من از ديدن صحنه اعدامها حالم بهم مي خورد ، هنوز آن روحيه را پيدا نكرده ام كه صحنه هاي خشنونت بار اين چنيني را حتي از صفحه موبايل و مانيتور ببينم ، لزومي هم ندارد اين اعدامها به اين شكل در ملا عام باشد ، اگر اين صحنه ها را ببينم نمي توانم تا مدتها فراموششان كنم . اما ....
صرفنظر از بحث هايي كه اين روزها شده است (اعدام روزنامه نگاران و برخي مخالفان در قالب طرح اراذل و اوباش كه از صحت آن به صورت كامل اطلاع ندارم) شخصا با اين طرح نيروي انتظامي و دستگاه قضايي در مورد اشرار و اوباش موافقم !
آهاي آدما(يي كه عمدتا اون طرف نشستيد) و مدام مي گوييد جو خفقان دهه شصت دارد بر مي گردد ، مي گوييد بر اساس چه دادرسي اين اعدامها انجام مي شه ، خانوماي محترم ، آقايون مي شه با خودمون رو راست باشيم ؟
چرا نبايد اعدام اين آدمها انجام شود ؟ كسانيكه مي گوييد حقوق بشر ، مي گوييد اعدام محكوم است مي شه يه لحظه خودتون رو جاي اون آدمايي كه بهشون تجاوز شده قرار بدهيد ؟ مي شه فكر كنيد اگر با يكي از نزديكان شما چنين كاري انجام مي شد واكنشتون چي بود ؟ حاضر بوديد چشم پوشي كنيد ؟ اون آدمي كه با وقاحت تموم جلوي دوربين توضيح مي ده كه مست و لايعقل چطور به دختر بي دفاعي حمله ور شده و بعد از تجاوز گروهي با چاقو ضربه هايي به او زده كه تا آخر عمر درمان نمي شود ، چه حكمي برايشان بايد صادر كنند ؟
صبر كنيد ! من با خيلي برخوردهاي نيروي انتظامي مخالفم ، به نظرم خيلي موارد بايد شفاف باشد ، به نظرم خيلي برخوردها اشتباه بوده و دارد كار را به همان اوايل باز مي گرداند ، با خيلي از افراطي گري ها مخالفم . اما با اين طرح موافقم . به نظر طرحي بود كه بايد پيش تر از اينها اجرا مي شد ... مگر وظيفه پليس جز ايجاد نظم و امنيت به جامعه است ؟ حتما بايد كار تا جايي پيش برود تا دوباره بساط خفاش شب و بيجه و هزار و يك جور چيز ديگر پيش بيايد تا روزنامه نگارها و عامه مردم شروع كنند به بحث و جدل كه نيروي انتظامي تا الان كجا بوده و خواب بوده ؟
اگر ماجرا اين است اجازه بدهيد بگويم موافق با اين جريان هستم ! فكر مي كنم اين روزها جوي پيش آمده كه اگر بگوييم با اعدام مخالفم يه نوع روشنفكري در طرف وجود داره ، اما اجازه بدهيد بخواهم قبل از هر پاسخي بخواهم خودتان را جاي آن قربانيان قرار بدهيد بعدا واقعا بگوييد چه مجازاتي را خودتان در نظر مي گيريد ؟
اشكال ما اينست كه هميشه از بيرون به ماجرا نگاه مي كنيم و نظر مي دهيم .... همه كساني كه مي گويند با مجازات اعدام مخالفند ، حقوق بشر و اينكه هيچ انساني حق ندارد جان انسان ديگري را بگيرد . ممکنه به مطالب من فکر کنید؟
يكي از همكاران برايم يك ايميل زد و فال پانزدهم تا اول شهريور را فرستاد ، زودي به ماه تولد خودم نيگا كردم . با اينكه توي عنوان ايميل هم نوشته بود فقط براي خنده جدي گرفتمش :
" با رسيدن يک خبر خوش، احساساتي و شادمان خواهيد شد. سعي کنيد محبوبيت خود را نزد خانواده حفظ کنيد. اجازه ندهيد بعضي نگرانيها موجب دلسردي شما از کارتان شود. روزهاي آتي به يک رنگ نخواهد ماند. نگاه و توقع خود را از ديگران و به طور کلي دنيا تغيير دهيد ... "
حالا جالبتر اينكه در فال خانوم همسر هم نوشته بود :
" موفقيت مالي يا تحصيلي يکي از نزديکان موجب رضايت خاطر شما خواهد شد ... "
خب لابد اين منم ديگه ! ، پس شديدا" در انتظارش هستم ...
موسيقي گوش كنم ، با دقت نه اينكه سرسري ، فكر كنم كامل ، شعرها را ببينم ، همخواني كنم .
تار بزنم ، براي دل خودم بزنم الان تارم گوشه خونه خاك مي خوره
شيريني و شكلات
پيراشكي شكري و شكلاتي
ليوان و ماگ جديد !
عكس بگيرم ، عكس نيگا كنم
كتاب بخونم
زير بارون راه برم
پيتزا ، جوجه كباب ( با هم نه ها ! )
تابلو نقاشي ببينم و بخرم از اين تابلوهاي منظره نه از اينها كه رنگ بندي تند داره .
يه لپتاپ شيك و با حال و پرسرعت داشته باشم . دیگه لپتاپ خودم یه کمی قدیمی شده ...
بتونم كلي كار بگيرم پولدار بشم ، موفقيت ...
يه دفتر كوچولو و شيك براي خودم داشته باشم با چند تا كارمند !
وبلاگ و وب سایت نیگا کنم .
سيب ترش سبزرنگ اول بو كنم بعد گاز بزنم و بخورم .
پاچه شلوارمو بزنم بالا پامو بكنم توي آب دريا و راه برم .
برم شيراز و همه آثار باستاني رو ببینم .
آیس پک مخصوصا از نوع شکلاتی بدون خامه لطفا !
عكس بگيرم ! عكس از صورت آدمها ، عكسهايي كه هر كسي نتونه بگيره ...
يه دوربين خيلي با حال از اينا كه عكاسهاي حرفه اي دارند بخرم .
كيف پول ، كيف دستي ، روان نويس از اين سه تا سيرموني ندارم !
پ.ن : از آنجاييكه بعضيا كه اين مطلب رو ديدن بهم گفتن يا نوشتن " به غیر از سه چهار مورد بقیه همه شون پول میخوان ... " بايد بگم اينا آرزو نيست چيزهايي است كه مي خواهم و دوست دارم ، از قضا بيشتر هم در اين پست از مسائل مادي گفته ام نه چيزهاي معنوي ...
بنده های خدا این وزرا هم دست کمی از ما ندارند مثل ما قرارداد کاریشان روی هواست و ممکن است برای سال بعدی تمدید نشود ! ثبات شغلی در وزارت هم وجود نداره !
بابا حالا کار ما طوریه که بیزینس است و باید بفروشی که در بازار بمانی شغل وزارت که دیگر بیزینس نیست و این حرفها را ندارد جو رقابتی هم در بازار ندارد واسه چی قرارداد اینا تمدید نشد پس واسه امسال ؟
دفعه آخر ، همین 10 روز پیش آقای کتابفروش " همنوایی شبانه ارکستر چوبها " را معرفی کرده بود ، گفت خوانده است و رمان جالبی است . کلی هم جایزه ادابی بنیاد گلشیری و مهرگان ادب و منتقدین ادبی دارد . روی هم رفته بد هم نبود مخصوصا اواسط کتاب حسابی آدم را تحریک به خواندن می کند اما آخرش نفهمیدم چی شد ! نمی دونم شاید من نفهمیدم ، شاید ...
در تمام متن هم طوری است که از این طرف به آن طرف می رود و اوایل آدم اصلا نمی داند کجاست و از که و چه می گوید . اصلا :
" سید رنگ به چهره نداشت و آن مغناطیس که همه را به سوی او می کشید عجالتا از کار افتاده بود . گرچه به ندرت پیش می آمد که خودش را ببازد اما همان چند باری که پیش آمده بود دیده بودم چگونه آن رنگ گندمگون که به چهره اش نشاط می بخشد جا به زردی بیمارگونه می داد و آن انحنای ملایم پس پلک ها و ابروها که عاطفه عمیق و روحانی در صورتش منعکس می کرد ، به خطوطی شکسته و در هم مبدل می شد و آن کشیدگی اسبوار سر و گردن جا به بادکنک سوزن خورده ای می داد که هر دم مچاله و مچاله تر می شد . پس این طور راز آن مهره مار ؟ انگار از طرز نگاه کردنم به آنچه در مغزم می گذشت پی برده بود . ناگهان قلبش دوباره گرفت ؛ من و رعنا ناچار شدیم پیش از هرگونه پرسشی در اطرف وقایع آن شب به اقدامات اولیه بپردازیم . همین که خواباندیمش روی تخت رعنا شروع کردن به مالیدن قلب او . من هم رفتم به طرف تلفن .
دو شاخه از پریز بیرون بود و خود پریز هم جاکن شده بود . تلفن را که وصل کردم ، سید با صدای خفیفی گفت : برای من می خواهی زنگ بزنی ؟
- تو باید شماره ی امداد پزشکی را حفظ باشی .
- نه چیزی نیست باید بروم .
رعنا گفت کجا با این حال ؟
- باید بروم آنیس نگران می شود .
می دانستیم که اگر هم نرود مساله ای نخواهد بود . در واقع زن و شوهری بودند که هر کدام برای خود زندگی مستقلی داشت .
....
همنوایی شبانه ارکستر چوبها
رضا قاسمی - انتشارات نیلوفر
حالا کتاب " کیمیا خاتون " را برداشته ام تا ببینم چه می شود !
الان دوست داشتم یه نوازنده و آهنگساز خوب بودم ، آهنگساز و نوازنده ای که آلبوم منتشر می کرد ، بعد در عین حال خوشنویس یا نقاش هم بودم . نمی دونم به نظرم این دو تا کار با هم آرامش و عشق خاصی به آدم می ده ...
پ.ن : حالا نگید که پس پول و زندگی چی ؟ به اونش فکر نکردم ، فقط دوست دارم . همین ...
بچه که بودیم یه هفته می خواستیم دکتر ، مهندس ، خلبان و ... بشیم اما حالا که بزرگ شدم دوست دارم یه نوازنده و یه خوشنویس بودم . قلمم رو می تراشیدم و تو هفته شعری می نوشتم و با اون زندگی می کردم .
یه گفتگوی به نظرم جالب بود، گفت برو فکر کن و بنویس که این مهدی در سال 1390 چه چیزهایی دارد ؟ چه چیزی از زندگی می خواهی چه چیزی از موقعیت کاریش ؟
قرار شد فکر کنم و خیلی زود بنویسم ، از اینکه در سال 1390 چه چیزهایی در زندگیم دارم و در کجا ایستاده ام .
راستی خیلی خوب است این روزها همه ما را می شناسند ، شده ایم مثل دایی جان ناپلئون که کار کار انگلیس هاست ... توهم ، توهم ، توهم !
چقدر خوب بود چيزي را كه نمي دانيم يا در مورد آن اطلاعاتي نداريم خيلي راحت بگوييم : ببخشيد من در اين مورد اطلاعي ندارم .
بعضي وقتها فكر مي كنم شايد اين جمله كوتاه در فرهنگ ما ايراني ها اصلا جايي ندارد .
هر چه به ذهنم بر مي گردم فكر مي كنم كه اين جمله را نشنيده ام ، نمي دانم چرا افراد عامي كه عمدتا تخصص زيادي هم در بسياري مسائل ندارند بايد حتما در مورد همه چيز اظهار نظر كنند . حسابش را بكنيد مغز آدم كه حتي شايد يك پزشك متخصص هم با احتياط در مورد آن صحبت كند ...
يا در آن سفر به كيش و حرفهاي خاله زنكي خانم پشتي كه : " آره ژاپني ها خيلي آدمهاي خوبي هستند اما بر عكس اين چيني ها از آنها هستند كه جنسشان خراب است ! و هزار جور تفسير روانشناسي و جامعه شناسي از مردم دو كشور .... "
حتم داشتم كه اگر بر مي گشتم و مي پرسيدم در طول اين عمر شريفه با چند چيني و ژاپني برخورد نزديك داشتي يا بدتر از من چند بار به خارج از ايران سفر كردي جواب جالبي مي شنيدم ...
(1) داماد آن وسط حسابي مشغول شلنگ تخته انداختن است و هر چه در جان دارد به ميان گذاشته است ، خيس عرق شده !
دور و برش حسابي شلوغ است ، براي دقايقي فقط دست ها را مي بينيم كه بالا هستند ، مجري با اعتماد به نفس كامل مي خواند و هر بار كه ترانه اي را شروع مي كند به اين باور مي رسم كه اين خواننده هاي درپيتي لوس آنجلسي عجب صداي خوبي دارند !
واه كه اين ترانه " تو خودت قند و نباتي ، شوكولاتي ... " را مي خواند ، حالم به هم مي خورد از اين شعر و آهنگ و خواننده .
تقريبا همه مهمان ها وسط هستند و هر كسي پولي به دست داماد مي دهد ، آن طرف تر آقايي از كيفش 2000 تومن در مي آورد و به دست داماد مي دهد من نگاه مي كنم ؛ مي مانم كه پدرجان مگر صدقه مي دهيد ؟ اصلا اين چه رسم مسخره اي است كه داريم ؟ من اصلا با كل اين جريان به شدت مساله دارم اما ....
موقع شام مي شود از ظهر دلم را براي يك جوجه كباب اساسي صابون زده ام كه در عروسي حسابي ناكام مي مانم ، چه مي شود كرد ؟ در حال مزه مزه كردن غذا هستم كه مي بينم اين فيلمبردار بيمار زوم كرده روي ما ! يكي نيست بگه آخه لامصب بكشش كنار ، از چي داري فيلم مي گيري الان ؟ يكي نيست جمعش كنه ؟
فردا صبح از لحظه اي كه چشم باز مي كنم به خانم همسر مي گم امروز واسه ناهار كباب و جوجه سفارش مي ديم بدجوري مزه ش توي دهنم گير كرده !
(2) راننده مي گويد : چه كار كنيم بچه ها پيتزا و شهر بازي مي خواهند از ظهر زده ام بيرون تا پول امشب شام را بگيرم و برگردم ، حالا اگر شهربازي نشد هم مهم نيست اما يه شامي بيرون بخورند... از زمانهاي خودش مي گويد از نوجواني كه با يك ساندويچ اولويه شاپور انگار تمام دنيا را بهش مي داده اند و حالا ... مي گويد كه يك پيتزا حداقل مي شه 3500 تومن . بعد به من و خانم همسر مي گه هر وقت خواستيد بچه دار بشيد يادتون باشه يه خروار پول داشته باشی ، یه خروار ...
همه اين حرفها را مي گويد ، در جوابش چه بايد بگويم ؟ مي گويم سلامت باشيد ، در دل مي گويم كه سايه ات هميشه بالاي سر بچه هايت باشد .
پياده مي شويم ...
ديروز ياد يكي از آلبومهاي موسيقي افتادم و دكلمه ابتدايي را زمزمه كردم كه
" يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد ،
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرز
خطي ننوسيم كه آزاد دهد كسي را ... "
نمي دانم اين جملات شعرگونه از كيست اما خيلي زيباست ، زيبا و ساده ...
تصميم گرفتم در اولين فرصت ممكن بدهم خطاطي اينها را بنويسد ، قاب كنم كه هميشه جلوي چشمم باشد . خيلي از مشكلات ما آدمها ( خيلي از مشكلات من ) از اين است كه گاهي خودخواه مي شويم ، فقط خود را مي بينيم ، فقط به خود فكر مي كنيم و فقط خود !
در مورد وضعيت جاده هم ظاهرا ملت بزرگوار با وجود محدوديت سوخت و بنزين همچنان مشغول هستند ، احتمالا مديريت سوخت براي ما يعني تا جايي كه مصرف كنيم و وقتي نداشتيم حالا يه فكري مي كنيم ديگه ؛ اصلا ايراني را چه به مديريت !
مسافرت به جاهايي مث اصفهان و شيراز و ... هم خوبه ، آدم يه جورايي از ديدن خيلي بناها ، خيلي آثار احساس غرور مي كنه ، بعد هم تاسف مي خوره ، اما فكر مي كنم هيچي به اندازه طبيعت به آدمها آرامش نمي ده ، هيچي به اندازه وقتي كه پاهات توي آب دريا و رودخانه باشه آدم را آروم نمي كنه ( هيچي هم به اندازه بي خوابي آدما رو مشوش نمي كنه ! ) ، وقتي به كوه ها نگاه مي كنم فكر مي كنم با عظمت ترين و پايدارترين چيزي است كه در دنيا وجود داره ...
يه خونه روستايي نزديك دريا اجاره كرديم كه واسه يه حاج خانومي بود خودش ماجراهايي داشت ، از اين نوار قديمي ها داشت كه وسطش صداي طرف قيژي ويري مي رفت .
بعدش رفتيم رامسر كنار هتل قديم كلي عكس يادگاري گرفتيم ، عكس شاه و فرحي گرفتيم – آخرش نفهميدم شاه مي نشست يا فرح ؟! راستي يه چيزي هم بپرسم شاه ظرف هم مي شوره ؟ - ، از اين عكس قديمي ها گرفتيم كه اونم آخرش آقاهه نفهميد براي چي 4 تا عكس مث هم گرفتيم .
موقع برگشتن كنار تونل كندوان آش رشته خورديم و زير بارون عكس گرفتيم و بيد بيد لرزيديم ، حالا عكسهاي سفر رو مي بينم ، حدود 40-130 تا عكس داريم كه هميناست كه مي مونه ... كلي حرف زديم و خنديديم ، آنقدر حرف و سوژه مشترك داشتيم كه فكر كنم اگر سفر تا يكماه ديگه هم به درازا مي كشيد مشكل كمبود سوژه و خنده نداشتيم .
دريا
فلاش
عكس
كباب
آتش
خنده
سبزه
كوه
غذا
آخر دنيا
شاه و شهبانو !