تبليغاتX
روزانه های من ...
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir

پیتر در دومین روز اقامت! دقیقا از دو جمعه پیش پیتر وارد خانواده ما شد، یعنی اگه بخوام درست تر بگم ما پیتر را به عنوان فرزند خوانده پذیرفتیم! وظیفه بزرگیه تربیت و نگهداریش تا بعدا بتونه در جامعه موجود مفیدی باشه! پیتر تقریبا دو ماهشه ، فعلا جوجه ست ، خیلی خوشگله ترکیب رنگهای مشکی و اون نوک نارنجیش ...
اوایل یه کمی غریبی می کرد و می ترسید اما خیلی طول نکشید و حالا دیگه حسابی به ما عادت کرده ، از دست ما دونه می خوره ، بعضی وقتا هم که شیطون می شه دستمو نوک می زنه. اونقدر بامزه ست، کله و چشماش خیلی ابهت داره ، صبح ها که سرحالتره کلی سر و صدا راه می اندازه و می پره پایین قفس و بال بال می زنه ، یعنی گرسنمه! خیلی سعی کردیم باهاش منطقی صحبت کنیم که پیتر پسر خوب یه جوری رفتار نکن که اگه کسی تو رو دید فکر کنه سالی به دوازده ماه رنگ دونه به خودت نمی بینی! بگذریم که جمعه ها برای پیتر یه ظرف آب می ذاریم برای استحمام و نظافت شخصی ، هر روز قفسش رو تمیز می کنیم و براش یه میوه کوچولو مثلا یه حبه انگور می ذاریم ، خیلی میوه دوست داره بچه م! دیروز همچین گیلاس رو نیگا می کرد انگار که تا حالا ندیده بود،اما به نظرم زیاد موز دوست نداره ، امروز که خانوم همسر بهش مغز گردو داد حسابی استقبال کرد! جمعه ها حتما یه قطره شربت ویتامین توی ظرف آبش می ریزیم که جون بگیره ، یه قفس بزرگ و قرمز براش گرفتیم و روی یه میز کوچولو جلوی در ورودی گذاشتیمش، کلی داره سلطنت می کنه این پیتر جان ما ...
صبحها که من و خانوم همسر داریم می ریم بیرون کولر را برای پیتر روشن می ذاریم و رادیو رو هم روشن می ذاریم تا حوصله اش سر نره و مشغول باشه ، درسته که برنامه های رادیو چیز خاصی نداره اما خب به هر حال بهتر از سکوت و تنهاییه ، پیتر هم خیلی دوست داره اما به نظرم بیشتر دوست داره آدمای واقعی بشینن جلوی قفسش و سر و صدا کنن و بعضی وقتا باهاش صحبت بکنن . بعد کم کم پیتر خودش وارد بحث میشه و کمی جیغ جیغ می کنه ، هنوز علیرغم تلاشی که کردیم نتونسته حرف بزنه اما می دونم این مرغ مینای ما از اون مستعدهاست! اصلا از قیافه و حرکاتش معلومه ! 

وقتی یه سر و صدا می شنوه کلی سرک می کشه و فضولی می کنه چند روز پیش دستمو بردم تو قفس تا این چوبش رو بردارم و تمیز کنم اصلا انگار نه انگار ، نمی ترسید که هیچ این چوب رو هم ول نمی کرد که ... ! هر روز برای عوض کردن جا و ظرف آب و دونه ش کلی سوژه داریم باهاش...
خلاصه فعلا با پیتر مشغولیم و گذران عمر می کنیم .
این شناسنامه اش را که تازه هم صادر شده می ذارم اینجا برای توجه علاقمندان و دوستداران !

+ نوشته شده در  2007/9/22ساعت 8:23  توسط مهدی  | 

امروز نشستم با خودم حرف زدم و تصمیم گرفتم! منطقی؛ دو دو تا چهارتا ! به این نتیجه رسیدم که من که هنوزم جوونم و سنی ندارم، پس نباید فرصت را از دست بدهم.
بعضی وقتها آدم خودش می دونه الان فلان کار به نفعش نیست و شاید چند سال دیگه ضرر کنه و دیگه فرصت هم نباشه ، اما بازم تنبلی می کنه، تنبلی ! اما من تصمیم دیگه ای دارم، خیلی فرصت نیست ، باید عجله کنم ...

+ نوشته شده در  2007/9/20ساعت 20:18  توسط مهدی 

كوي خرابات را ، كوي خرابات را ،
تو چه كليدي ؟ بگو !
تو چه كليدي ؟ بگو !
اي شه و سلطان ما اي طربستان ما
در حرم جان ما ، جان ما ، جان ما
بر چه رسيدي بگو ؟

شهرام ناظري با تمام شور مي‌خونه، دستمو مي‌ذارم روي هدفون ديگه هيچ صدايي از بيرون نمي‌شنوم، چشامو مي‌بندم،حس مي‌كنم بين صداي دف و تنبور هستم. درست همون وسط ايستادم...
خيلي احساس خوبيه، خيلي خوب! چشامو كه باز مي‌كنم نفر جلويي به من نيگا مي‌كنه و به من اشاره مي‌كنه و مي‌گه براي گوش‌هات ضرر داره، بهش مي‌گم خيلي حس خوبيه! تا حالا امتحان كردي ؟

+ نوشته شده در  2007/9/19ساعت 9:58  توسط مهدی  | 

خانوم جون ! اون آقايي كه شركت را نظافت مي‌كنه، روي ميز من و شما چاي مي‌ذاره، شايد از نظر شغلي پايين‌تر باشه اما به هر حال يه آدمه اينو كه مي‌توني بفهمي؟ چرا اينجوري باهاش صحبت مي‌كني؟ اصلا همه چيز به كنار فكر كن سن پدرت رو داره ! مث طلبكارها دستت رو مي‌زني به كمرت و هر چي مي‌خواي مي‌گي؟ انصاف هم خوب چيزيه .....

 

+ نوشته شده در  2007/9/17ساعت 8:32  توسط مهدی  | 

اين ماه رمضون هم خب شروع شد ، چشامو مي‌بندم ، ماه رمضون يعني آش داغ موقع افطاري ، ربناي شجريان، زولبيا و باميه ، هليم پر روغن با شكر ، سريالهاي سركاريه 30 شبه كه آدم همه را باهم قاطي مي‌كنه! ، اذان موقع افطار ، انتظار، اينكه هر چيز خوردني رو هوس كني و فكر كني بعد افطار مي‌خورمش! و ...
اما اين ماه رمضون يه فرق ديگه‌اي هم براي من داره ، اولين ماه رمضونيه كه من و خانوم همسر توي خونه خودمون هستيم ، تا پارسال اگه بيدار مي‌شدم تقريبا كارهاي اصلي انجام شده بود و كار من (اگه كاري بود) در حد يه كمك كوچولو بود! اما حالا خودمون هستيم كه بايد صب بيدار بشيم و دو تايي بشينيم كنار ميز ، دو تايي افطار كنيم ، چايي بريزيم و ...
كلا يه چيزايي هست كه به ياد من مي‌مونه ، اولين‌ها ، آخرين‌ها !
حالا امروز كه برم خونه اولين افطاري است كه باهم و در خانه خودمون هستيم ، نمي‌دونم برم بيرون و چيزي بخرم يا اينكه حس و حالش نباشه و بريم بخوابيم تا دم خود اذان ...

+ نوشته شده در  2007/9/16ساعت 8:27  توسط مهدی  | 

این "ستاد استهلال" کشته منو امسال!! راستی احتمالا حتی هم و سن و سالهای من هم بخاطر دارند که تا چند سال پیش همیشه درگیری بر سر آخر ماه بود نه ابتدای آن ! حالا فکر کنم از چند سال آینده برای اواسط ماه هم بین آیات عظام اختلاف پیش می آید!
تلویزیون هم یه ویژه برنامه پخش می کرد که حاج آقایی سوار هواپیما شدند و با دوربین و تشکیلات داشتند سعی می کردند هلال ماه را رویت کنند ، بعد داشتند اندرباب مساله فقهی که حالا اگه سوار هواپیما باشیم و ماه را ببینیم درست است یا نه توضیح می دادند! بعد یه صدایی می گفت " و رنج سفر را بر خود هموار می کنند و .... "
دکان و دستگاه ستاد مرکزی هم که دیدن داشت نشسته بودند و تلفنی بین استانهای مختلف هماهنگ می کردند ، صدای زنگ موبایل و تلفن همراه و ... "در یزد هم دیده شد ، حالا این همدان است که تکلیف ما رو مشخص می کنه" ، ستاد یه کمیته علمی داشت که برای آموزش به ائمه جمعه از مدتی پیش دست به کار شده بودند (فکر کن!) .
جالب اینه که پنجشنبه حوالی ظهر اعلام کردند که بله امروز روز اول ماه مبارک است! بابا آخه هلال ماه را که باید دیشب می دیدین! وسط صلات ظهر که ماه تو آسمون دیده نمی شه! البته من حدس می زنم ستاد محترم شب قبل از فرط خستگی به خواب رفتند و نتوانستند گزارش را اعلام کنند.
من دیشب داشتم فکر می کردم اگه مملکت اسلامی مانند روسیه آنقدر پهناور بود که اختلاف زمانی بین شهرهای مختلف خیلی زیاد بود چی می شد! مثلا یه دفعه خراسان عید می شد اما تبریز پس فردا عید اعلام می شد  و ... !!
این فعل "استهلال" هم که کشته منو! یعنی یه دفعه یه فعلی را می آوردند انگار که مثلا 500 ساله داریم از این فعل استفاده می کنیم و خیلی عادیه .
دولت مهرورز هم ساعات کار ادارت و سازمانهای دولتی را تا ساعت 2 قرار داده ، مملکت رسما تعطیلیه دیگه . من نمی دونم چرا این دولتهای قبلی شعورشان به این کارها نمی رسید ؟!

+ نوشته شده در  2007/9/14ساعت 12:38  توسط مهدی  | 

کتاب "کیمیاخاتون" تموم شد! ازش خیلی خوشم نیومد، اوایل و حتی اواسط کتاب برایم خیلی جالب و جذاب بود که این پست را نوشتم و حتی کتاب را توصیه کردم ؛ اما مهمترین دلیلی که برایم ناخوشایند آمد من دنبال یک داستان نبودم. ظاهرا این کتاب هیچ سندیت معتبری نداره ، یعنی آخر کتاب مشخص نیست که ماخذ و منبع این داستان چیست! مخصوصا که اون هفته شنیدم که این کتاب به نوعی تحریفی از زندگی مولانا و شمس است و اصلا قابل استناد نیست ، بیشتر ناامید شدم ... راستی شمس اینطور بوده که در آخر منجر به مرگ کیمیا می شه ؟ یعنی مولانا چنین آدمی بوده ؟!
حالا کتاب "همه می میرند" سیمون دوبوار را گذاشته ام روی میز که بخوانم , کتاب را باز می کنم خجالت داره روی کتاب تاریخ نوروز 85 خورده و من هنوز نخوانده ام !

+ نوشته شده در  2007/9/14ساعت 12:18  توسط مهدی 

گاهي اوقات مرز بين اينكه بخواهي "مستقل باشي و زندگي برايت حصاري نباشد" و اينكه در عين حال بخواهي خودخواهي نكني و به هر حال در زندگي مشترك به يه سري منافع و خواسته‌هاي طرف مقابل هم احترام بگذاري خيلي باريك است. اما به هر حال اين خيلي مهم است كه زندگي مشترك حكم زندان نباشد كه بخواهيم همديگر را در آن زنداني كنيم....
سعي كرده‌ام كه اين در اين مدت كوتاه اين چنين باشد، حالا نمي‌دانم چه جاهايي خودخواهي كرده‌ام و كجاها...؟

اما در همراهي خود حد فاصل را نگه داريد
و بگذاريد باد هاي اسمان در ميان شما به رقص درايند.
به يکديگر مهر بورزيد اما از مهر بند مسازيد.
بگذاريد که مهر درياي مواجي باشد در ميان دو ساحل روح هاي شما
جام يکديگر را پر کنيد اما از يک جام منوشيد.
از نان خود به يکديگر بدهيد اما از يک گرده نان مخوريد.
با هم بخوانيد و برقصيد و شادي کنيد، ولي يکديگر را تنها بگذاريد،
همانگونه که تار هاي ساز تنها هستند، با ان که از يک نغمه به ارتعاش در مي ايند.
دل خود را به يکديگر بدهيد ، اما نه براي نگه داري
زيرا که تنها دست زندگي مي تواند دل هايتان را نگه دارد.
در کنار يکديگر بايستيد اما نه تنگاتنگ:
زيرا که ستون هاي معبد دور از هم ايستاده اند،
و درخت بلوط و سرو در سايه يکديگر نمي بالند.

"جبران خليل جبران"

+ نوشته شده در  2007/9/12ساعت 8:29  توسط مهدی  | 

چند سال پيش يه مجموعه طنز پخش مي‌شد كه در يك دفتر روزنامه بود و مثلا اين جماعت روزنامه "شهر قشنگ" را منتشر مي‌كردند (اسم مجموعه هم گمانم شهرقشنگ بود)، هر از گاهي آقاي كاووسي مدير نشريه ، كاركنان و مديران را جمع مي‌كرد و يه سري مطالب در مورد كارشون مي‌گفت"اين كشتي بحران زده ، طوفان زده ، به گل نشسته...."
اين آقاي كاووسي هميشه اين جلسات و سخنراني‌هاش شبيه هم بود و حول يك محور بود،اصلا با یک جمله شروع مي‌شد. به قول گفتني ما  چاره‌اي نداريم بايد پشت اين كارو بگيريم ببريمش جلو! اونم با اين شرايط ، با اين اوضاع .... !

حالا نمي‌دونم چرا ديروز حس مي‌كردم تو جلسه آقاي كاووسي هستم كه داره از بحرانها و كشتي طوفان‌زده و ساير مسائل صحبت مي‌كنه ؛ همينجوری گفتم یه فکر بود !!


+ نوشته شده در  2007/9/11ساعت 8:19  توسط مهدی  | 

تو یه سری خانواده ها آنقدر بچه را تحت کنترل قرار می دهند و می چزانند ؛ در بعضی دیگر هم آنقدر آزادی حاکم است که ....

خلاصه قضیه اینه یه وقتایی از این ور بوم می افتیم پایین ؛ گاهی از آن طرف بوم !

+ نوشته شده در  2007/9/9ساعت 8:14  توسط مهدی  | 

چند روز پيش به يكي از همكاران اين ايميل را زدم ، به هر حال اينم يه جوري روزمرگي و خاطره است ديگر ، حالا بماند كه چطور عاليجناب شديم و اين لقب بر ما ماند!

سلام
با توجه به اینکه امروز مطبخ دربار ، غذايي تدارك نديده است ، و همه دربار باهم خواب ماندند(!) و ظل اله هوس پاستا فرموده اند خواهشمند لطف فرموده شماره تلفن مطبخ برگ را براي سفارش ناهار همايوني اعلام فرماييد .
ناگفته نماند كه اعليحضرت صبح اول صبح فكرش به ناهار نبود اما از آنجاييكه شهبانو چيزهايي در مورد پاستا فرمودند يه دفعه دل عاليجناب به مدلايي حس كرد كه نه امروز اصلا روز پاستاست و غذاي ديگري از گلوي مبارك پايين نخواهد رفت !

رئيس دربار ...

+ نوشته شده در  2007/9/8ساعت 8:18  توسط مهدی  | 

کنسرت دیشب واقعا" دیدنی بود، اگر این یکی را هم از دست می دادم دلم خیلی می سوخت. بعضی کنسرتها هست روز بعد از کنسرت که بیدار می شی انگار نه انگار , یعنی بدون هیچ حس خاصی. اما بعضی های دیگر مثل کنسرت "علیزاده" حس می کنم هنوز در وجودم اون شور و هیجان وجود داره, کنسرت آنقدر زیبا بود که نمی خواهم فکر کنم که 5000 نفر آدم در موقع ورود از یک درب یک نفره رد شدند آن هم به خاطر هیچ ، آنقدر زیبا بود که نمی خواهم بگویم دوباره کنسرت مطابق کنسرتهای همیشگی یکساعت دیر شروع شد و گویی ملت می خواهند به پیک نیک بروند که آن همه بی خیال، آنقدر زیبا که از حرف زدن با موبایل و آن ساندویچ های یک متری! ملت چیز بیشتری نمی نویسم.

قسمت اول کنسرت بداهه نوازی علیزاده و حسین خلج بود، ترکیب تار و تنبک و آن ساز به دست گرفتن علیزاده که به نظرم با همه متفاوت است، ساز جزئی از وجود اوست، سازش اصلا غریبه نیست و قسمت دوم ورود گروه هم آوایان که مشخص بود حداقل برای این کنسرت تمرین زیادی انجام داده اند و مثل خیلی کنسرتها نیست که هفته قبل تصمیمی گرفته باشند و ...
صدای افسانه رثائی و پوریا اخواص
" بیا . پرده ای در ساز من باش
رهایی را پر پرواز من باش
از این شب تا به شهر صبح پوید
چراغی در ره آواز من باش .... "
شور انگیز علیزاده که شوری به پا می کرد و سه تار علی بوستان که بسیار دلنشین بود خصوصا در موقع تکنوازی؛ رباب که همیشه شکلش برایم خیلی قشنگ بوده اما هیچ وقت تا این اندازه به صدایش توجه نکرده بودم شاید به این علت بود که هیچ وقت تکنوازیش را نشنیده بودم ، نیما علیزاده و ربابش ...  کمانچه صباعلیزاده هم شوری داشت.
تا حالا ساز کوزه را ندیده بودم  و همینطور "زنگ سرانگشتی" که برای خیلی افراد تازه می نمود.
بعد از پایان برنامه با خروج گروه مردم آنقدر دست زدند تا دوباره علیزاده و گروه به روی سن آمدند و بعد از ابراز احترام دوباره نشستند و این بار :
" ما دل شدگان خسرو شیرین پناهیم "

چقدر به موقع بود و چه حس خوبی داشت ، شب خیلی خوبی بود ، خیلی ....

+ نوشته شده در  2007/9/6ساعت 8:31  توسط مهدی  | 

 

دلم واسه پاييز ، برگهاي زرد و خشكيده كه زير پات صدا مي كنن تنگ شده ،

دلم واسه  بادهايي كه وعده زمستون رو مي ده تنگ شده

دلم واسه لباساي پاييزي و زمستوني ، واسه اون كاپشن گرم قهوه ايم تنگ شده

دلم واسه اون نيم چكمه اي كه پارسال خريده بودم تنگ شده

به نظرم پاييز ، زمستون ، بهار خيلي خوب و قشنگند . خيلي از تابستون خوشم نمي آد ، حداقل از وقتيكه دوره مدرسه تموم شده !

 

فعلا تنها كنسرت‌هاي ماه آخر تابستان را عشق است! امروز بليت كنسرت "حسين عليزاده و گروه هم آوايان" را داريم ...

+ نوشته شده در  2007/9/5ساعت 7:30  توسط مهدی  | 

كتاب "كيمياخاتون" فعلا برايم كار و زندگي نگذاشته است! از وقتي به خانه مي‌رسم تا جايي كه بشود مشغول هستم. هنوز كتاب تمام نشده كه بخواهم خيلي دقيق بگويم اما "كيميا خاتون" دختر خوانده مولاناست و اين كتاب بيشتر به بيان زندگي شخصي مولانا پرداخته است.
چيزي كه مرا مسحور خودش كرده شمس تبريزي است كه چطور از مولانا، مفتي شهر كه نمازهاي پنجگانه به امامت او در قونيه برپا مي‌شود و براي همه شهر "خداوندگار" است و همه پاي منبر او مي‌روند و مولانا با آن فصاحت برايشان وعظ مي‌گويد، آنطور مي‌شود كه بربط در دست مي‌گيرد و به سماع مشغول مي‌شود و همه چيز را به حال خود مي‌گذارد.

"وقتي او را به اتهام بدعت گزاري در نواختن و شنيدن رباب و حظ بردن از اين ساز سرزنش و تهديد به تكفير كردند، ساده و معصومانه پاسخ داد: ما مدرسه و اوقاف و نذورات را با همه عزتمان به شما بخشيديم و با اين رباب مهجور و بي‌كس مانده‌ايم؛ اگر مي‌خواهيد اين را هم تقديم كنيم تا ديگر هيچ چيز دل ديوانه ما را خوش ندارد...."

+ نوشته شده در  2007/9/3ساعت 10:11  توسط مهدی  | 

آقا اعتیاد بالا رفته...
با بررسي‌هاي انجام شده و آزمايشهاي مختلفي كه انجام شد اعتياد بنده به وبلاگ چيزي حدود 60% اعلام شده :

60%How Addicted to Blogging Are You?

Mingle2 - Dating Site

لينك‌ها از یک پزشک و اینجا، آدرس آزمايشگاه مركزي هم كه اينجاست.

 

+ نوشته شده در  2007/9/1ساعت 8:15  توسط مهدی 

 

این تنها نظر شخصی فردی است که به موسیقی علاقمند است ، اخبار مختلف آنرا دنبال می کند به خرید و گوش کردن آلبومهای مختلف مشغول است و خلاصه از دور (هر چند نه خیلی نزدیک!) دستی به آتش دارد و فکر می کند تا حدودی اندک فرق موسیقی را می داند ...

آقایون ، خانوما!  ما هر کاری کردیم که همین روز پنجشنبه بتوانیم آلبوم "ترنج" محسن نامجو را گوش کنیم ، که این روزها اصلا نوعی پرستیژ روشنفکری است نتوانستیم ، یعنی آن سر و صداهایی که تحت عنوان موسیقی از خودش ساطع می کند بیشتر برایم شیبه یک مسخره بازی است تا موسیقی!

یعنی افول موسیقی تا به این حد ؟ انواع و اقسام صداها ، سکسه ، عربده و ... !

همش در حال گوش دادن به این فکر می کردم که اگر حنجره اش تا آخر اجرا پاره نشود خوب است . به هر حال سلیقه ها مختلف است . البته صدای خوبی دارد اما ...

+ نوشته شده در  2007/9/1ساعت 8:12  توسط مهدی  | 

هفته دولت است ديگر، هر كانال را كه عوض مي‌كنيم وزرا و دولتمردان محترم اندر باب پيشرفت وزارتخانه و دستگاههاي متبوعه با شوق وافر صحبت مي‌كنند و به سوالات مجريان با روي خندان پاسخ مي‌دهند. انصافا" آمار و ارقام خوبي را هم ارائه مي‌كنند مثلا همين ديشب وزير علوم مي‌فرمودند بودجه تحقيقاتي و تخصيص يافته به دانشگاه‌ها در طي دو ساله اخير معادل 8 سال دولت قبلي بوده است، يا چند شب قبل كه مسئول محترم ديگري مي گفتند دولت در زمينه ساخت و ساز مسكن و كمك به اقشار كم درآمد كارهاي مثبت و رو به جلويي را انجام داده است. آمار فلان وزارتخانه هم نسبت به دوره ‌هاي قبلي بي‌سابقه بوده ، بابا دست مريزاد! چه كرديد شما! اينجوري كه خيلي خوبه! احتمالا طي دو ساله آينده هيچ مشكل داخلي و خارجي در مملكت نخواهيم داشت.
به قول يكي از روزنامه‌نگاران "گزارش دولت مثال يك انشاي تحسين آميز از عملكرد خودش بود ..."

+ نوشته شده در  2007/8/28ساعت 8:54  توسط مهدی  | 

 هر چقدر خواستم بحث را در دست خودم بگيرم نشد ! اين آقا رفته بود بالاي منبر و داشت از مباحث مختلف علمي ، تكنيكي ، بازرگاني مي گفت . كه بايد به چه صورتي مخاطب را جذب كرد و ... حالا اگر حرف حساب مي زد مي گفتم مطالعه داشته ، تجربه كرده است . اما حرفهايي مي زد كه در دكان هيچ عطاري پيدا نمي شود ، فكر مي كنم دچار اين توهم شده بود كه هر كسي با او روبرو مي شود از پرسنل محترم است و او بايد تا جايي كه جان در بدن دارد سخنراني كند - اصلا چه لزومي دارد به حرف طرف مقابل گوش كند ؟ -

بس كه روي اين صندلي كج كج نگاهش كردم گردنم داشت مي شكست ، بعضي وقتها زير چشمي با ساعت ديواري بالاي سرش نگاه مي كردم. آخر سر بعد از  يكي دو ساعت يه جوري بحث رو تموم كردم و خداحافظ و الفرار !

در تمام راه به اين فكر مي كردم بعضي آدمها به خاطر مقام و منصبي كه دارند ، به خاطر اينكه همه افراد دور و بر مثل بز اخوش سر تكان مي دهند و اصلا موقعيتي براي انتقاد نيست اين توهم را دارند كه احيانا پخي هستند ...

مي خواستم بگويم قربان اون اداره وابسته به دولت را رها كن و كمي در بين مردم باش تا گوشي دستت باشد ، آخر ما هيچي براي خودت خوب است !

 

 

+ نوشته شده در  2007/8/27ساعت 8:12  توسط مهدی  | 

حساب كن بشيني n ساعت در مورد blogrolling راهنما بخوني، يه اكانت جديد باز كني و همه اين لينكهاي كناري رو بذاري از اونجا بخونه و ببينه چه باحال ليست بر اساس بروزرساني‌ها نشون داده مي‌شه و هيجان و ... آدم اشك شوق تو چشمش جمع مي شه ! – بعد مي آم اين ليست دستي و حذف مي‌كنم و مي‌گم راحت شدما-
بعد از يه ساعت دوباره بياي نيگا كني كه اين ليست blogrolling نيستش كه! هي ريفرش ، هي ريفرش. بعد هي بگردي و بچرخي تو سايتهاي مختلف و از اين فيلتر شكنها استفاده كني ببيني اي بابا انگار اين blogrolling فيلتره و فقط اگه با يه فيلتر شكن سايت رو ببيني ليستت رو نشون مي‌ده و خيلي‌ها با اين اشكال روبرو شدند ، بعد دوباره فكر كني و محبور بشي از اول بي‌خيال Blogrolling بشي و از اول ليستت رو وارد وبلاگ كني ! آي آدم مي سوزه ...
آخه يكي نيست بگه اين بيچاره چرا فيلتر شد ؟

+ نوشته شده در  2007/8/26ساعت 8:10  توسط مهدی  |