تبليغاتX
روزانه های من ...
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir

چند روز پیش ، وقتی که بیدار شدم و صدای شر شر بارون ، بوی بارون رو شنیدم یه شوقی سرتا پامو گرفت ، بارون ...

صدای بارون ، بوی بارون

خیس شدن تا جایی که آب توی کفشات بره و کفشت خیس بشه ،

بی خیال خیس شدن بشی ، دیگه  سرتا پا خیس خیس هستی !

سرما ، لرزیدن

اون رگبار تند و وسط خیابون ، بی هیچ پناهگاه ...

اون بخاری آبی رنگ و گرمای لذت بخشی که وقتی کنار دستش می شینی برات محسوس می شه،

برف ،

اون روزی که برف می اومد ،

قهوه و شیر کاکائو و کیک شکلاتی تلخ !

تلفن ،

بوسه ،

یه پیتزای نه چندان مرغوب  ،

تو جایی که یه جورایی مال خودته ...

+ نوشته شده در  2006/10/19ساعت 15:44  توسط مهدی  | 

(1) خانوم همسر رفته بود پیگیری برای دریافت یه وام ... بعد از کلی وقت تلف کردن و درگیری و کاغذ بازیهای مرسوم اداری و ... به خاطر عدم رعایت حجاب اسلامی گفتند نمی شه وام پرداخت بشه .

بگذریم از این که خانوم همسر برگه درخواست را پاره کرده و بی خیال وام شدیم اما واقعا نمی دانم برای پرداخت چندرغاز  وام تا چه اندازه باید افکار و عقاید انسانها تفتیش شود ؟ چقدر باید برخوردهای سلیقه ای در جامعه داشته باشیم ؟ چقدر باید برای مردم باید و نباید مشخص کرد ...

نمی دانم ، مسئول محترم حراست آن اداره پیش خود چه فکری می کند ؟ خوشحال است از اینکه انسانی را امر به معروف کرده ؟ خوشحال است از اینکه توانسته وام را از  انسانی که از نظر عقیدتی با او و دستگاه ناسازگار است بگیرد و به فردی همسو بدهد ؟ شاید هم خوشحال است که توانسته است وظیفه خود را انجام دهد .

برای ما که جریان آنقدر با ارزش نبود و حاضر نبودیم چنین بکنیم اما اگر کسی به خاطر حفظ ظاهر هم شده با چادر و رو بند وارد می شد و به بهترین شکل وام را دریافت می کرد چه ارزشی داشت ؟ چرا کاری کردید که مردم مجبور باشند با دو رویی زندگی کنند ؟ چرا کاری کردید که مجبور باشند در بیرون از زندگی خودشان انسان دیگری باشند ؟

 

(2) از وقتی این لینک بازگشت انوشه انصاری را این کنار گذاشتم هی می خوام یه چیزی بنویسم فرصت نمی شه ! این خانوم انصاری با اینکه مایه افتخار ایران و ایرانی است ، با اینکه رسانه های داخلی هم کلی اطلاع رسانی کردند و این تنها عکسی که موهاش معلوم نیست را منتشر کرده اند   ( اون عکس که کلاه فضانوردی رو سرش و کلی حجاب اسلامی داره )  اما اگر با این حرکات بی ناموسی بازگشت وارد کشور می شد ، خود همین رسانه ها و امت حزب اله خدمت این مایه افتخار می رسیدند ، آدم تا جایی مایه افتخار می شه که دست از پا خطا نکنه و گرنه گور بابای افتخار !

حالا جدیدا یه چیز دیگه شنیدم که می گفتند به نقل از روزنامه اطلاعات و رسالت است ، که این خانوم در هنگام بازگشت عرض ارادتی به فرح پهلوی داشته و حالا دولتی ها و حکومتی ها از هم گله می کنند که چرا وقتی سوابق و وضعیت یک نفر را به روشنی نمی دانید آنقدر آنرا در جامعه بزرگ می کنید که کار به اینجاها کشیده شود ... جدای از این مطلب مباحث علمی ، اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی و ... همه در کشور ما به هم گره خورده است ، یعنی هنرمند در صورتی از نظر مسئولان هنرمند است که سرسپرده باشد ، یک دانشمند در صورتی مورد تایید است که در مسائل سیاسی همسو باشد .

 

(2)  هر وقت من می آم این وبلاگ را بروز کنم یا کلا  بالا نمی آد ، یا به قسمت مدیریت دسترسی ندارم ، یا در حال بروز رسانی می باشد یا ... ! واقعا اگر می توانستم کل اطلاعات را به جای دیگری منتقل کنم می رفتم ، نمی دانم راهی داره یا نه ؟ این بلاگفا واقعا غیر قابل تحمل شده !

+ نوشته شده در  2006/10/16ساعت 16:17  توسط مهدی  | 

(1) امروز زیر پل سید خندان یک آقایی اشاره کرد بیا سوار ماشین من شو مثلا برای رسالت ! اول دیدم ماشینش خالیه ، گفتم ماشینت خالیه آخه طول می کشه ، دستش رو زیر چونه اش گذاشت و رو به پایین حرکت داد و یه جوری خواهش کرد ، تعجب کردم که چرا تو این شلوغی حرفی نمی زنه ، یک کاغذ توی دستش بود که مسیر مقصد را بزرگ نوشته بود ، فهمیدم بنده خدا ناشنواست ! توی ماشین نوشته بود " شهروند گرامی راننده ماشین ... " و پشت شیشه یک آرم گوش که روی عقب ماشین افتاده بود.دلم سوخت که با این مشقت مسافر جمع می کنه و دونه دونه سوار ماشین می کنه . گفتم به این بنده های خدا در این مملکت چه آموزش خاصی داده می شه ؟ دراین شرایط و بیکاری کجاست که اینا رو راحت مشغول به کار بکنه ؟ کدوم واحدیه که به اینها مستمری بده ؟ کجاست که به این افراد بگوید می توانند برای جامعه مفید باشند ؟ اینها را مثل خیلی چیزها و افراد دیگر به حال خود رها کرده اند .

پیکان حرکت می کرد و جای ضبط ماشین خالی بود ، هیچ کس در داخل ماشین صحبت نمی کرد و من به همان جمله " شهروند گرامی راننده ماشین ناشنواست ، لطفا هنگام توقف با اشاره اعلام فرمایید " نگاه می کردم .

 

(2) نمی دونم چرا ما آدما اگر با کسی مشکلی داریم نمی نشینیم رو در رو مشکلاتمان را حل کنیم . در جلوی هم لبخند می زنیم و خیلی گرم سلام و احوال پرسی می کنیم .

در عوض پشت سر هم صفحه می ذاریم ، مشکلات را در پیش دیگران آنقدر بزرگ می کنیم تا آنها را با خودمان همراه کنیم – این را بگویم که اگر کسی در برابر ما از دیگری بدگویی کند معمولا با او هم صدا می شویم و از دیگر مشکلات می گوییم ، چرا نمی گوییم این مساله به من ارتباطی ندارد ؟ چرا نمی گوییم این مشکل را با خودش حل کند؟ -  اگر لازم بود طرف را مسخره می کنیم و می خندیم !

چند روزی است که از این قضایا غمگینم . کسی در مورد من حرفی نزده یا اگر زده من خبر ندارم ، اما چند روزی است این چرندیات را زیاد می شنوم ...

 

(3) من یه مدلهایی احساساتی هستم ، یعنی شاید دیر ارتباط برقرار کنم اما اگر برای دوستان واقعی و اطرافیانم مشکلی پیش بیاید عمیقا ناراحت می شوم ، فکر می کنم برای خودم این مشکل پیش آمده ، این روزها این گونه ام ...

چند سال پیش وقتی قرار بود محل کارم را ترک کنم ، بیشتر از اینکه دلم از این بسوزد که بی کار شده ام از این ناراحت بودم که دیگر همکارانم را نخواهم دید . اعتراف می کنم که بیشتر از ناراحتی! ، اعتراف می کنم بغض توی گلویم بود و آماده بودم تا هقی بزنم زیر گریه . وقتی اتاق به اتاق به همه خداحافظی می کردم ، خیلی خودم را فرو می خوردم تا اشکی پایین نریزد ، وقتی که توی خیابان بودم دیگر به عقب نگاه نکردم ، مرحله آخر را خیلی زود خداحافظی کردم و بیرون زدم ....

اما یکی از خوبی های همین موجود دو پا آنست که خودش را محیط و شرایط جدید سازگار می کند ، عادت می کند که از این به بعد اینگونه است . عادت می کند که شرایط جدید این است که می بینی . اما با همه این تفاسیر دلم تنگ می شود !

+ نوشته شده در  2006/10/12ساعت 7:22  توسط مهدی  | 

خیلی وقت پیش وقتی بچه بودیم ، وقتی که به کار و زندگی اینقدر جدی فکر نمی کردیم یه روز عصر  توی حیاط خونمون با دختر همسایه و پسر یکی از همسایه ها بازی می کردیم ، از این توپ بادی چند رنگ ها بود که ماهی یکبار سوراخ می شد ! ( فکر می کنم همه هم سن و سالهای من از این توپها داشتیم )  توپ برای دختر همسایه بود ، هنوز خیلی گرم بازی نشده بودیم که من و صدا کرد گفت بیا ! بعد به دور از چشم پسر همسایه به من گفت ببین این ... همش دستش رو توی دماغش می کنه من نمی خوام دستش به توپم بخوره ، بیا بریم بالا بازی کنیم ! منم سرمو تکون دادم گفتم باشه . بعد دو تایی اومدیم به پسر همسایه گفتیم ما دیگه بازی نمی کنیم می خوایم بریم بالا ... از اون سالها خیلی گذشته ، دیگه من پسر همسایه را سالهاست که ندیده ام .

حالا نفر بغل دستی من در شرکت مدام دستش را توی دماغش می کنه ، ظاهرا اینجوری عمیق تر فکر می کنه ! سعی می کنم اون طرف رو نگاه نکنم ! حالا دوباره من مثل همه این سالها اصلا اطرافش نمی پلکم و به وسایلش دست نمی زنم ! یه دفعه یاد این خاطره افتادم . نه به این خاطر که آن ذهنیت و خاطره باعث چنین تفکری شده ، خیلی شدید با این مورد مشکل اخلاقی ، اجتماعی دارم . یه مدلهایی اصلا برام قابل تحمل نیست !

+ نوشته شده در  2006/10/8ساعت 10:59  توسط مهدی  | 

" خیلی خوشحالم که طرز فکرتون اینطور هست و ایمان را در حجاب و نماز و روزه خلاصه نمی کنید. من هم طرز فکری مشابه شمادارم .البته چند وقت پیش مطالبی را راجع به من در وبلاگ یکی از دوستانم خونده بودید و لینک داده بودید به وبلاگ خودتان و یکی از پست هاتون هم در این رابطه ( مشکل بنده) بود. بعد از کلی مسائل و مشکلات عقیدتی بین من و همسرم با پادر میونی بقیه و التماسها و ابراز پشیمانی خودش جدایی را فراموش کردم و تصمیم گرفتم دوباره به فکر فراهم کردن مراسم عروسی باشم .حالا با گذشت 2 ماه از ان قضیه و خریدن کلی وسیله از طرف هر دو تامون باز مشکلاتی بروز کرده که میبینم نمی تونم طرز فکرشو که ایمان را فقط در حجاب و نماز و...می بینه تحمل کنم.البته من هم نماز می خونم هم روزه میگرم ولی معتقدم این مسائل شخصیه و اگر کسی اینکارارو نکرد ممکنه نزد خدا مرتبه بالاتری داشته باشه.از خوندن مطالب وبلاگت بینهایت لذت میبرم چون متوجه می شم کسایی هستند که مثل من فکر کنند... "

 

با خواندن این کامنت ناراحت شدم ، قرار نبود که به این زودی دوباره این حرفها را بزنم اما با خواندن این کامنت تصمیم گرفتم چیزهایی بنویسم . شاید از طرفی بهتر شد که این مساله زودتر و قبل از ازدواج اتفاق افتاد ، نمی دانم هنوز راهی هست یا نه ؟ نمی دانم کسی که شاید یک عمر با چنین طرز تفکری و احتمالا در خانواده مذهبی زندگی کرده می تواند و اصلا می خواهد که طرز تفکرش را اصلاح کند و یا حداقل بپذیرد که شریک زندگیش هم می تواند تفکر دیگری داشته باشد یا نه ... اصلا نمی خواهم در مورد مسائل این چنینی صحبت کنم .

فقط این را می دانم که مسائل مذهبی جـزء مسائل شخصی یک فرد است – البته شاید هر کسی حق داشته باشد که بخواهد شریک زندگیش در یک سری از مسائل با او همسو باشد – اما فکر می کنم ایمان به ظاهر نیست ، اگر خدا بخواهد بر روی ظاهر انسانها قضاوت کند آدم به عدل خدا شک می کند . بسیاری را می شناسم که شاید نماز نخوانند ، روزه نگیرند اما از صد تا به ظاهر مومن انسان ترند . چه فایده ای دارد انسانی که همه اعمال مذهبی را انجام بدهد ، حجاب داشته باشد اما بخواهد هزار و یک جور دیگر در مورد آدمها فکر کند ، حرف بزند ؟ مگر ما انسانها باید پاداش و جزای همدیگر را بدهیم ؟ اگر بپذیریم که ادیان برای هدایت و دوری از پلیدی ها آمده اند شاید خیلی از شبهات برطرف می شود . مگر نه اینکه دین برای انسانها در طول تاریخ آمده است ؟ پس چرا نباید قوانین و مسائل مربوط به آن بروز شود ؟

معلم قرآنی داشتیم که معتقد بود احکام اسلامی شامل احکام ثانویه هم می شود که بر اساس شرایط و موقعیتها تغییر کرده است ، از جمله مساله حجاب . این حجاب بر اساس آن روزها و مردم عربستان اجرا شده بود ، نمی دانم تکلیف آیه هایی که الان مذهبیون از آن یاد می کنند چیست ؟ چون حداقل به نظر من به این صراحت هم نیست... اصلا نمی خواهم وارد جزئیات شوم ، اما من هم  گاهی این اشکال را دارم که  انسانها را به ظاهر می بینم و در موردشان قضاوت می کنم . اگر کسی به سایر هم نوعان خود کمک می کند ، اگر دروغ نمی گوید و سعی می کند صادق باشد ، اگر برای یک لقمه نان هزار و یک جور دغل نمی کند و سر بقیه مردم را کلاه نمی گذارد و ... می توانیم بگوییم که چون حجاب نداشته به جهنم می رود ؟ فکر می کنید خدا با چنین عدالتی در مورد بندگانش تصمیم می گیرد ؟ یا مردم سایر ادیانی که شاید خیلی از مسلمانان مومن ترند باید همگی بدون هیچ حساب و کتابی راهی جهنم شوند ؟ خدا مهربانتر از آن است که ما فکر می کنیم ، خدای من آن خدای قهار نیست ...

 

"بایزید بسطامی" شعری دارد با این مضمون :

گفت یا رب میل آن داری تو هم / تا که شمه ای از رحمتت سازم رقم ؟

تا که خلقان از پرستش کم کنند / وز نماز و روزه و حج رم کنند ؟

 

راستی نظر شما چیه ؟

+ نوشته شده در  2006/10/3ساعت 14:2  توسط مهدی  | 

(1) شنیدم که دختر گفت من می روم نماز بخوانم .

بعد من پیش خودم فکر کردم اشتباه شنیدم . نمی دانم اما فکر می کنم آن لحظه از آنجا فکر کردم اشتباه شنیدم که در ضمیر ناخودآگاه گفتم این با این آرایش و لاک ناخن که نماز نمی خواند . تا هفته پیش که دوباره این حرف را شنیدم ، یک دفعه از دست خودم عصبانی شدم ، لجم گرفت ، گفتم دوباره برای خودت از روی ظاهر آدمها قضاوت کردی ؟ مگر قرار نبود از ظاهر آدمها در مورد باطنشان قضاوت نکنی ؟ اصلا تو چه کار بودی که فکر کردی او چه کار می کند یا نمی کند .

می دانید حقیقتا" مسائل این طوری برایم مهم نیست ، یعنی به نظرم مسائل شخصی آدمهاست . بر اساس این کارها هم برای خودم آدمها را جناح بندی نمی کنم یا نمی گویم او چون این کار را می کند پیش آدم خوبی است و  یا او چون این کار را نمی کند نمی توانم با او معاشرت کنم . سعی کرده ام اینطوری برای خودم استنباط کنم که این مسائل خیلی شخصی است و اصلا لزومی ندارد یک نفر وسط اداره جار بزند که آی مردم من روزه ام !  و همه ساکت باشید که من نماز می خوانم ،  لزومی ندارد که اگر من یکسری اعتقاداتی دارم همه به دنبال من حرکت کنند چیزی نخورند و ... خیلی از آدمهای بی نماز را می شناسم که به نظرم آنها خدا را خیلی بیشتر دوست دارند و خیلی کارهایی می کنند که صد نفر مومن نمی توانند ، یعنی دل باید مومن باشد ! شاید نماز و یکسری اعمال چیزی باشد که آدم برای آرامش خودش انجام می دهد ، هر چند که امروزه واقعا ابزاری شده !

از دست خودم عصبانی شدم که قرار بود از ظاهر آدمها و بر مبنای حرف دیگران در موردشان قضاوت نکنم ...

 

(3) چند وقت پیش یک نفر از آشنایان که به هر حال به چیزهای دیگری اعتقاد دارد و از نگاه من کمی هم تند روی می کند ، کلی با خانم همسر در مورد مساله حجاب و اینکه چرا خانوم همسر در آن جمع روسری به سر نداشته و ... صحبت کرده . حتی در مورد من که چرا گردنبند طلا به گردن دارم و برای مرد درست نیست ( شاید رویش نشده بگوید حرام است ) شاید حتی فکر کرده این نمازی که می خواند درست است ؟

 

(4) این را هم بگویم بعد قول می دهم حالا حالاها از مسائل مذهبی و عقیدتی و ... ننویسم !

دیروز ماهواره برنامه ای در مورد یک دختر مسلمان هندی داشت و مسائل اعتراض آمیز مسلمانان هند در مورد اینکه این دختر باید با پوشش اسلامی در میادین ورزشی حاضر شود ، نه با شورت کوتاه و لباسهای باز . فعلا که این دختر 20 ساله در مورد این انتقادات سخت ایستادگی می کند که اینها مسائل شخصی هر انسانی است و نباید برای یک دختر مدرن امروزی این برخوردها انجام شود و هر کسی آزاد است .

فکر می کنم این بحث های مذهبی حالا حالاها در همه جا ادامه داشته باشد ، اما شاید در ایران به خاطر بعضی مسائل فرهنگی ، اجتماعی و حتی ناموسی که هنوز در بین خانواده ها وجود دارد فعلا خیلی راه داریم ....

 

(5) چند روز پیش این پست رو از خورشید خانوم دیدم ، خیلی وقت بود این تیپی کمتر چیزی نوشته بود . به نظرم شاید به دو دلیل پست جالبی اومد ، اول به خاطر اینکه خیلی ساده و روان نگاشته شده ، و دوم اینکه شاید به خاطر اینکه خیلی رک و بی پروایانه از خاطراتش گفته است . شاید کمتر کسی از بین بلاگرها بتواند با این صراحت از خیلی مسائل صحبت کند .

اما یه چیزی که توی این یادداشت بیشتر از همه چیز برایم پررنگ بود دیدگاه خورشید خانوم نسبت به پدر و مادرش است . نمی دانم شاید دیدگاه درستی باشد و شاید نگاهی که به پدر دارد بخشی از نگاه فمینستی اون به جریانات است .

خودش که گفته بود 197 صفحه دیگر از این نوشته باقی مانده ، نمی دانم علت عدم درج آنها در وبلاگ چیست ، خودسانسوری یا شاید اینکه فرصت ویرایش و ... نداشته و یا شاید اصلا دوست نداشته ! اما به هر حال سخت روان و دلچسب است .

 

(6) بعضی از دوستان ( نمونه اش همین کامنت قبلی ) از من پرسیدند که می دونی چه بلایی سر این وبلاگ رختکن خاطرات آمده ؟ چرا بالا نمی آد و ... ؟ من خودم در وبگردی ها هفته قبل تازه دیروز بود که توانستم سایت را ببینم ، به نظرم مشکل پهنای باند و خدمات میزبانی داشته ! حالا نمی دانم مشکل کاملا بر طرف شده یا هنوز ادامه دارد .

- الان که این پست را نوشتم ، دیدم در مورد مسائل این سایت و اینکه مشکل بر طرف شده ، مهدی و S توضیح دادن که مشکل بر طرف شده -

+ نوشته شده در  2006/10/2ساعت 7:0  توسط مهدی  | 

(1) صبح اولین روز پاییز ، وقتی خورشید تازه سپیده زده بود ، کلاغها شروه به قار قار کردن ، از صدای قار قار کلاغها چشامو نیمه باز کردم ، خانم همسر گفت اوه چرا کلاغا امروز سر و صدا می کنند . من هم که انگار آماده بودم توی خواب و بیداری گفتم خب پاییز اومده ، امروز اول مهر !

و یه شوقی تمام وجودم را پر کرد ، نمی دونم چرا امسال انقدر منتظر اومدن پاییز بودم ... من تقریبا همه فصل ها به جز تابستان دوست دارم ، اما این تابستان کمی برایم طولانی شده بود .

 

(2) چند روز پیش ماهواره پیام تبریک "بوش" رئیس جمهور آمریکا را به مسلمانان برای رسیدن ماه رمضان پخش کرد ، صرفنظر از متن زیبای پیام و ادای احترام به مسلمانان نکته جالب قسمتی بود که مانند بسیاری از نامه ها اشاره کرده بود " من و لورا " ... ( کاری به مسائل سیاسی مختلف آمریکا . جهت گیری ها ندارم )

چقدر نقش همسر روسای جمهور آمریکا در مشارکتهای اجتماعی ، سیاسی و ... پررنگ است . چقدر جالب است که همیشه در اکثر مراسم هر دو باهم حضور پیدا می کنند . در بیانیه های این چنینی مراتب  تبریک یا تسلیت هر دو نفر منتشر می شود . به نظرم فوق العاده زیباست .

+ نوشته شده در  2006/9/29ساعت 8:8  توسط مهدی  | 

چند روزی بود که مشکلات اکانت و اینترنت و مشغله های شخصی مانع از بروز رسانی و وبگردی ها می شد ، دیشب هم هر چه سعی کردم وبلاگ را بروز کنم ، صفحه مدیریت باز نشد که نشد  ...

 

(1) دیروز و طی همین روزهای اخیر صحنه ها و برخوردهایی از پلیس دیدم که کلی در حال مهر ورزی به شهروندان بود ، نمی دانم باید ابراز تاسف کرد یا چیزی است که همه می دانیم و دیگر عادی شده ...

من پشت چراغ قرمز بودم که بنز ارشاد پلیس جلوی سه دختر جوان توقف کرد و بلافاصله خانومی از عقب ماشین پیاده شد و سعی داشت دو تا از دخترها را سوار کند ، نمی دانم از ظاهرشان فهمید ارشاد ناپذیرند یا اصلا فلسفه ارشاد همین است ؟ نمی دانم بر فرض اینکه دو دختر را سوار کردند ، جریمه شدند ، تنبیه شدند ، چقدر تاثیر مثبت دارد ؟ جز این است که تفکرشان در مورد پلیس و ... بدتر از آنچه که هست خواهد شد ؟ اگر برخوردهای این چنینی تاثیر داشت چرا در طول این بیست و چند ساله جواب نداده است ؟ نمی دانم تا کی قرار است با برخوردهای تند و افراطی جامعه را اصلاح کنند .

اصلا کاری به نحوه لباس پوشیدن دخترها ندارم ، چون به نظرم مساله شخصی خودشان است ، اصلا به این کاری ندارم چطور فکر می کنند اما در جامعه همه چیز درست شده ، همه در جای خودشان قرار گرفته اند ، دزدی ، فحشا ، اعتیاد و ... همه حل شده و فقط مانده است تا ساختار فرهنگی جامعه اصلاح شود ؟

همین دیروز بود که در میدان ولیعصر افسر راهنمایی و رانندگی با یکی از عابران درگیر شده بود ، نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود یا چه چیزی بینشان رد و بدل شد که مامور راهنمایی رانندگی با حالت هل و فشار دست به صورت جوان ، او  را به سمت نیروی انتظامی می برد ، اما کاش این برخورد را می دیدید ، نه اینکه دست فرد را بگیرد ، نه اینکه با بی سیم کار را به همکاران واگذار کند ، اینکه باید یک شهروند را با هل دادن و ضربات اینگونه به مامور نیروی انتظامی تحویل بدهد . اسمش را دوباره بخوانید " راهنمایی و رانندگی "  !

 

 

(2) دیروز هم که آیات عظام مطابق همیشه ، همگی برای رویت ماه رمضان درگیر بودند و نهایتا ظهر اعلام شد که امروز ( دیروز ) روز اول ماه رمضان نیست ! نمی دانم خیلی سوال دارم ... از تقویم ، از تکنولوژی که الان وجود دارد ، از نجوم شناسانی که بر اساس مسائل علمی روزها و ساعات را محاسبه می کنند .

جالب اینکه مساله همه گیر است در عراق سنی ها از روز شنبه روزه گرفته اند و امروز سومین روز ماه رمضان است اما آیت اله سیستانی تازه فردا را اول ماه رمضان می داند ، خب ماه که همان ماه است ، از یک جا هم رویت می شود . اصلا نمی دانم که این ادا بازی ها چیست . چند سالی بود که با آخر ماه درگیر بودند و الان دو سالی است که برای اول ماه هم سوژه داریم ، فکر کنم تا چند ساله دیگه برای اواسط ماه هم باید منتظر باشیم تا نظرات آقایان را بدانیم ...

 

 

(3) دعای سحر ، دعای ربنا ، آش های افطاری ، زولبیا بامیه ، اذان موذن زاده اردبیلی ... همه در ماه رمضان حال و هوای دیگری دارد . برای اعتقادات همه احترام قائلم ، اگر کسی روزه بگیرد یا نگیرد من وظیفه خاصی ندارم . از نظر من اگر همه اغذیه فروشی ها هم در این ماه باز باشد این همه جنگ و آشوب ندارد ، عده ای روزه می گیرند ، عده ای هم بنا به دلایلی که خودشان دارند نمی گیرند .به همین سادگی ...

اما خدایا کمک تا امسال واقعا روزه دار باشم ، کمک کن که فقط برای خوردنی ها رژیم نگیرم ، کمک کن تا برای نظر بقیه انسانها احترام قائل باشم ، کمک کن تا بر اساس ظاهر کسی ، باطن او را  قضاوت نکنم ، کمک کن تا خیلی از تفکرات زاید و حاشیه ای را کنار بگذارم ، کمک کن تا بقیه آدمها را دوست بدارم ، کمک کن تا آدم باشم .

 

+ نوشته شده در  2006/9/25ساعت 6:56  توسط مهدی  |