تبليغاتX
روزانه های من ...
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir

(۱) نمی دانم چیزی که می خواهم بگویم در مورد جامعه ماست ، یا خانواده ( خانواده که می گویم یعنی اقوام و آشنایان ) و یا به خود من بر می گردد . نمی دانم که دیگران هم این حس را داشته اند یا نه ؟ این پست را چند بار ویرایش کردم ، چند بار تا آخر نوشتم و باز دوباره حذف کردم ...

یک بچه در خانواده ای بزرگ می شود ، با بسیاری از خصیصه ها ، آرزوها و ... بعضی وقتها ، خیلی از این رفتار ، خصیصه ها و تفکرات تا جایی بزرگ می شود که بزرگتر از فرد می شود ! کار به جایی می رسد که فرد نمی تواند از بعضی از آن حرفها و الگوها بگذرد ، خود را خلاص کند و بگوید من نیستم ! شاید تقصیر بزرگترهاست که از یک نفر تصویری می سازند که به سختی می توان آن تصویر را تغییر داد.

در مورد من این طور نیست که بگویم هیچ کدام از حرفها ، الگوها و تفکرات قبل را نمی خواهم اما بسیاری از آنها نیاز به ویرایش دارد ، ویرایش بعضی ممکن است به قدری اساسی باشد که همه را دچار شک کند .

راحت بگویم ! بعضی وقتها خیلی دوست داشتم که جایی بودیم که با همین تجربه و همین سن و سال از صفر شروع می کردم ، جایی که کسی مرا نمی شناخت و اگر هنجار شکنی می کردم هیچ کس توجهی هم به من نمی انداخت ...

 

(2) امروز صبح در حال خوردن صبحانه بودم که صدای زنگ موبایل آمد و یک sms جدید که شب یلدا مبارک و از همین پیغامهای مشابه که احتمالا همه در inbox موبایلمان فراوان داریم .

بلافاصله فکر کردم خب که چه ؟ چه فرقی می کند آخرین شب پاییز و طولانی ترین شب سال ، چه تبریکی دارد ؟ دل خوش ...

دیگر در جریان کار و در طول روز زیاد به این شب فکر نکردم ، هم دوست نداشتم و هم فرصت نداشتم که درباره اش فکر کنم ، وقتی در پایان ساعت اداری همه همکاران با خوشحالی به هم تبریک می گفتند حس دیگری پیدا کردم . همه برای هم آرزوی سلامتی و شادمانی می کردند ، اصلا انگار مثل شبهای عید است همه خیلی زود وسایل را جمع کردند و حرکت به سمت خانه ...

حالا پیش خودم فکر می کردم چه رسم و رسوم خوبی است که سعی کنیم شاد باشیم ، سعی کنیم به مناسبتهای مختلف به هم لبخند بزنیم و تبریک بگوییم،حالا آخرین شب پاییز حس دیگری برایم دارد .

من هم باید بگویم شب یلدایت به خیر عزیزکم ...

 

 

+ نوشته شده در  2006/12/21ساعت 10:7  توسط مهدی  | 

(1) سالها پیش ، ظهر جمعه ای بی حوصله دراز کشیده بودم که برادرم اصرار داشت یک تصنیف برایت بگذارم گوش کن ، از او اصرار و به دلیل بی حوصلگی من ، از من انکار . ماجرا انقدر طولانی شد که گفتم بگذار گوش کنم . سالهایی بود که هنوز از CD  و MP3 Plyaer خبری نبود ، ضبط صوت و کاست تا صدای سازها بلند شد ، صدای لطفی بود که در یک محفل دوستانه و اجرای غیر رسمی تار می زد و می خواند :

...

امان از این عشق حبیب من آخ فغان از این عشق

که غیر خون جگر ندارد ، که غیر خون عزیزم جگر ندارد

...

آن روز آن تصنیف را نه یکبار که چندین بار شنیدم ، همه چیزش از شعر و موسیقی و صدای خواننده سخت به دل می نشست تا سالهای بعد این تصنیف را بارها از شجریان و سایر خواننده ها ، اصلی و بازسازی شده شنیدم و هنوز هم هر از گاهی زیر لب زمزمه می کنم . از آن تصنیف های با احساسی است که به دفعات به این فکر افتاده ام که شاعر این شعر را با چه احساسی سروده و درویش خان با چه حس غریبی این موسیقی را ساخته است ...

ماجرا تا آنجا پیش رفت که هفته های قبل یک روز آنرا از تلویزیون شنیدم ، آن هم با صدای که ؟ مهران مدیری ! با اجرای ضعیف و بسیار نا بلدانه .

عجیب است که چطور به خود جسارت داده تا این تصنیف را با صدای خودش روی تیتراژ ابتدایی باغ مظفر قرار دهد . کاری با شخصیت این آدم ندارم ، به نظرم در زمینه طنز تلویزیونی انسان موفقی بوده اما اینکه نام خود را به عنوان خواننده در ابتدای تیتراژ قرار دهد واقعا ظلم است . نمی دانم واقعا در صدا و سیما هیچ نظارتی وجود ندارد ؟ حتما وجود ندارد که کار به اینجا کشیده شده ....     

 

(2) خیلی آدمها وقتی مقدار متنابهی خوراکی را در یک جایی می بینند هول برشان می دارد ، که وای اگر این همه خوراکی را از دست بدهیم چه خواهد شد ، بی خیال زندگی می شوند و جان بر کف دست می نهند و بسم اله ! واقعا حکایت اینکه کاه از خودت نیست کاهدان که برای خودت است همین جاست که کاربرد دارد .

فقط من در حیرتم که آخه رفیق تو از کی تا حالا می تونی برای صبحانه شیر و آبمیوه و چای و کالباس و خامه و ... را در آن خندق بلا جا بدهی ؟ حالا درست است که گفته اند سلف سرویس است اما دلیلی ندارد که هر چه که روی میز می بینی ببلعی و همه چیز را مزه مزه کنی ...

امروز جالب بود ، بنده خدایی با لیون کنار میز ایستاده بود و مشغول مزه مزه کردن همه شربتها بود تا نوشیدنی مورد نظر خود را پیدا کند . 

 

+ نوشته شده در  2006/12/18ساعت 6:27  توسط مهدی  | 

(1) این روزها هر چقدر تلویزیون را این کانال و آن کانال می کردم مدام صحبت از انتخابات بود ، اینکه انتخابات حق مردم است ، دخالت در سرنوشت است و وظیفه ملی ، مذهبی هر ایرانی است و هزاران حرف و حدیث دیگر . مطابق همه این سالها پخش سرودهای حماسی و ملی و نمونه ای که دیشب دیدم چهره محمد نوری که از ایران می خواند .

حیف که نمی دانستم چطور می شد اینجا یک تصویر  upload کنم و الا این شعاری که این روزها روی در و دیوار تهران نصب شده را روی وبلاگ می گذاشتم : " شهروندان ناراضی را به حضور در انتخابات دعوت می کنیم " خوب است که حداقل گروهی باور کردند که گروهی شهروند ناراضی هم داریم  ، و جالبتر اینکه پایین آن نوشته شده بود " گروه مظلومان شهر " ، آخی !

امروز نمونه جالبتری دیدم که طرف کلی قسم و آیه که آقا من حقوق و مزایای این شورا را نمی خواهم و حتما هر ماه 50 درصد آنرا به فلان جا کمک می کنم و مابقی را اینطور می کنم . بابا هدف خدمت است ، چرا نمی خواهیم قبول کنیم ؟

اما همه اینها را گفتم ، به نظرم در موقعیت فعلی باید رای داد ، تحریم انتخابات چه فایده ای دارد ؟ جز این است که حالا از رئیس جمهور تا مجلس و شورای شهر و ... همه از جناح اقلیت هستند ؟ جز این است که حالا داریم به سرعت به عقب بر می گردیم ؟ امروز که رئیس جمهورمان ( باید پذیرفت ، خوب یا بد رئیس جمهورمان ! ) داشت رای را به صندوق می انداخت فکر کردم که چقدر شوخی شوخی به کاخ ریاست جمهوری رفت ، کسی که شاید همه اوایل می گفتند برای داغ کردن تنور انتخابات به میدان آمده و اصلا مهره ای نبود که بخواهیم روی آن فکر کنیم . وقتی دیشب قسمتهایی از مصاحبه وزیر کشور را دیدم ، فکر کردم که خب حالا چه ؟ تا کجا باید پیش رفت ؟ منتظر بود ؟ منتظر چه ؟

به نظرم باید رفت تا حداقل آنچه را که در همین یکساله از دست داده ایم پس بگیریم ...

 

(2) صحبتهای احمدی نژاد در دانشگاه امیرکبیر که دم از عدات اجتماعی می زد و آن تمثیل های خاص خودش که " مدرس به رضا خان گفت این دم شما کجاست  .... ؟ " ادبیاتی که واقعا در حد و شان یک رئیس جمهور نیست ، یاد آخرین حضور خاتمی در دانشگاه افتادم .

قصد دفاع از خاتمی را ندارم ، چرا که معتقدم خیلی جاها سکوت کرد ، خیلی جاها که باید می ایستاد تسامح کرد ، اما این روزها خیلی دلم هوای آن روزها ، آن حرفها را دارد . به قول بهنود که خاتمی خودش هم فکرش را نمی کرد ، تا قبل از این در کتابخانه ملی نشسته بود و پیپش را می کشید !

 

(3) چرا همه چیز فیلتر شده ؟ همه چیز اینجا سانسور است ، دیگر سایت کسوف را نمی بینم ، خورشید خانوم و زیتون هم ! حیف شد . حتی لینکهایی که بلوط معرفی کرده همه بسته است .

این روزها وقتی می بینم تلویزیون در مسابقات دوحه قطر حتی از نشان دادن تصویر تماشاچیان پرهیز می کند و مدام صحنه ها را تکرار می کند ، حسابی لجم می گیرد ... حالا خوب است تماشاچیان ایرانی بودند ، چه اشکالی دارد که شادی زن ایرانی که در میان تماشاچیان نشسته و پرچم ایران را در دست دارد ، ببینیم ؟ از خیلی چیزها خسته ام . از اینکه همه چیزمان را ( حتی در همین زندگی روزمره ) سانسور می کنیم .

+ نوشته شده در  2006/12/15ساعت 17:7  توسط مهدی  | 

(1) بعضی از آدمها هستند که بیچاره به دنیا می آیند ، بیچاره که می گویم یعنی ممکن است در یک خانواده سطح پایین از لحاظ اقتصادی و فرهنگی باشد ، شاید خودشان دست و پایی بزنند و کمی بالا بیایند اما اگر خانواده و اطرافیان در جمعی باشد که این امکان نباشد این روند ادامه می یابد ، خیلی ها به همین صورت زندگی می کنند ، بزرگ می شوند و احتمالا از خانواده ای با سطح فرهنگی یکسان ازدواج می کنند و تا آخر عمر همین روند بیچارگی را ادامه می دهند ، وقتی خیلی از این افراد را می بینم که گناهی هم نداشته اند فکر می کنم این دختر یا این پسر چه گناهی داشت ؟ شاید اگر او هم در یک خانواده دیگر به دنیا آمده بود ، الان فرد دیگری بود ...

بعضی دیگر از افراد هستند که دقیقا روند مخالفی را طی می کنند ، در یک خانواده متمول فرهنگی ، اقتصادی به دنبا می آیند ، همیشه در ناز و نعمت زندگی می کنند ، لای پر قو بزرگ می شوند ، رسیدگی می شوند ، درس می خوانند ، دانشگاه می روند ، اجازه دارند با سایرین معاشرت کنند ، تجربه می کنند و می آموزند که آنطور زندگی کنند که دوست دارند. تا دو خانواده از همین جنس با هم تلاقی پیدا کنند و این شکل زندگی به همین صورت ادامه پیدا می کند ، همان رفاه نسبی در زندگی جدید و ادامه ماجرا ...

بعضی از افراد هستند که در یک خانواده از نوع خانواده اول به دنیا می آیند ، شاید با بیچارگی بزرگ شوند اما دست و پا می زنند و آنقدر حرکت می کنند تا به سمت بالا حرکت کنند ...

بعضی ها هستند ...

خیلی طولانی می شه اگر بخوام به همین شکل ادامه بدم ، نمی دونم این چه نوع تقسیم بندی در مورد جامعه و آدمهاست ، اما چند روز پیش فکر می کردم شاید اکثر آدمها همان شکل اول و دوم باشند ( حالا گروه متوسط ها را هم اضافه کنید ) ، یعنی شکل کلی زندگی بر روی یک خط جلو می رود . اصلا نمی دانم چطور شد که این مطلب فکرم را مشغول کرد و نوشتم !

 

(2) دیروز به این نتیجه رسیدیم که واقعا بعضی از کسبه در مورد کاسبی و مشتری ها چه فکر می کنند ؟ یعنی انقدر خودت را زرنگ فرض می کنند یا مشتری را از دسته کورها می دانند که این طوری چرندیات را پشت سر هم ردیف می کنند . " ما برای رفاه حال شما ... " ، " ما فقط برای خدمت به شما ... " بابا حداقل اینقدر رو راست باش که همه چیز را طوری وانمود نکنی که فقط برای رفاه حال ما کار می کنی !

 

(3) خیلی وقت است که به خیلی جریانات فکر نکردم ، انتخابات شوراها ، خبرگان ، سقوط هواپیما ، حرفهای همیشگی رئیس جمهور ، سفرهای استانی و ... یعنی اصلا فرصت فکر کردن نداشتم تا اینکه امروز دوباره این عکسها را دیدم ، روز دانشجو ...

 

(4) بعد از یک مدت ننوشتن ، چقدر سخت است که دنبال کلمه ها بگردی ، راستی این وبلاگ رختکن خاطرات کجا رفته ؟ انگار هیچ خبری ازش نیست ...

 

پ.ن :

بعد از پست مطالب و کامنت دوستان :

 

(1) رختکن خاطرات ظاهرا از این به بعد روی این آدرس قرار گرفته ( هر چند که آقا مهدی آدرس لینک را اشتباه نوشتی اما پیداش کردم ! )

تا یادم نرفته ( کشتم خودمو این پست برای سومین باره که داره ویرایش می شه ! ) یکی از پستها و کامنتهای مهدی را که می خواندم فکر کردم که چقدر خوبه که خیلی از حرفهای خواهرش را می فهمد، چقدر خوبست که این همه به او نزدیک است و به تفکراتش بها می دهد ، فکر می کند او هم اجازه دارد فکر کند ، اجازه دارد آنچه که فکر می کند درست است را انجام دهد . صحبت بر سر شخص این آدم نیست صحبت بیشترم سر تفکرات آدمهاست .

خیلی وقت پیش آشنایی تعریف می کرد که فلانی آنچنان کتکی از برادرش خورده که بعد از یک ماه هنوز هم روی صورتش جای کبودی دیده می شود . خیلی از آن روزها گذشته اما خیلی وقتها یاد آن حرف می افتم و فکر می کنم که واقعا این آدم چه فکری می کند ؟ این آدم ...

 

(2) یکی از دوستان برایم کامنت گذاشته که " ... زندگی خیلی هم روی یه خط راست جلو نمی ره. اگه اینطور بود همه ی آدم ها مثل خانواده اشان بودند. خیلی از بچه ها با خانواده اشان تفاوت های فاحشی پیدا می کنند. خیلی ها برعکس خانواده اشان می شوند. و خوب خیلی ها هم کمابیش همان راه را ادامه می دهند.
... "

باید بگم شاید منظورم را درست نگفتم ، من اصلا منظورم چیزهایی که گفتید نبود ، بیشتر منظورم فقر و ثروت آدمهاست که البته این هم نسبی است و آمار دقیقی نیست ، در کل گفتم ! اما به نظرم رسید خیلی ها در فقر و بدبختی به دنیا می آیند و به همین شکل هم ادامه می دهند ، هیچ وقت دنیا برایشان آنطور نمی شود که روی دیگر زندگی را ببینند . خیلیها هم هستند که از همان ابتدا در ناز و نعمت بزرگ می شوند و تا آخر همین شکل را ادامه می دهند ، بعضی ها هم متوسط ... اما در کل به نظرم برای اکثر مردم یک خط مستقیم است !

 

+ نوشته شده در  2006/12/9ساعت 6:37  توسط مهدی  | 

یه گوشه ای از خونه ، یه میز کوچک کنار  دیوار گذاشته ایم ، روی میز یک رومیزی قلمکاری شده اصفهان انداخته ایم ، روی میز یک مجسمه صنایع دستی از یکی از سربازان دوران هخامنشی که یک دستش شکسته است – این دست را ما نشکسته ایم چون مجسمه از یک نمونه واقعی ساخته شده است یک دستی است –  در یک قسمت دیگر این میز یک ظرف قلمکاری شده و در عقب و تکیه داده به دیوار یک تار و یک سه تار ...

این گوشه خانه از همه جای دیگر بیشتر دوست دارم !

+ نوشته شده در  2006/11/30ساعت 9:1  توسط مهدی  |