه مجموعه دوست دارم، هر چند انتخاب از ميان چنين مجموعهاي كمي سخت است.
لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسهها را به شرمي چنان مبدل ميكند
كه جاندار غار نشين از آن سود ميجويد
تا به صورت انسان درآيد.
و گونههايت
با دو شيار مورب
كه غرور تو را هدايت ميكند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آنكه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم
و بكارتي سربلند را
از روسپيخانههاي داد و ستد
سر به مهر باز آوردهام.
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!
و چشمانت راز آتش است
و عشفت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.
.
.
.
راستي قبلترها گفته بودم كه شايد براي يك زندگي مشترك كمي زمان لازم باشد كه آدمها دقيقا با رفتار و اخلاق هم خو كنند و آن چرخ دندهها در هم چفت شود. جديدا فكر ميكنم كه چرخ دندهها دارند خوب با هم چفت ميشوند و خلاصه اين روزها در عين سادگي و اينكه خبر خاصي نيست و شايد همان روزمرگيهاي قديمي است شديدا خوش ميگذرد و سرخوشيم !
سلام
قرار است كه امروز استعفايم را بنويسم، دقيقا بعد از همين يادداشت. البته صحبتهایم را با شما کردهام و این استعفا کاملا فورمالیته است. شايد اگر اين يادداشت به شما رسيد استعفا را قبل از اين ديده باشيد. شايد هم اين درحد يك يادداشت به عنوان دليلي براي خودم بماند!
چه بايد بنويسم به دليل پارهاي از مشكلات؟ مشكلات!؟ يا بگويم به دليل مسائلي كه در جريان آن هستيد، يا.... چه فرقي ميكند؟
آقاي دكتر، اگر بخواهم از ته دل بگويم تا آخرين هفتهها هم اميدوار بودم. یعنی سعی می کردم که امیدوار باشم! شما تا پيشتر از اين نفراتي داشتيد كه به نظرم ميشد،ميتوانستند! دوست داشتم كه روزي قسمتي از اين كارهايي كه انجام شده بود به ثمر مينشست، دوست داشتم همانهايي كه ميگفتيد ميشد.اينجا از خيلي جهات قبلترها برايم بيشتر از يك محيط كار بود، من با شما، با خيلي از اين همكارها زندگي كردهام، آن دو ماه را كه به خاطر داريد؟ سال پيش همين موقعها بود نه؟ خیلی بی انصافی کردید که گفتید آنها را باید سال قبل، قبل از اینکه خودشان بروند بیرون می انداختم! فكر نميكنم خیلی از روزهایی که اینجا داشتم جاي ديگري تکرار بشود!
بگذاريد مطلب ديگري بگويم، ناسپاس نيستم.اينجا و در طول اين مدت خيلي چيزها ياد گرفتم، تجربه كردم. سعي كردم از چيزهايي كه ياد گرفتم در راه پيشبرد اهداف همين شركت استفاده كنم، حرف زدم، حرف زدم، چند بار برايتان نامه فرستادم مديريت محترم عامل! چند بار برايتان ايميل فرستادم، ايميلهايي كه نميدانم ديديد يا نه؟ باور كنيد خيلي از آدمهايي كه انتقاد ميكنند دلسوزتر از نفراتي هستند كه ميخواهند نقاط ضعف را ناديده بگيرند، نقاط ضعفي كه حالا بزرگتر از نقاط مثبت كار شده است. اگر آن حرفها را ميزدم هدفم برگزاري جلسهاي بدون نتيجه و با حرفهايي كه بعد از آن فراموش ميشد نبود!
نميدانم بعد از استعفايم در جلسه چه خواهيد گفت؟ احتمالا برای خودتان تحلیلهایی از ماجرا خواهید داشت، شاید باز هم بگویید "به هر حال درختی هستیم که باید خودمان را بتکانیم تا برگهای زرد بریزند و برگهای جدید جایگزین شود" – چه اصطلاح مسخره ای! خودتان را گول می زنید یا اینها را می گویید که غرورتان لطمه نبیند؟- شايدم هم فكر كنيد اين پسر آدم Active ي بود.اما... نميدانم!
اما ميدانم كه مذاكره فايدهاي ندارد. يادتان است ميگفتيد يكي از نفراتي كه قبلا رفته بهتان گفته كه يك نفر انگار اينجا وقتي در شركت است دارد به گلويش چنگ ميزند؟ گلوبش را گرفته و ول نميكند؟ حالا انگار همان آدم گلوي مرا هم گرفته! آن آدم گلوي خيليها را گرفته بود، آنهايي كه قبل از من رفتند.حالا نوبت من است. نميدانم باور داريد يا نه؟ با خودم فكر ميكردم چه به روز انگيزه اين آدمها؛ چه به روز من آمده است؟ يادتان است كه خردادماه در اتاقتان بهتان گفتم كه دارم دست و پاي آخر را ميزنم؟ خاطرتان هست؟ استقبال كرديد، اما فراموش كرديد، خيلي زود ، آن روزها هنوز امیدم ته نکشیده بود...
چند وقت پيش يه نامهاي نوشتم و ميخواستم همين تصميم امروز را عملي كنم اما در آخر عنوان نامه را گذاشتم "فعلا تا بعدا يه كاريش بكنم". صبر كردم،عصباني شدم،حرف زدم ، ساكت ماندم،جدي تر كار كردم ، بيتفاوت شدم...
آقاي دكتر دارم ميروم، با شما صحبت کردم ، گقتم که نميخواهم اين رفتن با برخورد و خاطره بدي باشد. يعني دوست دارم كه خيلي خوب و دوستانه باشد. اما برخوردتان جالب نبود، از آن روز بارها در مورد حرفها فکر کردم به این نتیجه رسیدم که رفتارم در کمال ادب و احترام بود، مثل همه این سالها. اما راستش حرفهای شما، حرفهایی بود که آخرین چیزها را برایم فرو ریخت! قبلا گفته بودم که ناسپاس نیستم اما حالا باید بگویم ناسپاسی کردید! پشت آن لبخندی که حرف می زدید و با غرور میگفتید که دفعه اولتان نیست، حس کردم که کاملا عصبی هستید. به هر حال هر چه باشد بیش از یکسال و نیم است که شما را می شناسم و به همه عادتها و رفتارهاتان آشنا هستم. اما با خیلی از حرفها آخرین چیزها در ذهنم فرو ریخت. قبل از اینکه به اتاق بروم فکر می کردم چقدر سخت است اما وقتی بیرون آمدم ذره ای تردید نداشتم، فکر کردم باید می گفتم. دلم به حال خیلی ها می سوزد، راستی حفظ غرور تا کجا؟ تا مرز نابودی؟ دوست دارم این ماه نیز زودتر سپری شود ....
خداحافظ !
ازم ميپرسه اينجا چهجوريه ؟ ميتونيم راحت باشيم؟
ميپرسم راحت يعني چي اون وقت ؟
ميگه يعني ميشه با تيشرت بيايم و دمپايي بپوشيم؟
با ترديد بهش ميگم نه! ميگم اون وقت راحتي از نظر شما يعني دمپايي؟ يعني اگه پس فردا بشه با پيژامه راهراه بياي سركار اون وقت ديگه اوج راحتيه ديگه ؟
اين قسمت آخر رو توي دلم گفتم. چيكار كنم ديگه نسبت به اين دو قلم حساسيت دارم! اصلا اوج بينظمي و شلختگيه به نظرم...
اين روزها اصلا در زمان حال نبودم،برگشته بودم به پارسال همين موقعها، اصلا اين بوي نم و تموم اين خيابونها منو با خودش برد به پارسال، پارسالي كه وضعيت طور ديگري بود.
بوي نم، بارون،
شرشر بارون و دويدن از در تاكسي تا هتل
سالن اجتماعات،
حرف و حرف و حرف ، دفاع كردنها ،
تيك تيك ساعت كه چقدر با عجله هوا تاريك ميشد،
اون ميز توي هتل و خماري چشمها و سيني چاي كه پر و خالي ميشد
اميد آخر هفته كه همه چيز خوب خوب تموم ميشه (درست مث فيلم هنديها كه اتفاقا تراژدي از آب در آمد!)
خنديدنها ، حرف زدنها ، ريسه رفتنها ،
اون تابلويي كه روش با ماژيك سبز نوشتن "باز باران با ترانه ، با گوهرهاي فراوان..."
شام ، عكس
اون مسير هر روز و هر شب و اون مغازهها ،
صداي فرياد رانندهها كه "تهران، يك نفر..."
چاي توي اون ليوانهاي يكبار مصرف
هواي سرد ، آبجوش
صبونه كه اون آقاهه ميپرسيد "آبميوه يا شير؟"
صبونهاي كه هر روز تكرار ميشد، دايالوگها همان هميشگيها
حالا كه ديگه تموم اين حرفها تموم شده ، نوشتم كه بگم ديروز در زمان حال نبودم!
تا حالا چندين بار پيش اومده كه فكر كنم اين ضربالمثل "خدا خر رو ميشناخته شاخ بهش نداده..." چقدر درسته! حالا اين روزها هم همين اتفاق دوباره داره اطرافم تكرار ميشه.
طرفمون جريان رو حسابي جدي گرفته، هر روز بيشتر ميدود ديگر تقريبا راه رفتن نداره و همش ميدود، صدايش بالاتر رفته و خلاصه همه كاره شده براي خودش. اين موقعهاست كه بهش ميگم استاد! استاد نه از اون مدل معموليها، يه جور استاد ديگه كه اصلا لحن گفتاريش كاملا متفاوته، خلاصه كه طرفمون اين روزها استاد، استاد!
در طول اين مدت به اين وبلاگ تغييراتي دادم،حالا هم در تدارک وبلاگ جدید و انتقال هستم. نمي دونم اوايل در حد نوشتن يكسري خاطرات و روزمرگيها بود اصلا به چيز ديگه اي هم فكر نميكردم اما حالا فكر ميكنم خيلي اينجا رو دوست دارم، واقعا يه جور مامن شده برام ، فكر ميكنم از نظر روحي و رواني چقدر خوبه آدم چنين جايي داشته باشه !
بعد به اين فكر كردم چه خوب ميشد اگه همه وبلاگ داشتن تا چيزايي رو كه تو دنياي واقعي به هر دليل نميگوييم و سانسور ميكنيم اينجا بخوانيم.
اون تصوير كناري "به ياد داشته باش كه روزها و لحظهها هيچگاه بازنميگردد" كه از نظر موضوعي نسبت به نام وبلاگ هم بي راه نيست از نادر ابراهيمي است كه خيلي ازش خوشم اومد!
در مرحله بعدي در طي اين هفته ها تمام نوشتهها در طول سال گذشته را به ترتيب به بخشهاي زير تقسيم كردم :
روزمرگيها و خاطرات
دوست كوچولوي من
نظرات و جامعه
موسيقي و كتاب
ساير افاضات!
اين پرت و پلاهايي كه كمي سخت بود تا طبقه بندي كنم،ببشتر از اين بابت كه از نظرموضوعي خيلي متفاوت بودند در قالب ساير افاضات قرار دادم.
چقدر خوب ميشد كه بلاگفا هم اين labelها را در كنار اين مطالب درج ميكرد .البته فعلا مشکلات بزرگتری با بلاگفا دارم و تا هفته دیگه احتمالا در وبلاگ اصلی هستم!
يه چيز ديگه كه بگم اون اوايل كسي نميدونست دارم اينجا چيزي مينويسم به اين علت كه فكر ميكردم نميخوام خودسانسوري كنم،اما الان خيليها ميدانند،اصلا چه اشكالي داره؟ اگه اينا عقايد واقعيه منه خب همه بدونن،چه بهتر!
تا به حال خيلي شنيدهام كه در مورد مجالس روز چهارشنبه حرف زده، تا ميگويد يه مراسمي هست كه روزهاي چهارشنبه طرفاي xx جا برگزار ميشه، ميدونم در ادامه ميخواد چي بگه.
"يه ذكري هست كه ميگه (اينجا اون ذكر رو به عربي ميگه) و معمولا اواسط يه كمي مكث ميكنه، بعد توضيح ميدهد كه اينجا امام حسين رو قسم ميده و الباقي ماجرا" اين الباقي ماجرا بسته به موضوع صحبت دارد و در آخر كار به اون آقا يا خانوم توصيه ميكنه كه حتما بياييد و خيلي خوب است و صفايي داره...
آي كه ديگه داره حالم از رياكاري بهم ميخوره! آخه برادر من دم خروس رو باور كنم يا قسم حضرت عباست رو؟ آقا اصلا بيخيال اين حرف و حديثها باش، من كه ميدونم چي تو مخت ميگذره! اصلا لازم نيست بگويم چه در مغزت كه چند باري مستقيم و غيرمستقيم از خودت و ديگران شنيدهام.
من چيو بپذيرم؟ اين حرفها و تفكرات را يا آن نماز و حرفهاي مذهبي را ؟
همين چيزهاست كه يه كمي باور را سخت ميكنه تا ميآي براي خودت دو دو تا چهارتا كني و منطقي بتراشي يه نفر را ميبيني و يه دفعه همه باورها فرو ميريزد پايين.ميدانم كه هر مكتبي خودش حرفهايي براي گفتن دارد. اما به هر حال در درجه اول ناخودآگاه به همين پيروان مكاتب نگاه ميكنيم ديگر...
ولش كن. اين را اگر نميگفتم نميشد! مث حناق گير كرده بود تو گلوم !
حا- لم – از – هر – چي – ريا – كاريه – بهم – مي – خوره !
خيلي وقتا تا طرف تا دهن باز ميكنه ميفهمم چي ميخواد بگه و من قرارست چه جوابي بدهم!
بهم ميگه "ما توي سه ماه اول بيمه نميكنيم، با حقوق شما مشكلي نداريم اما در دوره يكماه آزمايشي يه پول توجيبي به شما ميديم نه حقوق كامل، ضمنا بايد دو سال هم تعهد بدهيد. بعد هم احتمالا يه سري اراجيف در مورد اينكه شركتهاي نرمافزاري چه ضرري از جابجايي نيروها ميكنند. بعد كه افاضاتش تمام ميشود به من نيگا ميكنه كه خب يعني نظرت چيه؟
منم خيلي راحت توضيح ميدهم كه از همان ابتدا و از همان ماه اول بايد بيمه بشوم، در دوره آزمايشي و هر كوفت ديگري همان حقوقي را كه گفتهام ميخواهم و نه ريالي كمتر. هيچ تضميني هم نميتوانم براي دو سال كار بدهم. توضيح ميدهم كه اگر شرايط مناسبي را برايم فراهم كنيد احتمالا ميمانم اما اگر شرايط مساعد نباشد ممكن است بعد از 3 ماه به اين نتيجه برسم كه بايد بروم... فكر ميكنم كه آخه شنگول تو چه تضميني به من ميدي كه بعد از 6 ماه مشكلي پيش نيايد و شرايط مطلوب باشد؟ الباقي صحبتها هم مثل جاهاي ديگر است كم و بيش! تقريبا 30 دقيقه زمان لازم است براي همه حرفها.
خيلي راحت صحبت ميكنم بيشتر به نظرم مثل يك گپ دوستانه است تا سوال و جواب. از بعضي حرفها و سوال و جوابها خوشم ميآيد و عمدا" ادامه ميدهم. تو يكي از شركتها مدير عامل ميگويد معدل سيزده و خردهاي.چرا؟ با اينكه ميدانم چرا يعني چه ميپرسم چرا چي؟ ميگويد چرا بالاست!! بعد من بايد جواب بدهم.خب اين هم كه جواب معلوم است توضيح ميدهم و آسمان و ريسمان ميبافم!
حس ميكنم ديگه اصلا از اون حس مصاحبه و كار پيدا كردن خارج شدهام و اينجاها كه ميروم برايم شده يه مدل سرگرمي و كنكاش!
حكايت جالبي است جاهايي كه من ميپسندم ظاهرا آنها نميپسندند يا شرايط جور نميشود، جاهايي هم كه از نظر آنها تا حدودي اوكي است به نظر من اشكالات غير قابل اغماضي دارد.
ديگه هوا تاريك شده ، توي ماشين نشستهايم، درست پشت يه چراغ قرمز طولاني، 150ثانيه شايد اگه چند ثانبه زودتر رسيده بوديم رد شده بوديم ، حالا چه فرقي ميكنه؟ ضبط ماشين روشن است و صداي گوگوش كه با كيفيت پايين ميخونه :
تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
تو از دشتهاي دور و جاده هاي پر غبار
براي همصدايي همزبوني اومدي
....
راننده آرنج دست راستش رو روي فرمون ميذاره و زير چونهاش ميذاره بعد به دورها خيره ميشه،انگار اصلا به چراغ و مردم و ماشينها نيگا نميكنه! پيش خودم فكر ميكنم شايد 30 سال پيش تو دوران عاشقي اين ترانه را ميشنيده، شايد به اون روزها فكر ميكنه، شايد داره به قرضها و بدهيها و اجاره خونهاي كه چند روز ديگه بايد بده فكر ميكنه، شايد به شهريه دانشگاه آزاد دخترش، شايد به اين فكر ميكنه كه هيچ وقت فكر نميكرده بعد از كار اداره بايد با اين ماشين مسافر از اين سر شهر به اون سر شهر ببره ، شايد .....
چراغ سبز ميشه و ماشينا بوق ميزنند، پيش خودم فكر ميكنم خدايا اينجا خيلي از آدما خيلي بيشتر از اون چيزي كه حقشونه كار ميكنن و هميشه هم كارشون گيره!
ماشين حركت ميكنه ، راننده ساكته ، من هم !
در تمام طول مسير ، كاست در ضبط مي گردد و هر بار شجريان با تمام احساس مي خواند و لطفي با آن سه تار بلوا مي كند ، احساس،احساس،احساس ...
" هر چه كني بكن مكن ترك من اي نگار من
هر چه بري ببر مبر سنگدلي به كار من
هر چه بري ببر مبر رشته الفت مرا
هر چه كني بكن منم خانه اختيار من
هر چه روي برو مرو راه خلاف دوستي
هر چه زني بزن مزن طعنه به روزگار من ... "
فكر مي كنم يك نفر براي اينكه يك نوازنده ، نقاش ، خوشنويس و شاعر خوبي باشد حتما بايد عاشق باشد . مگر مي شود عاشق نبود و يك موسيقي و یک اثر جاودانه ساخت؟ مگر مي شود عاشق نبود و شعري با احساس گفت؟ به نظرم اوج تجلي عشق در موسيقي و شعر است .
وقتي كه داشته اين شعر پرسوز و گداز را مي گفته چه حسي داشته؟ مگر مي شود بي احساس بود و چنين چيزي گفت ؟
شعر
موسيقي
خوشنويسي
نقاشي
بايد عاشق بود ! اصلا براي اينكه در زندگي عاشق باشي بايد هنري داشته باشي ...
پ.ن : از اینجا گوش کنید