حوصله خیلی حرفهای تکراری را ندارم ، در یک کلام شدیدا معتقدم همین روضه ها ، همین منبرها خود سنگین ترین ضربه ها را به دین می زند . اهل هیات و عزاداری و ... نیستم ، یعنی اصلا حوصله و اعصابش را ندارم ، اما گاهی که در ماشین نشسته ام یا جایی که مجبورم گوش کنم و هیچ راهی نیست می بینم هر کسی که آن بالا نشسته و حرف می زند و نعره می کشد آنچنان روایاتی می گوید که حداقل من به عنوان انسانی که نیمچه اعتقاداتی دارم می خواهد دو شاخ از سرم سبز شود !
امروز که در ماشین نشسته بودم و این فریادها از ضبط ماشین بلند شد یاد حرف پینک فلوید افتادم که خیلی قبل گفته بود آدم وقتی صدای این نعره ها را می شنود یاد بیماران جنسی می افتد ! واقعا نمی دانم که چرا حداقل با صدای خوش چیزی تعریف نمی کنند ؟ حتما باید با فریاد و عربده این حرفها را بگویند ؟
چند سال پیش که سرباز بودم در اتاق در طی این ده روز آنقدر از این فایلها با صدای بلند پخش کردند که هر بار حس می کردم دارم روانی می شوم ، هیچ راهی هم نداشتم گاهی پناه می بردم به بیرون اتاق تا کمی استراحت کنم ، تا کمی مغزم هوا بگیرد ! فلسفه اش را نمی دانم اما ....
چند روز پیش برنامه میزگردی با شما ( تلویزیون آمریکا ) ، با مهرانگیز کار صحبت می کرد . امروز هم رادیو فردا در مورد 17 دی با ایشان صحبت می کرد و اینکه امروز سالگرد براندازی حجاب توسط رضا شاه بوده و اینکه این دستور چه پیامدهای مثبت و منفی در بر داشته ، اینکه شاید به نوعی موجب ترقی زن ایرانی شد و راه را برای حضور او در اجتماع باز کرد و از طرفی هم شد حجاب اجباری.... به نظرم از خیلی جهات جالب آمد .
می خواهم چیزهایی بگویم که هم به نوعی با هم در ارتباطند و هم بی ارتباط ، چیزهایی که در این چند روز دیدم یا در موردشان فکر کردم یا جریانات آنطور پیش رفت که ناخوداگاه یاد آنها افتادم . ذهنم آشفته است ، برای مطالبم شماره نمی زنم و پشت سر هم می نویسم .
بعضی در همین اطراف ما هستند که فکر می کنند زمانیکه ازدواج کرده اند باید زن را آنطور که می خواهند تربیت کنند ، موقع بیرون رفتن آرایش نکن ، اینجا برو ، آنجا نرو و از زندگی مشترک زندانی می سازند ... نمی دانم شاید ربطی به ظاهر و امروزی بودن نداشته باشد ، خیلی ها را دیده ام که ظاهرشان خیلی امروزی است اما هنوز همان مرد ایرانی متعصبند .
همکاری داشتیم که شوهرش هر لحظه کنترلش می کرد ، اگر دقیقه ای از سرمیزش بلند می شد و آقا تماس می گرفت باید کلی توجیه می کرد که کجا رفته و چه کرده و ... بقیه همکاران می گفتند که هر روز خودش او را سوار سرویس شرکت می کرد و هر روز عصر تحویل می گرفت ، نه رفت و آمدی که از سر عشق و علاقه باشد . رفت و آمدی که از روی تردید است ... نمی دانم آخر کار به کجا کشیده شد ، اواخر که دختر جوان را می دیدم افسرده و پریشان حال بود و بعد از مدتها چادر به سر می کرد ، چند سالی گذشته و نمی دانم الان کجاست و چه برسر آن زندگی آمده ...
دختری از آشنایان را می شناسم که هر روز در خانه می نشیند و کلی برای روزها نقشه می ریزد ، دنبال کار می گردد کاری که به قول خودش محیط خوبی داشته باشد ، اصلا همه خانم باشند فقط برای اینکه فکر می کند دورانی نیست که در خانه بنشیند یا شاید حوصله اش سر می رود اما با وجود تفکرات مردش بعید می دانم . مرد به من گفت که بگذار دنبال کار بگردد که دلش خوش باشد ، خودش خسته می شود !
شاید اشکال از او هم نباشد در یک خانواده به شدت مذهبی رشد کرده و با یکسری از تفکرات زندگی کرده ، بزرگ شده حالا نمی شود در عرض یک یا دو سال تمام تفکراتش را زدود ، به هر حال با هم زندگی می کنند ، شاید آنطورها هم که من فکر می کنم مشکل ندارند ...
چند روز پیش از میدان بهار شیراز رد شدم ، سوار یک تاکسی بودم وقتی راننده برای پیاده شدن مسافر توقف کرد صدای دختر و پسر جوانی را دیدم که نبش پیاده رو فریاد می زدند ، نمی دانم زن و شوهر هستند یا دوست یا هر چه ... فقط فریاد می زدند ، دختر فریاد می زد سر من داد نزن ، کم کم دست به یقه شدند و درست در لحظه که ماشین حرکت کرد صدای کشیده جوانک بر صورت دختر در تمام جانم پیچید ، مرد کنار دستی ام سرش را به نشانه تاثر تکان داد و زیر لب چیزی گفت ...
به عقب که نگاه کردم دختر و پسر جوان هر کدام از یک طرف در حرکت بودند .
دوست دارم در یک پست جداگانه از این بنویسم که اگر روزی صاحب یک دختر شدم او را چطور تربیت می کنم و چطور به او اعتماد به نفس می دهم که آنطور که فکر می کنی که درست است زندگی کن ، مستقل باش و متعصب نباش ...
وقتی که با خودم خلوت می کردم ، حس می کردم که این روزها حسابی تنها شدم ، این آدم 25 ساله دوست داشت که پقی بزنه زیر گریه و یه دل سیر گریه کنه ، دوست داشتم می رفتم زیر دوش آب گرم و آنقدر گریه می کردم که دیگر دلم حوصله بهانه گرفتن را از دست بدهد ، دل که بهانه می گیرد دیگر به هیچ چیز گوش نمی کند ، به اینکه این روزها می گذرد ، به اینکه شاید از جهاتی باید نیمه پر لیوان را دید .
می دانید من با احساسم زندگی می کنم ، با خیلی از خاطره ها که داشتم با خیلی از روزها که گذشته ، وقتی که اون روز گفتن " یاد ... هم بخیر ، خدا رحمتش کند " حس کردم اگر فقط کمی دیگر موضوع ادامه پیدا کند اشکم سرازیر می شود ، شانس آوردم که چیزی از من نپرسیدند و الا نمی توانم بغض فرو خورده را پایین ببرم .
آن روز که بچه ها رفتند حس کردم که چقدر همه جا دلگیر شده ، فکر کردم که اینجا دیگر سوت و کور است ، فکر کردم چقدر دلم برای همه آنهایی که اینجا نیستند تنگ است ، جلوی رویشان خندیدم ، شوخی کردم اما وقتی رفتند حس کردم دیگر تاب ماندن ندارم .
به این فکر کردم که خب تا آخر که اینجا نیستی ، اگر یک روز قرار شد بروی چه ؟ فکر کردم دلم برای همه تنگ می شود ، فکر کردم دفعه آخری که قرار بود محل کارم را عوض کنم ، آن روز آخر با چه زحمتی با بغض خداحافظی کردم و از بعضی از اتاقها فرار کردم .
و آن روز آخر توی ماشین چقدر دوست داشتم هیچ کسی چیزی نمی گفت تا من در حال و هوای خودم باشم ، چقدر خوب بود که ضبط را خاموش می کردند تا آهنگی که با احساس آن لحظه ام تطابق داشت را گوش می کردم .
فکر کردم که اینها خیلی درست نیست ، فکر کردم باید منطقی بود اما چه کنم که همه این سالها با احساسم زندگی کرده ام .