تبليغاتX
روزانه های من ...
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir

در روزنامه معمولا به دنبال صفحه حوادث نمی گردم ، اصلا سعی می کنم که تیتر این خبرها را هم نبینم . آن روز وقتی همه روزنامه را خواندم به سراغ صفحه حوادث روزنامه اعتماد رفتم . ماجرای دادگاه جوان 23 ساله ای که 9 دختر را با ضربه چاقو  مضروب کرده بود – تا حدی که به قول روزنامه نگار به طرز معجزه آسایی نجات یافته اند و دو نفر را هم به قتل رسانده بود .

با خواندن مطلب تنفر تمام وجودم را گرفت ، وقتی در مقابل سوال قاضی که از علت این حملات جویا شده بود گفته بود حجاب آنها به نظرم خیلی مناسب نبود ، فکر کردم که باید این روانی را کشت ! اصلا نمی خواهم پز روشنفکری و رعایت حقوق بشر بدهم که اعدام حرکتی بر ضد حقوق بشر است ، آخر به چه حقی انسانی را به همین سادگی به قتل رسانده است ؟

اصلا نمی خواهم بر سر این موضوع بحث کنم که ناامنی جامعه به کجا رسیده که در وسط شهر و در عصر یک روز پر تردد به همین سادگی چاقو به دست می گیرد و چند ضربه ! اصلا نمی خواهم به این فکر کنم که چرا باید خانواده مقتول بهای خون این قاتل را بپردازند تا کسی که فرزندشان را از آنها گرفته است قصاص کنند ، اصلا نمی خواهم به این فکر کنم که در چند سال اخیر چند حادثه و تجاوزهای این چنینی داشته ایم ، اصلا نمی خواهم .... فقط به نظرم رسید که به چه حقی و با چه تفکری دختر بیست و چند ساله خانواده ای را از آنها گرفته ای .

بعد که مطلب تمام شد به خفاش شب فکر کردم ، به آن جوان مشهدی که روزها تیتر خبرها بود و ...

+ نوشته شده در  2007/2/18ساعت 9:13  توسط مهدی  | 

همیشه عکس را خیلی بیشتر از فیلم دوست داشته ام . عکس به نظرم خیلی خاطره انگیز تر است .

دیشب آلبوم عکسهای کودکی را باز کردم و آرام آرام ورق زدم .

از همان بچگی که مرا بغل کرده اند و هیچ چیز به تن ندارم  و گویی دارند با من عکس یادگاری می گیرند ( وقتی این عکس را دیدم فکر کردم سالها پیش دوست داشتم این عکس را مخفی کنم ، یا اصلا بیندازمش دور و چقدر خوشحال شدم که هنوز عکسها سر جایش است ) عکسهای بعدی که بزرگتر شده ام ، بغل بابا ، بابایی که آن وقتها خیلی جوان بود ، فکر کردم اینجا چند سالش است ؟ حساب کردم که اینجا حدودا سی سال دارد .

عکسها را با دقت دیدم ، با دقتی که هیچ وقت اینقدر با این توجه ندیده بودم یک ساعت طول کشید .

به آن پتوی زرد و نارنجی که روی آن دراز کشیده بودم ، فکر کردم که این پتو را در ذهن دارم ، تا 5-6 سالگی این پتو در خانه مان بود ، به حاشیه های عکس نگاه کردم ، به بچه های هم سن و سال فامیل که الان هر کدام برای خودشان خانم و آقایی شده اند ! به گرم کن سورمه ای با خط های سفید که در تن دارم ، به مبل ها ، به آن بوفه قدیمی ، به آن چینی های  قدیمیه مامان ، به اینکه بعدها در زیر آن کتابخانه بود ، به آن سبد سبز  که تویش لباس می گذاشتیم که روی طناب آویزان کنیم و بعدها شده بود سبد اسباب بازی من . به آن سه چرخه قرمز و اینکه چقدر بر سر آن با بچه ها دعوا کردم . به اینکه اینجا کجاست ؟ آن خانه قدیمی مان یا نه جای دیگر ، به آن بخاری فوجیکا زرد رنگ که زمستانها که گازوئیل نداشتیم یه گوشه خانه جای می گرفت ، به آن تلفن سبز رنگ که روی زمین بود و یه سالهایی برای من وسیله بازی بود و با صدای زنگش با تمام قدرت به طرفش می دویدم ، به بچه های همسایه ، که اسم همه را به یاد دارم ، به آن خانه قدیمی مان و فکر کردم آن وقتها چقدر دیوارش خالی بود  و بعدها آن تابلوی گرد را در آن وسط گذاشتیم و آن گوشه جا کفشی بود ، به لباسهایی که در عکس به تن داشتم ، به آن گوشه میز توالت مامان که آن عکس قاب شده روی آن مشخص بود ، فکر کردم آن عکس را دقیقا به ذهن دارم ، به گوشه اتاق ، به همه چیز ... و فکر کردم چقدر زود می گذرد ، چقدر زود بزرگ می شویم ريال چقدر زود پیر می شویم  .  

+ نوشته شده در  2007/2/15ساعت 9:11  توسط مهدی  | 

این روزها تلویزیون پر شده از شعرها و سرودهای انقلابی ، نمایش راهپیمایی ها ، فریادها ، خون ، مرگ بر گفتن ها . سریالها همه از "مستانه" شروع می شود و به انقلاب می رسد ...

این روزها وقتی تلویزیون را می بینم فکر می کنم که واقعا مردم در آن سالها با تمام اعتقاد به پا خاستند ، با خلوص نیت ! ... تلویزیون حتی تصاویر آن روزها را سانسور می کند . در راهپیمایی و تظاهرات فقط زنان محجبه را می بینیم ، پس بقیه کجا هستند ؟

مردم باور داشتند ، یعنی فکر می کردند که این پیرمرد روحانی آنها را نجات خواهد داد . فکر می کردند که آزاد شده اند ، فکر می کردند ...  

اما چه شد ؟ به کجا رسیدیم ! فکر می کردم چه می شد اگر اینطوری نمی شد ؟ چه می شد اگر همان اوایل شاه می پذیرفت که پادشاه باشد نه مداخله گر در تمام امور سیاسی ، نظامی . چه می شد اگر حداقل در آن اواخر بعضی حرفها ، بعضی نامه ها را جدی می گرفت . چرا سعی نکرد خمینی را از جلوی را بردارد ؟

در روزنامه ها خواندم که مرحوم بازرگان روز بعد از انتخاب خود ، در شورای انقلاب اعلام می کند : که لطفا" در تصمیم خود تجدید نظر کنید ، مطمئن باشید که از روی شناختی که به من دارید انتخاب کرده اید . من شخصی هستم که به دموکراسی و نظرات دیگران معتقدم ... " آه می کشم .

کیهان سال 58 تا 61 را ورق می زنم ، تیترهایی با این مضامین : حرفهای خمینی که " نه رئیس جمهور خواهم شد ، نه در مسائل سیاسی دخالت می کنم " ، " امام آمد " ، " امام : من تنها به عنوان پدر پیری شما را به داشتن حجاب اسلامی دعوت می کنم اما اجباری در کار نیست " ، محاکمه ها ، اعدامها ...

چه سالهای سختی بود ، جنگ ، نا امنی و حالا بعد از 28 سال در کجا هستیم .

+ نوشته شده در  2007/2/10ساعت 13:30  توسط مهدی  | 

دیروز که در ماشین نشسته بودم نمی دانم چرا کلمه " سرطان " به ذهنم رسید ، تا ظهر فکرم مغشوش بود ، اصلا نمی دانم چرا بدون هیچ تشخیصی ، بدون هیچ آزمایشی خیلی ناگهانی این کلمه مزخرف به ذهنم خطور کرد . به خودم گفتم چرند نگو ، اصلا تو چه می فهمی ؟ می تواند هزار جور مرض باشد ، شاید اصلا یک غده خیلی معمولی و کوچک باشد !

حوالی ظهر تماس گرفتم که حالش چطور است ؟ نتیجه را کی می دهند ؟ بعد فکر کردم برای دفعه بعد که رفت دکتر خودم باهاش می رم . دفعه آخر نرفتم ، تنبلی کردم یا نه راستش را بگویم نمی خواستم خودم را نگران نشان دهم ، دراز کشیدم روی مبل و فکر کردم ای کاش چیزی نباشد .

وقتی آمد صبر کردم تا خودش چیزی بگوید بعد به صورتش نگاه کردم ، فکر کردم اگر خدای ناکرده چیزی باشد نمی گوید سعی کردم از رفتارش متوجه شوم ، اما چیزی نبود ، مطمئن شدم چیزی نبوده ...

 

موقع برگشتن از سرکار  پیش خودم فکر کردم سن و سال ... بعد به خودم جواب دادم ، نه خیلی مانده سنی نداره که ! بعد دوباره فکر کردم کاش هیچ وقت کسی پیر نمی شد ، کاش . . .

نمی دانم چرا " سرطان " در ذهنم معادل مرگ قرار گرفته ، شاید برای همه اینطوری باشد بعد فکر کردم به کسانی را که می شناختم و سرطان داشته اند ، به آشنایی دور که از سرطان خون مرد ، پیر بود ... اواخر حالش خیلی بهتر شده بود ، همه فکر می کردند درمان شده و اما خیلی طولانی نشد ، شاید یک هفته بعد .

پیرمردی که خیلی زود رنجور شد ، این اواخر دیگر آن پیرمرد سرحال و همیشه آماده نبود . فکر کردم در تمام این مدت زندگی به اندازه این ماههای آخر پیر و رنجور نشده بود . نمی دانم چرا به " شیمی درمانی " فکر کردم ، اینکه موهای سر پیرزن ریخته بود ، اصلا خودم ندیده بودمش از حرفهای دیگران فهمیدم ، لاغر و رنگ پریده شده ، راه آخرست کاری نمی شود کرد . بچه ها امیدوارم بودند .

چرا جواب اینقدر دیر آماده می شود ؟ فکرم مغشوش است !

+ نوشته شده در  2007/2/6ساعت 10:37  توسط مهدی  | 

در این پست اصلا قصد محکوم کردن عده ای از مردم را ندارم ، اصلا قصد ندارم به عقاید کسی – خصوصا عقاید مذهبی – توهین کرده باشم ، قبل از نوشتن هر توضیحی می گویم که خودم هم مذهب را قبول دارم ، خودم هم به خیلی از اصول اعتقادی ، مذهبی ، انسانی معتقدم اما چیزهایی است که در دلم مانده و باید بگویم ...

خودم سالهاست که در هیچ مراسمی شرکت نمی کنم ، یعنی نه حال و حوصله گریه و زاری دارم و نه حوصله حرفها و عربده های مداحان و مذهبیون ! شدیدا به این نکته معتقدم که خیلی از این حرفها خود بزرگترین ضربه را به دین می زند ، بسیاری از حرفها تحریف مستقیم دین است . مخصوصا در دنیای امروز چه کسی این آسمان ، ریسمان بافتنها را قبول می کند ؟ چرا برای بزرگ جلوه دادن یک چیزی آنقدر از ذهنیاتتان مطلب دنبال هم می چیند تا ارج و قرب آن مطلب را هم از بین ببرید ؟ خیلی از حرفهای شما شاید برای یک پیرمرد و پیرزن مذهبی و سنتی باور پذیر باشد اما برای من مضحک است چرا باید قبول کنم شیری از جنگل غرید و آسمان شکافت و خورشید غروب کرد و ... ؟ این را از کدام کتاب و روایت تاریخی بیان می کنید ؟ از چه منبعی ؟

برای من که امام حسین مورد تقدیس است این صداهای ناهنجار که در ضبط ماشینها می شنوم و " حسین ، حسین " را با بدترین صدا و شکل ممکن تکرار می کند اصلا تامل برانگیز نیست ، از خیلی از این حرفها اصلا مظلومیت و حقانیت انعکاس نمی یابد !  

ظهر عاشورا بسیاری از دسته ها بزرگی که در سطح شهر مشغول عزاداری هستند ، تمام تلاش خود را به بستن بیشتر خیابانهای بزرگ معطوف می کنند ، حتی اگر این نباشد وقتی که شهر و جمعیت گسترش می یابد دیگر نمی توان آنرا به طریق سنتی اداره کرد ، دیگر نباید به یک دسته کوچک اجازه داد که یک خیابان و حتی بزرگراه پر رفت و آمد را ببندند ... حداقل می توان آنها را سازماندهی کرد که مانند راهپیمایی ها این خیابانها را ببندید ، مسیر حرکت اینجاست . بیچاره مردمی که در ظهر یک روز کار مهمی دارند و باید ساعتها پشت سر یک دسته بنشینند و منتظر باشند .

 

حرف دیگری دارم ، نمی دانم چرا خیلی از افرادی که مذهبی هستند آن بیت معروف "واعظان کین جلوه بر محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند " را در ذهنم متجلی می کنند ، مگر نه اینکه مذهب همان نیکی ها را یادآوری می کند ؟ مگر نه اینکه توصیه به خوبی می کند ؟ مگر نه اینکه خوبی و نیکی در همه اعصار و زبانها تا حدود زیادی معنی مشابه دارد ؟ پس چرا وقتی بلافاصله از هیات بیرون می آیی دوباره همان رفتارهایی را حتی خودت همه باور داری که قبیح است تکرار می کنی ؟ پس آن حرفها ، آن تاملات چه تاثیری بر روی روح و روانت گذاشته است ؟  

+ نوشته شده در  2007/2/1ساعت 12:55  توسط مهدی  | 

(۱) راننده ماشین مسافر کش پولها را در دست دارد و پشت چراغ قرمز پولها را به ترتیب پشت هم می گذارد ، هر کسی پول می دهد مابقی را از بین همان دسته پولها تحویل می دهد من دقیقا پشت سر راننده نشسته ام و به موهای شکسته و شانه نخورده نگاه می کنم .

خانم جوان یک هزار تومنی تحویل می دهد و راننده سریع یه پونصد تومنی و یه دویست تومنی تحویلی می دهد زن پیاده می شود و به آن طرف خیابان می رود ، راننده مردد است به پول نگاه می کند و بعد سریعا دنده عقب می گیرد و مسیر را عوض می کند و مسیر را به خیابان سمت چپ که زن رفته است تغییر می دهد ، ماشین عقب بوق ممتدی می زند و راننده داد می زند خفه بینیم بابا ! من هیچ چیز نمی گویم ، فکر می کنم که نهایتا از همین خیابان فرعی به محل کار می روم .

در همین حال راننده به من می گوید نگاه کن تقلبیه ! اسکناس را به من می دهد ، آنرا در دست می گیرم و با هزار تومنی که برای کرایه آماده کردم مقایسه می کنم انگار رنگ و جنس کاغذ فرق دارد ، می گویم نمی دانم اما احتمالا تقلبیه ... راننده به سرعت ماشین  را به نزدیک پیاده رو  می رساند و برای زن بوق می زند خانوم ، خانوم ... زن بر می گردد و راننده می گوید لطفا این را عوض کنید ، زن پول دیگری از کیف بیرون می آورد و به راننده تحویل می دهد ، راننده دوباره اسکناس را وارسی می کند و زن در آخرین لحظات می گوید چه مشکلی داشت ؟ مرد بلند می گوید تقلبیه !

در طول مسیر باقی مانده راننده می گوید زنیکه می خواست اسکانس تقلبیش را به من بندازه ! بهش می گم از کجا آنقدر مطمئنی که از قصد این کار را کرده ؟ شاید او هم یک نفر مثل من اصلا متوجه این موضوع نشده . شاید اگر من هم بودم اسکانسی که از جای دیگری گرفتم مستقیم از کیفم بیرون می آوردم و به شما می دادم ، فکر می کنم کاش در مورد هر مسئله کوچکی اینقدر با بدبینی به موضوع نگاه نمی کردیم ...

 

(۲) به نظرم جالب آمد از بلوط

+ نوشته شده در  2007/1/25ساعت 11:1  توسط مهدی  |