من اصلا شرمنده همه دنيام !
بازم معذرت ميخوام.
فقط ميدوني چيه؟ تو اين مملكت از يكي كه معذرت ميخواي بقيه واميايستن تو صف!
"باغهاي كندلوس" – كارگردان ايرج كريمي
هفته پيش اين فيلم رو ديدم، چقدر هم خوشم اومد. نميدونم "محمدرضافروتن" دليل اين دوست داشتن بود يا فضاي فيلم و اون مناظر و حرفها. فروتن و آن حركات و لحن حرف زدن، راست كار اين نقشهاست!
گفته بودم كه خيلي اهل فيلم و سينما نيستم، بعد از 3 سال تازه اين فيلم رو ديدم، چيزهايي هم كه مينويسم صرفا احساسي است كه به فيلم دارم همين!
هر چي فكر ميكنم متوجه نميشوم چطور ميشود در اين مدت کوتاه این همه انگيزه را كشت؟
يعني ما همون آدماي سال قبل هستيم ؟ چرا نميخواي متوجه بشي آخه ؟! همه فهميدند به جز خودت!! آقای رئیس صدای منو داری؟
كليد سل را خيلي دوست دارم ، ازش خوشم مي آد !
بچه كه بودم وقتي بابام از سركار ميآمد خونه فكر ميكردم خوش به حالش من كه از مدرسه ميآم خونه دوباره كلي كار دارم، درس و مشق و امتحان و … اما بابا وقتي از سركار ميآد خونه ديگه كاري نداره كتاب و روزنامه و تلويزيون؛ حق نبود! حالا درسته كه ديرتر از من ميآمد خونه و عصري ميرسيد اما مهم اينه كه ديگه توي خونه كاري نداشت، اما من چي تازه شروع كارم بود !
حالا اين روزها من هم سركار ميروم و از درس و مشق به آنصورت خبري نيست، اما فكر ميكنم اون روزها چه روزاي خوبي بود، هر چند كه توي خونه هم آنقدر بيكار نيستم كه همش به فراغت و كتاب بگذرد، اما ياد اون روزها به خير ….
اسمش رو بذاريد غرغر ، اسمشو بذاريد نقنق؛ هر چيزي! چه فرقي ميكنه؟
چقدر خوب ميشد بعضي وقتا آدم كار و زندگي رو ول ميكرد ميرفت شمال، شمال نه توي شهر و خيابون. يه جايي توي دشت، يه جايي توي طبيعت به هيچي فكر نميكرد. يه خونه ساده با همه اون شيشه ترك خورده و توري سوراخ و سقف چوبي. توي بالكني كه به درخت و منظره باز ميشه بشينه، راه بره ، بپره ، آزاد از همه چيز ؛ همه چيز بدون هيچ فكري؛ چاي زغالي، آتش، چوب، سنگ،آب و كلي موسيقي ، جاده ، كوه ، بارون،سبزی،بوی نم ...
چه جوري ميشه تو اين دود و زندگي ماشيني و روتين باشي و عاشق باشي؟ آنقدر دغدغه هست كه آدم خسته ميشه. ساعت، تيكتيك، چاي، سركار ، كارت حضور و غياب، تلفن ، خنده ، خريد، پول ، كامپيوتر ،تلویزیون،خيابون....
هيچوقت بازي پوريا پورسرخ را نپسنديدهام، به نظرم خيلي لوس و تصنعي ميآيد. حتي شخصيت واقعيش كه چند باري مصاحبهاش را ديدم خيلي اغراق آميز و شعارگونه ميآيد اما "روز سوم" را كه ديدم به نظرم انگار اولين بازي دلچسبش برايم بود. شايد خيلي وقت بود كه فيلم ايراني قشنگي نديده بودم، فيلمي جنگي كه خيلي اغراق نشده بود و دشمن را احمق فرض نكرده بودند (به جز قسمتهاي آخر فيلم كه آن 10 – 12 نفر به سمت خانه حركت ميكنند و از قضا كمتر گلوله عراقيهاست كه به هدف بخورد) قسمتهايي از فيلم هم خيلي تاثير گذار بود، آن لحظهاي كه رسول برادر رضا كشته ميشود،آنجاييكه تانكها يكييكي از روي پاها حركت ميكنه و فريادهاي برادر؛اون موقع بغض سنگيني تو گلوم گير كرده بود. منم كه حساس!
آن صحنهاي كه آن پسرك نوزاد كشته ميشود و آن احساس پسرش. خلاصه فيلمي بود كه شديدا" ارزش ديدن را دارد، ميخواهم دوباره فيلم را ببينم.
پشت صحنه فيلم هم خيلي جالب بود، جلوههاي ويژه و آن آتش بازيها، احساس عوامل و بازيگرها، گودالي كه باران كوثري در آن جاي ميگيرد، رودخانه و آن سرماي شب يلدا و ... . راستي فهميدم كه برزو ارجمند هم ميتواند يك نقش جدي بدون آنكه نيشش را تا آخر آخر باز كند بازي كند!
بعضي چيزها هست كه ديگه راه برگشتي نداره ، يعني اگه رفتي بايد تا آخر آخر بري يا اگه بخواهیم خيلي خوشبينانه نگاه كنيم راه برگشت به همين سادگيها نيست، آنقدر پرخطر كه بازهم مجبوري پيش بروي....
اين روزها به بهانه "ميوه ممنوعه" هم كه شده "شيخ صنعان" را خواندم، ابتداي كتاب با خودكار آبي تاريخ سال 65 نوشته شده، سالهايي كه من حتي سواد خواندن و نوشتن نداشتم اما در طي اين سالها اين كتاب در كتابخانه پدر بوده و من هيچوقت ننشسته بودم و بخوانم حالا مدتي است كه كتاب را قرض گرفتهام و شديدا مشغولم، كار تا حدي بالا گرفت كه تصميم دارم "منطقالطير" با رسمالخط جديد را براي خودم بخرم و جبران كنم.خواندنش لذتي دارد كه.... هر شب بعد از خواندن چند صفحهاي به اين فكر ميكنم كه در كتابهاي درسي چقدر در حق عطار (يا چرا عطار در حق دانشآموزان و دانشجويان) جفا شده، چرا هميشه در طول اين سالهاي مدرسه و دانشگاه فقط به اين جمله كه شيخ عطار در قرن فلان ميزيسته و منطقالطير و تذكرهالاوليا را به نگارش در آورده بسنده شده؟ چرا هيچوقت شعري كامل و جذاب از او در كتابها نيامده بود؟ يا شايد آمده و من به خاطر ندارم! نميدانم.
فعلا كه "شيخصنعان" را براي بار دوم شروع كردهام. آنقدر زيباست كه شايد نشود قسمتهايي از آنرا خلاصه كرد، از شرح احوال شيخ تا دختر پارسا اما آنجايي كه شيخ با خدا ميگويد كه چه بلايي است كه به سرش آمده و آنجاييكه با مريدان گفتگو ميكند برايم خيلي زيبا بود.
شيخ صنعان پير عهد خويش بود :: در كمال از هر چه گويم بيش بود
شيخ بود او در حرم پنجاه سال :: با مريد چارصد صاحب كمال
هر مريدي كان او بود اي عجب :: مينياسود از رياضت روز و شب
هم عمل هم علم با هم يار داشت :: هم عيان كشف هم اسرار داشت
قرب پنجه حج به جاي آورده بود :: عمره عمري بود تا ميكرده بود
....
اینجا كه گفته بودم شهريور ماه فلان است و بهمان، فقط خواستم بگم شهريور هم تموم شد و هيچي به هيچي! يعني روزگار در حال حاضر گندتر از اونيه كه جريان با فال و تفال روبراه بشه! اي لعنت به.... خلاصه كه كليه موارد را تكذيب ميكنم.
ديروز به اين نتيجه رسيديم كه تو اين صنف در حد كلان آدمها كلا در تعطيلات هستند بحث تعطيلات هم مدلهاي مختلفي داره كه ظاهرا "توهم" شايعترين مدل در كشور ميباشد، حالا هنوز فرصت نشده كه بررسي كنيم اين به شرايط اقليمي برميگرده يا شرايط كاري به تنهايي يا هر كوفت ديگري! توهم هم به اينصورت است كه معمولا فرد بدون در نظر گرفتن شرايط موجود در بين ابرها سير ميكند و هرچي بهش اشاره ميزني بابا عمو اوضاع اينطور است فكر ميكند كه نه اوضاع آنطور است كه خودش فكر ميكند و احتمالا ديگران چشم ديدن موفقيتهاي بيپايان او را ندارند!
موردي را كه پس از بحث و تبادل نظرات متوجه شديم اين اشكالات روحي رواني در اين صنف ارتباط مستقيمي با سن و سال نداشته و كلا هست ديگر!
يه چيز ديگهاي كه الان به ذهنم رسيد بيماري "خود زرنگ بيني و ديگران اسكلبيني" است كه به حد متنابهي وجود دارد و خب اين را هم هيچ كاري نميتوان كرد. والسلام!
چقدر ابلهانه نشستم در مورد اون شخص قضاوت كردم كه فلان است و بهمان! كه اگر من جاي آنها بودم اين كار را ميكردم يا اونطور رفتار ميكردم، وقتي يه چيزايي جديد از زندگيش رو فهميدم، وقتي فهميدم شايد اينجا هم برايش يك شانس بوده يا هر چيزي كه كمي آرامش داشته باشد از قضاوت خودم پشيمان شدم.
چرا و به چه حقي در مورد يه نفر ديگه اينطور راحت قضاوت كردم؟ فقط از روي ظاهر و چيزهايي كه ديدم بودم، مگر من به همه زواياي زندگي و شخصي و روحي آن آدم اشراف داشتم؟ اصلا چه حقي داشتم؟ اگر كسي در مورد من چنين ميكرد چه فكري ميكردم؟
بابت اين قضاوت شديدا ناراحتم ؛ "داوري كافري است" چه زود اين جمله را فراموش كردم .
من دلم سخت گرفتهست
از اين ميهمانخانه
مهمانكش ، روزش تاريك ...
خيلي اهل شعرهاي نيما نيستم ، اما اين شعرش اين روزها عجيب حال و روز منه!
وقتيكه رفتي سر يه كار جديد قبل از اينكه دقيقا از اوضاع مطلع بشي هيچ حرفي نزن فقط گوش كن. فقط گوش؛ نه اظهار نظر. براي اينكه دقيقا ببيني چي به چيه دو ساعت و دو روز و ... كافي نيست. از تجربيات و چيزايي كه ياد گرفتي چيزي نگو! حداقل چند هفته نگاه كن، بررسي كن ، بعدا حرف بزن،اون هم خیلی محتاطانه !
پ.ن: اينو اصلا در مورد شخص خاصي نگفتم،خودمم هم که کام فی السابق همان شرکت قبلی مشغولم! فقط يه تجربهست كه بايد يادم بمونه...
رفته بودم سر يه كار جديد البته يه دوره كوتاه آزمايشي تا ببينم اوضاع چطور است و اصلا ميشود همكاري را ادامه داد يا نه؟ بعد از اينكه جا مشخص شد و اطلاعات مختصري بهم دادند با مدير فني صحبت كردم و در مورد كارهايشان برايم توضيح داد ، روي ميز مدير فني را نگاه ميكنم كتاب "احكام حقوقي از ديدگاه امام سجاد" روي ميز است. نگاهي گذرا ميكنم و خيره نميشوم، حوالي ظهر قرار است با مديرعامل هم يه صحبت كوچيكي داشته باشيم ، به اتفاق مدير فني به اتاقش ميرويم و ده دقيقهاي صحبت ميكند، بعضي جاها حواسم پي چيز ديگري ميرود و فقط ميگويم بله ، حتما ...
يكباره در موقعيتي آقاي مديرعامل اتاق را ترك ميكند، بدون هيچ حرفي ، فكر ميكنم چه كاري پيش آمده و بعد خيلي فكرم را مشغول نميكنم، ميگويم حتما ميآيد ديگر ! بعد از 5 دقيقه صداي آقاي مدير ميآيد كه رو به مدير فني ميگويد مهندس تشريف نميآوريد نماز؟ مدير فني هم بلند ميشود، اتاق را كه ترك ميكنيم ميبينم مديرعامل وسط آن اتاق ايستاده دستش را روي گوشش گذاشته و دارد اذان ميگويد ، نميتوانم تعجبم را پنهان كنم ...
ميروم سرجايم مينشينم و فكر ميكنم، 10-12 كارمند شركت همه آستينها را بالا زدهاند و در اتاق محقري نماز جماعت ميخوانند، صدا را ميشنوم... در اين مدت هيچكس نيست كه حتي جواب تلفن را بدهد ، اينجا عجب حكايتي است،دوران و تفکر صدر اسلام است!
بعد از نماز به مدير فني ميگويم من كاري دارم ، ميروم و هفته بعد حتما براي قرار بعد تماس ميگيرم.
در بين راه فكر ميكنم صداي دمپايي، جالب اينكه در شركت همه آقا هستند،حتي منشي. اصلا جنسيت را نميخواهم در ذهنم پررنگ كنم اما نوع تفكرشان جالب است. فكر ميكنم نميتوانم تحمل كنم!
با خودم فكر ميكنم من نماز ميخوانم اما اصلا دوست ندارم محيط كارم اينطوري باشد! دوست دارم هر وقت كه دلم خواست بلند شوم يا اگه اصلا احساس خوبي در موردش نداشتم ، بيخيال شوم! ، اصلا دوست ندارم در مورد اين چيزها به هيچكس جواب بدهم، تفتيش شوم ، دوست دارم هر طور راحت هستم باشم ،دوست دارم هرکس هر طوری که هست باشد....
در اين ماه رمضون قبل از افطار كه از گشنگي و تشنگي ناي كار كردن نيست، بعد از افطار هم از سر شكم سيري! قبل از افطار همه كارها را به بعد از افطار محول ميكنم، بعد از افطار هم فقط ميتوانم گوشهاي دراز بكشم و فقط پلك بزنم!
خدايا از تو كه پنهون نيست، تو اين ماه ضيافت؛ بازده و راندمان كاري در حد جلبك كاهش مييابد...
امضا يك بنده روزهدار صادق!
كاش ميشد همين كتاب ساده "مديريت و سازمان" را برايتان ميآورم باهم مروري ميكرديم هر چه اين كتاب را بالا و پايين ميكردم و هر بند را كه ميخواندم فكر ميكردم دقيقا بر عكس سيستم و مديريت شماست! دست خودم نبود كه فكرم پرواز ميكرد و به موارد نقيض مديريت جنابعالي ميرسيد!
واقعا اگر فكر ميكردم فايده دارد ، اگر فكر ميكردم ساعتي وقت ميگذاريد تا آنرا بخوانيد، اگه درصدي فكر ميكردم كه باعث تغيير رويه ميشود،حتما ميآورم.
آقاي رئيس ميدانيد مفهوم وحدت فرماندهي چيه؟ اختيار به مديران مياني چي؟ هر كسي تنها تحت نظارت يك نفر باشد چطور؟ احيانا انضباط و برنامه ريزي و تعيين اهداف سازمان ، ماموريت سازماني و تعيين حيطه اختيارات چطور ؟ آشنا نيستند؟
اصلا يه فكر ديگه ميتونيم روش مديريت شما را در قالب يك روش نوين مديريت بيان كنيم ، چون مشخصا مديريت كلاسيك يا هر كوفت ديگري كه نيست ، به هر حال همان تئوريها را اگه تا آخر جلسه عوض نكنيد، مكتوب ميكنيم . فقط ميمونه يه اسم دهن پركن كه بگيم اينم يكي از روشهاي نوين مديريته كه در سال فلان مطرح گرديد، ببينم با روش "مديريت شخمي" يا روش "نوين مديريت شخمي" موافقيد ؟
شنبه شبی که گذشت مدام در تختخواب غلت زدم و غلتيدم، من كه هيچ وقت خواب نميديدم مدام خوابهاي چرند ديدم، ساعت 2 بيدار شدم ، دوباره خوابيدم ، دوباره ساعت 3 بيدار شدم و فكر كردم چرا سحر نميشود؟ امشب طولاني تر از هر شب ديگري است! شب خوبي نبود ، مثل روزش ....
در محيط كار اوايل فكر ميكنم خيلي از اين آدمها كه از صبح ميبينم صرفا همكار هستند، بدون هيچ وابستگي؛همين! بعد از مدتي فكر ميكنم نه ، انگار پيوندي بين همين آدمها معمولي برقرار ميشه به هر حال روزي 7-8 ساعت در كنار هم بودن كم نيست آدمها به هم عادت ميكنند، با هم زندگي ميكنند. طوري است كه اگه روزي يكي از همين همكارها حالش خوب نباشد اگر چيزي هم نگويد از چهره و قيافهاش ميشود گفت: "چيزي شده؟ انگار امروز خيلي سرحال نيستي". بعد فكر ميكني حالا خيلي از همين همكارها ديگه همكار نيستند، دوست هستند.
هفته پيش به همكاري كه حالا دوست است و داشت ميرفت گفتم دوستي ما ربطي به اين شركت و اين مجموعه نداشت ، ما دوست هستيم ، بازم همو ميبينيم!
چند روز پيش به آن ديگري sms زدم كه "به هرحال دنيا خيلي كوچيكه شايد چند سال ديگه دوباره يه جا باهم همكاري شديم مگه نه؟"
حالا اين روزها كمي از بعضي چيزها دلتنگم ، سخت است. ميدانم كه احتمالا حرفهاي نيست، ميدانم كه .... اما به هر حال چه ميشود كرد؟ اين روزها ؛ كاش زودتر بگذرد.
ساعت 12:15 – پنجشنبه
اینجا از روی اول یه برنامه ارائه دادن به نام برنامه "سین ؛ حالا نمی دونم این سین اصلا یعنی چی و از کجا گرفتنش اما برنامه از روز اول تا اختتامیه اونجاست. همه کار حتی صبحگاه و بیدار باش و ...
اینجا از روز اول روزی n دفعه می گن و می گیم و می شنویم :
از جلو نظام : اله – خبردار : یاحسین – "آقا خبرداری!" – صلوات : الهم صلی ... – "یقه تو درست کن!" – "تو صف صحبت نداریم!" – "آقا ساکت!" - سه بار محکم می گی یا علی : یاعلی،یاعلی،یاعلی – گروهان به احترام ، خبردار – آزاد : شهید – بشین : یا حسین - پاشو: یا علی – "نظامی بشین" – حالا آقایون می تونن راحت بشینن: الهم صلی علی ... – کلیه نیروهای مسلح میدان به احترام پرچم دست فنگ – پافنگ – آزاد: شهید – دوش فنگ - بدو رو ! – بلند و کوبنده تکبیر : اله اکبر پاینده رهبر – عقب گرد – نیم به چپ چپ – سوره ولعصر بلند و هماهنگ : بسم اله الرحمن الرحیم ، ولعصر ... – دعای فرج – به راست راست – گروه به پایداری نظام مقدس جمهوری اسلامی بلند و یکصدا ، تکبیر : اله اکبر،اله اکبر،اله اکبر پاینده رهبر! – گردان خسته نباشی : نصر من اله و فتح قریب و بشر الصابرین لطف الهی شده ما را نصیب یا زهرا یا زهرا یازهرا – میدان، حرکت ، از نو – گردان هماهنگ باشه ! صف اول حرکت کن – خاموشیه آقا ! بشمار یک ، دو ، سه ...
بیرون چه خبره ؟ چی می گن ؟ هنوز مرخصی مشخص نیست و همچنان بازار شایعه داغه! دوشنبه عصر نه اما سه شنبه صب می ریم ! همه مرخصی ها لغو شده ، الان باید بریم صف و ناهار !
پ.ن: هفته پيش كه به پشت كارت پايان خدمتم نيگا ميكردم چند سال پيش تو يه چنين روزي خدمت من رسما تموم شده ،البته يه ماه آخر رو مرخصي بودم . مرخصي كه چه عرض كنم جيم شدم ! آنقدر اوضاع قاطي بود كه اصلا كسي نگفت كجا بودي بعد نشستن غيبتهاي صبحگاه را حساب كردن و گفتن مثلا 7 روز غيبت داري منم دوباره رفتم 7 روز خونه خوابيدم بعد اومدم كارت گرفتم! دوراني بود براي خودش...
توي دوران آموزشي كه تهران هم نبودم هر روز ، و معمولا هر شب يه چيزايي مينوشتم كه چه خبر بوده و چيكار كرديم و ... بگذريم كه روز آخر فهميدم فرمانده محترم گروهان بر خلاف حرفي كه اول زده بود يادداشتهاي منو خونده بود و كف كردم كه چي شده كه اون اراجيف كار دستم نداده !
اين مطلب در مورد يه روزمرگي اون دوران است كه با اندكي تلخيص در ذيل ذكر مي گردد .
يادش به خير دوران آموزشي فكر ميكرديم سختيش فقط واسه همين روزاست، بعدش بيشتر سخت بود بعد كه اومديم بيرون ديدم بيرون هم يه پا پادگانه!