تبليغاتX
روزانه های من ...
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir
بگذارید از اینجا شروع کنم ، این یادداشت را نه برای آن می نویسم که هوچی گری کنم ، نه برای آن می نویسم که بخواهم در قالب گزارش برای مسئول بالا دستی ارسال کنم ، حتی به احتمال زیاد دوست من ، تو هم این یادداشت را نخواهی دید . این را فقط از این بابت می نویسم که خودم را آرام کنم ، شاید توانستم خودم را قانع کنم ، شاید در آخر این یادداشت با خودم کنار آمدم . نمی دانم ...
.
.
.
.
.
.
.
کار تمام شد و من در تمام طول مسیر به این فکر می کردم که اگر یکبار دیگر از من خواستند که برای شما کاری انجام بدهم مطمئنا انجام نخواهم داد !
به این فکر می کنم که شاید لحن تو هم آنقدرها تند نبوده و شاید من خیلی حساسیت به خرج داده ام ، قانع نمی شوم .
حالا که این ها را می نویسم دیگر عصبانی نیستم ... شاید خیلی ناراحت هم نباشم ، فقط حس می کنم که توقع نداشتم . همین !

پی نوشت : حالا که اینها را می نویسم با هم صحبت کرده ایم و هر طور که بوده از دل هم در آوردیم ، حالا دیگر من ناراحت نیستم ، باز هم فکر می کنم تو برای من همان دوست یکساله هستی .

+ نوشته شده در  2007/5/19ساعت 16:33  توسط مهدی  | 

زندگی روند تازه ای پیدا کرده اگر بهتر بگویم من روند تازه زندگیم را شروع کرده ام ، وقتی صبح زودتر از خواب بیدار می شوم و به کارهایم می رسم شاید بعد از کار روزانه خسته باشم اما از خودم احساس رضایت می کنم و خوشحالم که وقتم را برای کارهای بیهوده هدر نداده ام .

برای زندگی ، کار و همه چیز آینده کلی برنامه دارم ، بعضی وقتها آخر شب یا حتی توی حمام به آنها فکر می کنم ، تصمیم می گیرم و حتی برای 4-5 سال بعد خیالبافی می کنم ...

+ نوشته شده در  2007/5/15ساعت 10:32  توسط مهدی  | 

میهمان برنامه روبروی صندلی مجری در رسانه ملی نشسته است و به سوالات پاسخ می گوید ، جناب مجری می گوید " من اسامی را نام می برم و شما نظر و یا چیزی که در مورد این افراد به ذهنتان می آید عنوان کنید " اسامی مختلفی از وزیر فرهنگ و ارشاد تا مسعود کیمیایی و ده نمکی ، حاتمی کیا و ... را ردیف می کند ، نوبت به مهرجویی می رسد ، مجری می گوید: " داریوش مهرجویی "

 

و میهمان برنامه می گوید " به ایشان بسیار تبریک می گویم به خاطر ساخت فیلم گاو ، در آن زمان بنیانگذار جمهوری اسلامی از این فیلم خوششان آمد و ... "

 

مهیمان برنامه آقای شمقدری ( یا چنین چیزهایی ) هستند ، مشاور فرهنگی جناب رئیس جمهور .

این تنها یک خبر بود ، منظور خاصی هم نداشتم . برداشت از این مطلب به عهده شماست ...

 

+ نوشته شده در  2007/5/11ساعت 16:37  توسط مهدی  | 

یه کتابفروشی کوچولو که همه نوع کتابی داره وقتی از بیرون کتابفروشی را می بینی فکر نمی کنی که اینگونه دلپذیر باشد ، کتابهای رمان و کلا کتابهای فارسی طبقه بالاست . وقتی وارد کتابخانه می شوی نوای موسیقی آدم را حال دیگری می کند – این بار نوای تار آرامش ویژه ای برپا کرده بود - وقتی از پله ها به طبقه بالا می روی یک میز گرد که رویش یک رومیزی قلمکاری شده انداخته اند و پیرمردی که پشت میز حافظ می خواند ...
+ نوشته شده در  2007/5/5ساعت 10:34  توسط مهدی  | 

در حال حاضر با توجه به اینکه تمامی مسائل مملکتی کشور بر طرف شده است و مشکلی در زمینه قاچاق مواد مخدر ، اعتیاد ، امنیت مرزها و ... انجام شده است نیروی انتظامی با حمایت قاطع دولت مهرورز ، مجلس مردمی و قوه محترم قضاییه (که تمامی پرونده های قضایی را به اتمام رسانده است) در حال اجرای طرح امنیت اجتماعی است .

اما این روزها هر چه این " امنیت اجتماعی را پیش خودم تحلیل کردم متوجه ارتباط آن با این برخوردها از طرف نیروی انتظامی نمی شوم ! فکر می کنم این سومین یا چهارمین سال متوالی است که نیروی انتظامی مبارزه با بدحجابی را در اوایل تابستان در دستور کار خود قرار داده است ...

مسعود بهنود

لیلی نکونظر

+ نوشته شده در  2007/5/1ساعت 8:30  توسط مهدی  | 

این آقایان خواننده ( منظورم همان نوع لس آنجلسی است ) وقتی در کافه ای ، کنار رودخانه تک و تنها  می ایستند و دو تا دورشان را دخترهای رنگارنگ پر می کنند تا ترانه ای به خورد من و شما بدهند یاد خواجه های دربار می افتم !

+ نوشته شده در  2007/4/26ساعت 9:51  توسط مهدی  |