تبليغاتX
روزانه های من ...
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir

صبح زود از تاکسی تلفنی تهران ماشین گرفتم ، هوا هنوز تاریک بود و خیابانها خلوت ، سوار ماشین شدم و در همان دقایق ابتدایی سر صحبت را ( بر خلاف معمول ) با راننده باز کردم ، پرسیدم " شما همیشه شیفت شب هستید ؟ اصلا این کار شیفتی است یا گردشی یا ... " راننده با متانت خاصی جواب داد من سالهاست که شبها کار می کنم .

روی داشپورت ماشین یک کتاب و مقداری روزنامه بود که معلوم بود مرد با آن سرگرم بوده .

پرسیدم : چه زندگی جالبی ، پس صبح ها در اختیار خودتان هستید و شبها مشغول کار ، اتفاقا خیابانها هم خلوت تر است .

مرد جا افتاده بود ، حدودا پنجاه و اندی سال . جواب داد : مگر در این شهر آرزوها خواب هم معنایی دارد ؟ما باید کار کنیم ، کار کنیم و کار کنیم . نه برای زندگانی برای نفس کشیدن. سالهاست که من روزها در اداره ای کارمند هستم ، غروب استراحت می کنم و شبها تا صبح در این خیابان و تاکسی ... این یعنی زندگی من . ادامه داد : شغل شما چیست ؟

جواب دادم .

جواب داد : جوانی و هنوز در ابتدای راه ، بگذار که بچه دار شوی ، سن و سالی ازت بگذرد بعد معنی حرفهایم را کاملا درک می کنی .

گفت پسر بزرگ من مهندسی نرم افزار گرفت مدارک بین المللی مایکروسافت و ... به من گفت بابا من برای کار به آمریکا می روم اما اگر تنها 300000 درهم به من قرض بدهی در یک شرکت نفتی بین المللی در دبی کار می کنم ، تمام کارها و مکاتبات را انجام داده ام . مرد گفت : من گردن شکسته از آن تاریخ هر ماه حتی پول قبض موبایل آقا را هم می پردازم ، خدا را شکر در امارات کاری دارد ، مشغول است اما هزینه ها هم ...

نپرسیدم پس چرا خودش هزینه ها را تامین نمی کند ، یا چه کار می کند یا این روند تا کی ادامه پیدا می کند یا ... گفتم شاید حمل بر دخالت باشد .

مرد در ادامه جواب داد : پسر کوچکم در فلان شهرستان مهندسی مکانیک می خواند ، دانشگاه دولتی ماهی 500 هزار تومان هم برای او می فرستم بابت تامین هزینه اجاره خانه و ایاب و ذهاب و خورد و خوراک ... مرد گفت در زمان من ما با حدود 10 – 12 دانشجو در یک جا بودیم ، همیشه غذایمان لوبیا و سیب زمینی بود اما حالا زمانه عوض شده ، آپارتمان می خواهند ، غذا را حتما باید در رستوران خورد و اصلا سبک زندگی طور دیگری است ...

اما در کل از اینکه فرزندانش تحصیل کرده بودند ، از اینکه توانسته بود خانواده ای اهل فرهنگ و محترم داشته باشد راضی بود . هر چند که می گفت این تحصیل برای من 20 میلیون تومان هزینه بر می دارد و در نهایت هم باید با هزینه دیگری برایش کاری درست کنم . هر چند که شاید مرد بازاری بچه اش را از کلاس پنجم به در حجره می برد و از او کاسب می سازد . اما به قول خودش می گفت اگر بچه من اینگونه می شد خودم را می کشتم !

 

نمی دانم ... حرف زد و حرف زدم . خیلی مرد محترمی بود . در طول مسیر و در تمام روز به او و حرفهایش فکر کردم . یاد حرف آن آشنایمان افتادم که می گفت تا وقتی بچه بودیم خرج پدر و مادر را می دادیم ، گفتیم بزرگ می شویم بچه دار می شویم و روزی بچه یمان باری از روی دوشمان بر می دارند و خرج می دهند ، حالا بزرگ شدیم و هنوز باید بدویم تا خرج جوانانمان را بدهیم .

به خیلی چیزها ، به خیلی حرفها فکر کردم که حتما شما هم می دانید ، حتما شما هم فکر کرده اید گفتنش تکرار حرفهای قبلی است .

 

+ نوشته شده در  2007/3/15ساعت 10:17  توسط مهدی  | 

هر سال این موقعها همه جا یه حال و هوای دیگه ای داشت ، خیابونها ، مردم ، سرکار . همه جا انگار بوی سال نو ، بوی عید می اومد . ترانه معروف فرهاد برای عید این مواقع بدجوری به دل می نشست، اما امسال اصلا اینجوری نیست ، نه اینکه فقط من اینطوری نیستم ، فکر می کنم هیچ کس این حال و هوا را ندارد ، همه منتظر عید و روزهای تعطیلی هستند که استراحت کنند ، که از کار دور باشند ، حس می کنم همه کسل هستند  ، حس غریبی است ...

+ نوشته شده در  2007/3/12ساعت 15:49  توسط مهدی  | 

می گویند انرژی هسته ای حق مسلم ماست ...

حق مسلم ما آزادی سیاسی و مطبوعاتی نیست ،

حق مسلم ما آزادی اجتماعی نیست ،

حق مسلم ما زندگی آسوده و وضعیت اقتصادی مناسب و ثبات شغلی نیست ،

حق مسلم ما تساوی حقوق آدمها نیست ،

حق مسلم ما دادگاه های عادلانه با رعایت معیارهای امروزی جهان نیست

انرژی هسته ای حق مسلم ماست ...

+ نوشته شده در  2007/3/7ساعت 14:2  توسط مهدی  | 

دلم می خواد با یه ترانه عاشقانه کلی شاد بشم ،

دلم می خواد برم توی ترانه حس کنم واسه خود خودمه ،

دلم می خواد با شنیدن صدای تار و سه تار و دف دیوانه بشم ،

دلم می خواد با خواندن یک شعر عاشقانه مدهوش بشم ،

دلم گردش و پیاده روی و بی خیالی می خواد ،

دلم نم نم بارون می خواد ،

دلم برف بازی می خواد ،

دلم ساز زدن می خواد ،

دلم شیدایی می خواد ،

دلم یه آرامش مطلق می خواد ،

دلم هنوز اون دستای گرم و با محبت رو می خواد ،

دلم یه بغل محبت و بوسه می خواد !

 

امروز داشتم ناظری گوش می دادم ، آدم با این بیت چه حسی پیدا می کنه ؟ با این صدا به کجا می رسه ؟

" در این خاک ، در این مزرعه پاک

به جز مهر ، به جز عشق ، دگر بذر نکاریم ... "

 

 

+ نوشته شده در  2007/3/1ساعت 9:10  توسط مهدی  | 

نادر ابراهیمی جمله ای با این مضمون دارد که می گوید برای زندگی عاشقانه حتما باید هنری داشته باشی .

هنر به غیر از بسیاری از خصوصیات درونی که برای خود آدم دارد و آن حس ها و ...  ، انگار آدم با آن به نقطه آرامش می رسد ...

حتی اگر هنرت در سطح خیلی بالایی هم نباشد ، یا شاید هنر اصلا جنبه مادی نداشته باشد و فقط برای هنر باشد ، به قولی فقط برای دلت باشد ، باز هم آن آرامش عجیب تمام وجود آدم را می گیرد . وقتی آدم حالش حسابی گرفته باشه ، وقتی بغض توی گلوی آدم باشه، وقتی آدم حس کنه عصبیه ، زخمه ی تار ،رنگی بر روی بوم می تواند آدم را به حال دیگری ببرد .  

 

همه اینها را گفتم برای اینکه اینجا ، نقاشی های گلناز والا را ببینید ، من خیلی از نقاشی نمی دانم ، اصلا نمی دانم که فلان نقاشی کوبیسم است یا رئال ، فقط به نظرم زیبا آمد ، خیلی زیبا ... لحظه ای پیش خودم فکر کردم ای کاش من هم بلد بودم چیزی روی بوم بکشم تا احساسم را خالی کنم . در خیلی از نقاشی ها زندگی را می شود دید ...

+ نوشته شده در  2007/2/25ساعت 11:50  توسط مهدی  |