بعضی وقتا فکر می کنم که مث مردهای نسل قبل و سنتی بزرگ نشدم ! فکر می کنم اونا شاید خیلی مرد و محکم بودن !
هنوزم سر خیلی چیزا بغض می کنم ، هنوزم خیلی زود چشام پر اشک می شه و چقدر سخته که جلوی خودمو بگیرم . این دفعه که داشتن می گفتن حال مامان بزرگ خوب نیست خیلی پیر شده ، غذا نتونسته درست کنه دلم گرفت ، دلم به حالش سوخت . گفتم بیچاره پیرزن ! به خودم گفتم خیلی نامردی که حتی جدیدا تلفن نمی زنی حالشو بپرسی . دلم برای همه پیرمرد ، پیرزنهای فامیل تنگ شد .
یه دفعه یاد خیلیا افتادم ، حتی اونا که چند سالیه فوت کردن . یاد بابا بزرگ افتادم که وقتی مریض بود گریه می کرد و عذر خواهی می کرد مه نمی تونه بیاد خونمون کمک کنه – هنوز اون صحنه توی ذهنمه ، چقدر مهربون بود –
یاد این افتادم که امسال بهار رفتیم سر خاک و من چقدر گریه کردم ، یه دل سیر سیر . انگار همه عقده هایی که توی دلم مونده بود همونجا خالی کردم ، انقدر گریه کردم که دیگه اشکام خشک شد . بعد اومدیم خونه برای ناهار ، یاد غذاهایی که دوست داشتی و دوست نداشتی افتادم بازم گریه کردم. از سر میز بلند شدم ، راه رفتم و کلی خاطرات خوب خوب رو دوره کردم .
می دونی من اصلا هیچ وقت فکر نمی کردم به این زودی بخوای بری ، همیشه فکر می کردم این روزا پیشم می مونی ، می دونی چقدر دوست دارم اینجا بودی ؟ شاید بزرگترین آرزوییه که الان دارم . می دونی که برای این روزا کلی نقشه کشیده بودم ؟ از همون بچگی ! خیلیاشو به خودت گفتم ، یادته که نه ؟
هنوزم که هنوز وقتی خواستم دوستمو دلداری بدم و از تو گفتم اشکم سرازیر شد و اون اومد منو دلداری داد ، گفت تو مثلا اومدی منو نصیحت کنی !؟ می دونی که الان دارم اینا رو می نویسم این بغض لعنتی داره خفم می کنه . می دونی چند سال گذشته و من نمی تونم فراموشت کنم ؟ امسال داره 7 سال تموم می شه ...
از کجا به کجا رسیدم ؟ داشتم می گفتم وقتی داشتن برام از بدی حال مامان بزرگ می گفتن ، فکر کردم مرگ چقدر تلخه ! برای بازمانده ها سخته ... چقدر سخته که آدم مرگ یه عزیزی رو ببینه .
کاش تا قبل از اینکه کسی از پیشمون بره قدرش رو بدونیم ، خودش هم بدونه که دوستش داریم !
(1) جمعه شب با چه شوق و ذوقی رفتیم کنسرت شهرام ناظری ( هفته قبل کشتیم خودمون رو با کنسرت ! ) حساب کنید آدم بره کنسرت بعد ترافیک وحشتناک بزرگراه نیایش و اینکه جای پارک نباشه ، اینکه کلی پیاده روی تا محوطه اجرا ( سالن تنیس داشته باشی ) بعد هم فکر کردن برای تنیس بلیت فروختند ! یعنی جایی که اصلا خواننده و نوازنده ها دیده نمی شوند ، اون تیر چراغ وسط که برای خودش معرکه ای بود. بیشتر دلم برای پیرمرد و پیر زن ها سوخت که برای دیدن یک برنامه باید این سکو پیمایی و از روی میله ها پریدنها و ژانگولر بازی ها را انجام می دادند ، خب آدم چه می داند فکر می کند 15000 تومن بلیت خریده و مث بچه آدم داره می ره کنسرت تماشا کنه ...
واقعا در تهران محل مناسبی برای اجرای برنامه های این چنینی نداریم ، در عوض مسئولان محترم جلوی تالار پارک دانشجو را برای ساختن مسجد گود برداری می کنند ! کی به این نتیجه می رسند که مردم به این برنامه ها نیاز دارند ؟ بعضی وقتها سالنهای اجراهای خارجی را می بینم در عظمت این سالنها حیران می مانم ، اینکه چقدر به مردم و به هنر بها می دهند ، همین خوانندگان ایرانی که به خارج از کشور می روند . اما اینجا رسانه ملی مان که ساز را ( ولو سازهای سنتی و بهشتی ! ) پشت گلدان مخفی نگه می دارد ، برای اجراهای زنده هم انقدر در تهیه مکان مناسب و مسائل جانبی هنرمندان را در تنگنا قرار می دهند که پشت دست را داغ کنند .
اما با وجود تمام این اشکالات و تفاسیر ، صدای شهرام ناظری آدم را به جاهایی فراتر از اینجا می برد ، " لولیان" ، "اندک اندک " ، "زمستان است " اجراهای زیبایی بودند . در مورد خواندن ، در مورد نواختن خیلی حرفها دارم . اینکه مهارت یک چیز است و از روی دل خواندن چیز دیگری ! اینکه به جای اینکه با تکنیکت ساز بزنی ، انگشتانت از روی نت دل برایت بنوازند .
یک مورد جالبی در کنسرت بود و نهایتا ناظری را به سخن آورد این بود که : " آن آقایی که اونجا دارن مرتبا چیزی تعراف می کنند ، ممکنه خواهش کنم بنشینید ؟ آخر در اجراهای سنتی و کلاسیک مرسوم نیست که در حین اجرا چیزی بخورند مثلا شام یا تخمه و ... " به نظرم این هم در نوع خودش جالب بود !
(2) نشانه ها ! من به نشانه ها معتقدم ، شاید از وقتی که " کیمیاگر" را خواندم بیشتر به نشانه ها توجه کردم . حرف دل ... نمی دانم اما دیشب از شبهایی بود که نشانه ها را دیدم و به آن بی اعتنایی کردم .
(1) امروز در مسیر از این صندوقهای جشن عاطفه ها دیدم که پشت هر صندوق حداقل یک نفر نشسته بود ، بگذریم که در یکی از میدانها دو صندوق به فاصله های چند متری چیده بودند و هر کدام برای یک سازمان و یک موسسه بود ، روی هر کدام هم جمله ای نوشته بودند ! چرا وقتی موقع پول جمع کردن و ... می شود همه این را در حیطه وظایف و اختیارات خود می بینند . این جریان مثل جریان ماههای اخیر بود ، این همه سال هیچ نهادی وظیفه کودکان خیابانی را جدی نمی گرفت اما تا دولت مبلغ کلانی را به این منظور تخصیص داد بین بهزیستی و وزارت رفاه دعوا به راه افتاده بود ، هر کدام خود را متولی این امر می دانستند ، حالا بعد از دریافت بودجه هیچ جا نیست که بپرسد با این بودجه چه اقداماتی صورت گرفته ؟
امروز یک خانواده را در کنار خیابان دیدم که مادر پشت یکی از همین صندوقها نشسته بود ، پدر هم روی جدول کنار خیابان چمباتمه زده بود و پسر 4-3 ساله شان هم در نزدیکی پدر و مادر می چرخید ...
(2) این هفته من و خانوم همسر دو تا کنسرت داشتیم اولی فرمان فتحعلیان دومی هم شهرام ناظری (حالا حساب کنید امسال قرار باشد قطعات " آتش در نیستان " و " اندک اندک " هم اجرا بشه ! به نظرم کلی کولاکه )
یه موردی در مورد کنسرتها به نظرم می رسه ، آدم وقتی که چنین جایی می ره تازه متوجه می شه که مردم و به خصوص نسل جوان چقدر به شاد بودن احتیاج دارند و چقدر در این زمینه کمبود وجود داره. کمبود که هیچ ، نمی دانم بر اساس چه سیاستی است که ملت ما همیشه باید ناراحت باشند ، همیشه عزاداری ها به با شکوهترین حالت ممکن برگزار می شود ، شاید ما محکوم به زندگی را با چشم غم دیدن هستیم . به نظرم واقعا از نظر روحی خیلی تاثیر گذار است !
شاید اینجا آنقدر از این برنامه ها کم اجرا می شه که مردم دیگر برای خواننده و گروه به برنامه نمی آیند و براشون خیلی مهم نیست ، کی می خونه و چی می خونه فقط اومدن تا چند ساعتی شاد باشند . دیروز در برنامه کنسرت آخرین ترانه به طرزی شاد بود و مردم را وجد آورده بود که کم کم همه بلند شدند و دست زدنها به رقصیدنها رسید و در آخر برنامه خیلی ها روی صندلیها بودند ، من جایی بودم که یکی از افراد حراست مجموعه را می دیدم که به جاهای مختلف می رفت و با عصبانیت می گفت آقا بشین ، خانوم بشین ، چرا رفتی بالای صندلی و پشت سرش یک نفر ادای رقصیدن را در می آورد و حرفها و فریادها هیچ فایده ای نداشت... مگر چه اشکالی دارد یک شب مردم خوش باشند ؟ وقتی به انتهای مجموعه می رفتم و می دیدم همه ملت در حال دست و قر دادن هستند فکر کردم که دیگر خیلی چیزها مثل سالهای قبل نیست ، به قول یکی از بچه ها که می گفت نه اینکه اینها نخواهند دیگر جامعه کشش ندارد ...
(3) تابستون داره تموم می شه ! هر سال تابستون برای من یه سوال پیش می آد بابا تویی که می دونی بدنت بوی عرق می گیره ، یه اسپری ، یه مام نهایتا" می شه 3000 تومن ! بگیر استفاده کن تا بقیه رو دیوونه نکنی . چند وقت پیش یک نفر سوار ماشین شده بود و با ورودش جوری بوی عرق فضا را پر کرد که واقعا غیر قابل تحمل شده بود ... من هم طوری هستم که نمی توانم چیزی بگویم ( اصلا چه چیزی برای گفتن وجود داره ؟ بگم آقای محترم بدنت بوی گند عرق می ده ؟ ) پس تنها راهی که دارم اینه که پیاده شم !
پ.ن : چه مطالب بی ربطی شد ! خوبه با شماره از هم جدا کردمش ...
" اگه مذهبی بود که من باهاش ازدواج نمی کردم ! "
همه قصه از اینجا شروع شد ! مذهبی ... وقتی یکی از همکاران این را گفت این حرف توی مغزم تکرار شد !
من نمی دونم منظور از مذهبی چیه ؟ اگه اینه که پایبند یکسری اصول دینی باشیم من آدم مذهبی هستم . نماز می خوانم ، روزه می گیرم اما به خیلی مسائل تحت هر عنوانی که باشد اعتقاد ندارم ! به این اعتقاد ندارم که مرد نباید ریش را از ته بتراشد ، خودم شخصا هر روز اصلاح می کنم . حرام است ؟ اما به نظر من اصلا تضادی با دین ندارد ! اگر دین از نظافت و بهداشت می گوید چرا چنین نکنم ؟ ( نمی گویم کسی که اصلاح نمی کند کثیف است ! )
چرا اگر خانمی دستش را دراز می کند من نباید با او دست بدهم ؟ مگر چه فرقی دارد بین دست دادن با او و یک هم جنس ؟ اگر آقای x امام جمعه شهرستان فلان می گوید چرا آنطور لباس می پوشید که من پیرمرد ... ساله تحریک بشوم ، به حالش که در چنین مسائلی سیر می کند تاسف می خورم ! برایم اشکالی ندارد اگر که خانوم همسر در جمع روسریش را بردارد ، نه برای اینکه امروزی باشد برای اینکه اساسا به نظرم مساله شخصی است ! نمی توانم برای اینکه از وفاداریش مطمئن باشم او را در خانه زندانی کنم و بگویم روبند بزن و اینجوری باش . به نظرم خیلی از قوانین – حتی اگر در قالب دین باشد باید بروز شود ، مگر نه اینکه دین مساله روز است ؟ – به نظرم حجاب یک امر کاملا شخصی است ، به نظرم هیچ ارتباطی با دین و مذهب ندارد و بهشت و دوزخ ندارد ! اینها چیزهایی است که خواسته اند در مخ ما فرو کنند و موفق هم شده اند ، وقتی استاد دانشگاه می گوید بر اثر تحقیق دانشمندان موی زنان اشعه ای دارد که ... دیگر چه انتظاری از قشر متوسط جامعه داریم ؟
مذهبی هستم اما اگر کسی بر خلاف من رفتار کند فکر می کنم خب به هر حال طرف اینطوری فکر می کند ! مسئول این نیستم که بخواهم همه را به آنچه که فکر می کنم درست است هدایت کنم . ممکن است بحثی بکنم اما اصلا فکر نمی کنم که از واجبات است ( آه که چقدر با این امر به معروف و نهی از منکر مشکل دارم ! )
اگر منظور از مذهبی این است که باید خمس یکسال از زندگیم را به فردی بدهم که با آن پول به خیلی چیزها که اعتقاد ندارم کمک کند ، با همین پولها در لبنان و دنیا آشوب به پا کند مذهبی نیستم ! اصلا خمس نمی دهم . نماز می خوانم اما مرجع تقلیدی ندارم ، چون فکر می کنم دنیا ، دنیای قدیمی نیست که بخواهم مقلد کسی باشم ! خدای من خدای بزرگی است که اگر یک رکعت از نمازم را فراموش کنم مرا توبیخ نمی کند لازم نیست از روی رساله توضیح المسائل ببینم حالا حکم این رکعت جا مانده از نماز چیست .
مذهبی نیستم که فکر کنم بهشت برای مسلمانان است ، به نظرم ممکن است انسانی غیر مسلمان از من به اصطلاح مسلمان ، با خداتر باشد ، درستکارتر باشد ، دلش پاکتر باشد. کسی چه می داند ؟ مذهبی نیستم چون آدمها را به چشم آدمی می بینم نه دینشان ! به نظرم دوست مسیحی من خیلی آدمتر از هزار مسلمانی است که در اطرافم می شناسم .
اعتقاد دارم بزرگترین ضربه را به دین همین حکومتهای به ظاهری مذهبی به دین می زنند .
چرا با ما کاری کردند که از دین گریزان شویم ؟ چرا این حکومت اسلامی با مردمی که قبلا به مراتب اعتقاد محکمتری داشتند کاری کردند که حتی از خدا گریزان شوند به هیچ چیز اعتقادی نداشته باشند ؟ چرا با ما کاری کردند که قدیم ترها که فرد مذهبی را به عنوان امین قبول داشتیم از او گریزان شویم ؟ چرا دین و سیاست و زندگی را به هم مخلوط کردند تا بین هم دیوار بکشیم ؟ چرا با ما کاری کردند که تا دختری مانتوی کوتاهی می پوشد هزار و یک فکر را از سر بگذارنیم ؟
می خواهم حرف بزنم ! خیلی توی دلم از این حرفا دارم .
تحریف دین ! چند سال است که این تحریف را به چشم خود می بینم . دو سالی است که برای شهادت حضرت فاطمه تشییع نمادین می گیرند ! کجای این جزئی از دین ما بوده ؟ امسال برای نیمه شعبان از مردم محله ای پول می گیرند و یک حوض گلی می سازند ، نقاشی می کنند و داخلش آب می ریزند . خب نتیجه چیست ؟ چه فلسفه ای دارد ؟ اینها مسائل کوچکی از این دسته است .
خیلی وقت است که پای روضه و منبر نمی روم ! چه حرف جدیدی دارد که بگوید ؟ چه راحت حرفهای دینی را با سیاست آغشته می کند و مغز منبر نشینان را شستشو می دهد ! چه تحریفی از واقعه عاشورا می کند و کار را به جایی پیش می برد که دیگر در مغز آدم نمی گنجد ...
خیلی طولانی شد ، اما اینها را باید می گفتم . من حرف دارم ...
(1) وقتی یه نفر از نزدیکان به هر نحوی ( مثبت و یا منفی در جهت هنر ، سیاست ، علمی و ... ) بزرگ می شود ، دیگر اطرافیان او هر چقدر هم بزرگ شوند نمی توانند از زیر سایه او بیرون بروند – شاید هم بهتر باشد بگویم سخت است که از سایه او بیرون بروند – هر چه بشود بازهم می گویند پسر فلانی ، خواهر زاده آقای فلان !
مثلا شاید پسر شجریان خیلی زیبا و در حد یا خواننده تراز اول بخواند باز هم طرفداران می گویند پسر شجریان ! پسر ناظری ! خواهر زاده استاد فلانی ... در عامه مردم هم همینطور است مثلا می گویند دیدی این جوون رو ؟ پسر حاج آقا فلانیه ! می بینی چه جوری می گرده ؟ خب بابا پسر حاج آقا هم باشه خودش برای خودش شخصیت مستقلی داره .
همه اینها را گفتم که بگویم در جریان سیاست هم همینطور ! همین نامه های خانم رجبی را عرض می کنم ( در مورد خلع لباس خاتمی و سخنرانی در آمریکا و ... ) کاری به محتوا و خزعبلات نامه ندارم اما همه در جوابیه می گویند همسر آقای الهام ، کمتر جوابیه یا اظهار نظری را دیدم که بگویند خانوم رجبی ( همسر آقای الهام ) ! از آن بدتر بسیاری از کسانی که ادعای آزادی ، تساوی حقوق زن و مرد را دارند کار به اینجا که می رسد می گویند " برو خانه آشپزیت را بکن ! تو رو چه به این حرفها ؟ به بچه داریت برس ... " قرار نیست اگر کسی نظری مخالف ما می گوید به جای اینکه سعی کنیم جوابی منطقی به نامه و گفتارش بدهیم با اینگونه حرفها در صدد پاسخگویی باشیم .
(2) محمد خاتمی فعلا در بلاد کفر به سر می برد ! معمولا روسای جمهور در تمام دنیا بعد از دوران ریاست جمهوری همچنان با احترام کامل زندگی می کنند و همه مسئولان از آنها به احترام یاد می کنند و حتی فعالیتها سیاسی می کنند ، در مورد مسائل سیاسی کشور اظهار نظر می کنند و ... اما در ایران با اینکه رئیس جمهور به نوعی سیاستهای اصلی نظام را تایید می کند و منتقد کل مجموعه نیست آن چنان مورد هجوم قرار می گیرد که ... ! در همین نامه اخیر خانم رجبی کم مانده به رئیس جمهور فحش خواهر و مادر بدهند !!
از طرفی فکر می کنم دلم برای حرفهای خاتمی، آن مصاحبه های مطبوعاتی و آن خنده رویی با روزنامه نگاران تنگ شده ( سال پیش همین موقع ها مصاحبه خانم مسیح ... – فاملیشون یادم رفته - خبرنگار پارلمانی را می خواندم و برخورد خاتمی با او و اینکه حداقل دلمان خوش بود رئیس جمهور با شعوری داریم ! ) اما از طرفی برخی تسامح هایی که انجام شد ، اینکه در طول این مدت حرفی از زندانیان سیاسی و دانشجویان در بند نگفت ... نمی دانم ادامه نمی دهم !
چند روز پیش ماهواره صحبتهایی از رضا پهلوی را پخش می کرد که می گفت " سفر خاتمی به آمریکا تور تبلیغاتی جمهوری اسلامی است " ، تور تبلیغاتی ! اصطلاح جالبی است ، نه ؟
(3) مطلب جالبی از وبلاگ رختکن خاطرات خواندم در مورد زن ایرانی . نمی دانم چه طور قضاوت می کنید ؟ مطلب S را از اینجا بخوانید ...
(4) مطلب جالبی در مورد فرهاد دیدم ، به نظرم خیلی جالب بود . روحش شد !
شما هم لینک مطلب را از اینجا بخوانید ...
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
(1) این چیزایی که توی پست قبلی گفتم نه اینکه بگم من اینجوری ام ! من اینم ... نه !
اما دوست دارم اینطوری باشم ، تلاش می کنم به نظرات دیگران هم احترام بگذارم . می دونید خیلی سخته که ما آدمهای خودخواه قبول کنیم بقیه هم برای خودشان نظری دارند . شاید اصلا آنها درست تر از ما فکر می کنند . هیچ لزومی ندارد حتما همه مثل ما زندگی کنند ، مثل ما فکر کنند . اصلا آدمی یعنی همین .
فکر می کنم توی ایران این موضوع خیلی وخیم تر از کشورهای دیگر است . به قول یک نفر که می گفت خیلی وقتها اظهار نظرهای ما ، این پچ پچ ها می تواند زندگی یک نفر را به بازی بگیرد . راست می گفت ! چقدر توی حرفهایی که می زنیم ( می زنم ) به این چیزها فکر می کنیم ؟ چقدر خودمان را جای اون طرفی قرار می دهیم که در موردش ، در مورد عقایدش حرف می زنیم ؟
(2) دلم برای روزای پاییزی تنگ شده ، دلم برای برگهای روی زمین ، خش خش برگها تنگ شده .
دلم برای پیاده روی جلوی پارک ساعی ، توی نم نم بارون تنگ شده ...
دلم برای شال گردن ، برای همه لباسای پاییز و زمستونی تنگه !
دلم برای غروبهایی که کم کم سوز زمستون می زنه تنگ شده .
دلم هوای پاییزی کرده ...
دلم هوای پیاده روی کرده .
چیزهایی که می خوام امروز بگم شاید در یک راستا باشه ، اما آنها را تفکیک می کنم ، اینها چیزهایی است که در ماههای اخیر بیشتر از قبل برایم ملموس شده می نویسم که فراموش نکنم و سعی کنم بیشتر از قبل به آنها عمل کنم .
(1) نگاه افراد به آدمها و اطرافشان متفاوت است ، پس باید طوری باشد که بر اساس نگاه و ذهن خودمان در مورد افراد و اطراف قضاوت کنیم . شاید فردی از نظر شخص دیگری آدم مزخرفی باشه ، اما با شناختی که ما از او پیدا می کنیم به این نتیجه برسیم که نه جریان اینقدر هم شور نبوده !
همین چند وقت پیش در محل کار ، اکثر بچه ها در مورد یکی از همکاران طور دیگه ای برداشت می کردند که فلانی عصبی است ، مغرور است ، برخورد خوبی ندارد . ذهن من داشت این مطالب را می پذیرفت و کم کم با همین نگاه بدبینانه به آقایX نگاه می کرد ! اما بعد از مدتی که بهش نزدیک شدم و بیشتر آشنا شدم دیدم نه خصوصیات اخلاقیش آنطور که فکر می کردم – یا بهتر بگم بهم القا شده بود - نبود و اتفاقا آدمه جالبیه ، شاید در کار کمی جدی باشد ، اما آن موجودی که برایم ساخته بودند نبود .
(2) حریم خصوصی افراد برایشان محفوظ است ، هر کس نگاه و طرز تفکر خاص خودش را دارد ، باید بیشتر از این به ذهنمان بیاموزیم که افراد آزادند آن طور که فکر می کنند و دوست دارند زندگی کنند و تا موقعی که برای سایرین مشکل آفرین نشده اند نباید این اجازه را به خود بدهیم که در مورد زندگیشان ، طرز تفکرشان دخالت کنیم .
اشکال ما اینجاست که دوست داریم همه آنطوری که ما فکر می کنیم و دوست داریم زندگی کنند . اگر بدانیم که مثلا بر خلاف آنچه که ما در ذهن داریم پسر و دختری باهم در ارتباطند آنچنان در بوق و کرنا می کنیم که عالم و آدم خبردار شوند – بدون توجه به اینکه شاید آنها این طرز تفکر را می پسندند-
(3) بپذیریم که هر کس مشکلات خاص خودش را در زندگی دارد ، سعی کنیم که اگر روزی همکار یا دوستی در برخورد با ما کمی خسته به نظر می رسید پیش خودمان بگوییم که خسته است ، پیش خودمان فکر کنیم چطور می توانیم کمکش کنیم . یا نه اصلا کاری نکنیم بگذاریم که تنها باشد اما باری روی دوشش نگذاریم . درباره اش این طور فکر نکنیم که خودش را می گیرد ، فکر نکنیم که فلانی خیلی عوضیه ...
راحت ترین کار اینه که خودمون رو جای اون فرد بگذاریم اگر خودمان را جای کسی که امروز محکومش می کنیم قرار بدهیم می بینیم که شاید او هم حق داشته ! می بینیم که خب مشکلات گاهی باعث می شود آدم همیشه یک طور نباشد .
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بی رحم تو بيزارتر است
بگذاشتيم ، غم تو مگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
(1) خیلی کار عقب افتاده دارم ، به نظر خیلی عقبم . فرصت نمی کنم به کارهام برسم . هر روز صبح موقع بیرون اومدن که تارم رو می بینم کلی غصه می خورم . دوستش دارم ، خیلی زیاد . حس می کنم آرومم می کنه ...
سعی می کنم حالا که خیلی فرصت نمی شه اخبار موسیقی را دنبال کنم . بزرگداشت جلیل شهناز ، صحبتهای شجریان ، صحبتهای لطفی ...
بعضی وقتا آدم حس می کنه بیشتر از یه تفریحه ، فکر می کنه یه جور نیاز ! مثلا امروز دیوانه وار دوست داشتم صدای ناظری را بشنوم ! یه جوری اوج بگیره ، یه جوری باهاش بغض کنم ...
حالا که من می خوام استادم رو پیدا نمی کنم ، به نظرم باید از اول شروع کنم ، به نظرم باید برم سراغ یه استاد جدید ...
تازه کلی کتاب و مقاله دارم که باید بخونمش ! دیگه ... دیگه دوست دارم تنبلی نکنم صبحها یه کمی شعر هم بخونم ، یکی یه کتاب در مورد اشعار مولانا پیشنهاد کرده اما هنوز فرصت نکردم که بخرمش .
(2) سقوط هواپیمای مسافربری در مشهد ! وقتی خبر را شنیدم به این فکر کردم که فقط اگر آمار درستی از تصادفات جاده ای اعلام شود ، به صورت میانگین چند تصادف زمینی ، هوایی و ... داریم ؟ فقط چند حادثه هوایی در ماههای اخیر در ذهن داریم ؟
(3) رئیس جمهور محترم در آخرین سفر استانی به آذربایجان غربی بیش از 70 مصوبه تصویب کردند !! فکر می کنم بعد از چهار سال مصوبات دولت محترم برابر با کل مصوبات دولتهای قبلی خواهد بود . حالا جالب آنجاست که خیلی از مصوبات در حد و اندازه رئیس جمهور نیست و بیشتر مربوط به استانداری ، فرمانداری و ... است . عجب حکایتی شده این سفرهای مارکوپولو و مصوباتش !
هفته قبل در زیرنویسهای تلویزیون مطلب با مزه ای از سایپا دیدم: " هفته دولت بر دولت مهرورز و ملت مهرجو مبارک باد ! " شوخی شوخی ملت هم شدند مهرجو ! الان در به در دنبال مهر می گردیم .
(1) یک دفترچه ای را آن بالای کتابخانه دیدم و فضولی اجازه نداد که بازش نکنم . شاید نباید می خواندم اما کمی این طرف و آن طرف رفتم و آخر نتوانستم . بیشتر برایم شکل سالنامه جالب بود اما بازش کردم یک سری یادداشتها بود ، ورق که زدم فهمیدم که از این یادداشتهایی است که خانومها در جلسات قرآن و موعظه ها یادداشت برداشته اند . ( این را بیشتر از روی نوع نوشتن و محتویات دفترچه متوجه شدم ، مشخص بود که تند تند یادداشت شده )
سعی کردم تند تند ورق بزنیم ، در روی یکی از صفحات جمله ای با این مضمون نوشته شده بود که : " مردها همیشه حرف حق و درست را می زنند ، حتی اگر پست ترین آنها باشند " ظاهرا یکی از صحبتهای خانم جلسه ای بوده !
این یادداشت را که دیدم زودی دفترچه را بستم و گذاشتم سرجای قبلی و سعی کردم دیگر به این جمله فکر نکنم و آنرا از ذهنم خارج کنم .
(2) توی تاکسی نشسته بودم دو نفر جوان پشت سرم در حال حرف زدن بودند ، نمی خواستم گوش کنم اما آنقدر آرام صحبت نمی کردند که بی خیال بشوم ، از طرفی موضوع صحبت هم برایم جالب بود . سر تخت طاووس که رسیدیم یکی در ادامه صحبتهایش گفت:
- در خانه ما که اینطوری نیست ، کسی در مسائل شخصی کسی دخالت نمی کند ، ممکن است راهنمایی یا توصیه ای در کار باشد اما دخالت نیست . مثلا خواهر من گوشی تلفن را دستش می گیرد و پچ پچ صحبت می کند . من هم می دانم که این یک دوست معمولی نیست ، به هر حال ما هم که بچه نیستیم ! دست خودمون هم تو کاره ...
- دوستش بلافاصله پرسید : یعنی برات جالب نیست بدونی طرف کیه ؟
- حتما یک پسر ، یک پسر مثل من ، مثل تو ! حتما اگر بخواهد ؛ دوستش را معرفی می کند دیگر ! ممکن است من ازش بخواهم مراقب باشد ، ممکن است بگویم اگر خودت دوست داری ما را به هم معرفی کن اما دخالتی نمی کنم . می دونی چرا ؟ چون خواهر من هم مثل من و تو آدمه ! چطور تو دوست دختر داری من دارم ، بعد انتظار داریم اون دوست پسر نداشته باشه ؟ چطور من و تو عقلمون می رسه بعد عقل اون نمی رسه ؟
- جالبه ! خیلی روابط جالبی توی خانه تان دارید ، پدر و مادرت چطور ؟ برخوردی نمی کنند ؟
- نه ! شاید آنها دورادور مراقب باشند اما در کار ما دخالتی نمی کنند ، به این باور رسیده اند که بچه هایشان بزرگ شده اند و خودشان می دانند ...
ماشین به سر حافظ نزدیک شده بود و من پیاده شدم ، توی راه مدام به این حرفها فکر می کردم . شاید بگویید بی غیرتی است ، شاید بگویید بی مسئولیتی است اما من طرز تفکر آن خانواده را می پسندم ، من این را می پسندم که حداقل بدانیم که خواهر ما هم به این شعور رسیده ، این را بفهمیم که اگر ما نیاز به صحبت با یک جنس مخالف را حس می کنیم او هم این حس را دارد ...
بحث طولانی است که شاید در این چند سطر نگنجد ، شاید بگویید چارچوب این رابطه کجاست ؟ شاید بگویید جامعه خیلی خراب است ! شاید .... نمی دانم ! یعنی شاید آدم تا با چیزهایی درگیر نشده دقیقا نمی داند یا اگر چیزی بگوید فقط حرف است .
اما فکر می کنم حتی در وجود من ، که هر از گاهی دم از امروزی بودن می زنم چیزهایی از یک مرد متعصب ایرانی وجود دارد ! چیزهایی که خیلی از آنها باید زدوده شود .
(۱) توی جنگلهای شمال ، جایی که صدای هیچ ماشینی شنیده نشه ؛ به دور از زندگی شهرنشینی امروز . جایی که صدای رودخانه باشد ، کوه ، سر سبزی ، آبشار . . .
مثل همون بچگی ها که از برگشتن بیزار بودم – آن روزهایی که هزار جور برای نرفتن نقشه می کشیدم – کاش باز هم می ماندم ! ( یکبار حتی نقشه پنچر کردن ماشین را کشیدم ، اون هم نه یک چرخ همه چرخها که شاید یک روزی بیشتر بمانیم )
این بار هم دوست داشتم چند روزی بیشتر می ماندم ، اما این بار مشغله ها اجازه نمی داد .
دیشب که عکسهای سفر را با خانم همسر می دیدیم گفتم که این عکسها امروز دیدن نداره ، این عکسها را باید 10 سال دیگر ببینیم . تا یاد این روزها بیفتیم تا بیشتر به این فکر کنیم که چقدر خوش گذشته بود . . .
(2) سالها پیش به این موضوع فکر می کردم که خب مگر چه اشکالی دارد زن آدم درس بخواند و حتی مدرکش بالاتر از همسرش باشد ؟ همان پز و افاده هایی را که خیلی ها دارند . . .
اما چند وقت پیش وقتی که این موضوع جدی تر شده بود و هر دو خود را برای آزمون آماده می کردیم دوست داشتم که دلم هم حرف زبانم را بگوید اما در ناخود اگاه وجودم حس می کردم نه ! اینطور دوست ندارم . حس می کردم دلم می خواهد یا هر دو قبول بشویم یا من ! شاید زبانم چیز دیگری می گفت اما اگر صادقانه بگویم دلم راضی نبود .
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اون مهدی خودخواه را سرجای خودش نشوندم ! بالاخره قانع کردمش که نه خودخواه نباش ، قانع کردمش که آدم باش ! قانع کردمش که ممکن این موقعیت برای خودت هم پیش بیاد بعد دوست داشتی خانوم همسر هم چنین فکری می کرد ؟ بعد دوباره پیش خودم گفتم مگر اوایل شعار نمی دادی که موفقیت هر کدام از ما موفقیت دیگری است ؟ حالا حتما موفقیت باید برای تو باشد ؟
خلاصه بعد از کلی فکر کردن توانستم دلم را هم با زبانم یکی کنم ، حالا دلم هم اگر که خانوم همسر قبول شود ، ناراحت که نمی شود ، خوشحال هم خواهد شد .
(3) پیوندهای روزانه را دارید دیگه ؟
(1) چند سال پیش در کتابی در مورد " توقع داشتن " خوانده بودم ، از آن به بعد واقعا سعی کردم که توقع ام را از دیگران کم کنم ، سعی کردم این را توی کله ام فرو کنم که همه وظیفه ندارند که آنگونه رفتار کنند که من انتظار دارم . اما بعضی وقتها فراموش می کنم !
بیشتر هم در مورد افراد نزدیک به خودم فراموش می کنم . اگر این را در ذهنمان جا بیندازیم هم خودمان راحت زندگی می کنیم و هم زندگی را به کام دیگران تلخ نمی کنیم . یادمان باشد که زندگی را فقط خودمان می سازیم ، اطرافیان وظیفه ندارند که در طول زندگی به ما سرویس دهی بکنند . به قول " لئوبوسکالیا" ما قلمویی در دست داریم که با آن خودمان زندگی را ترسیم می کنیم ، می توانیم برای خودمان دنیایی خوب و قشنگ بیافرینیم و یا برای خودمان جهنمی خلق کنیم .
(2) وبلاگم را دوست دارم ! برای کسی نمی نویسم اما این نوشتن را دوست دارم . نوشتن برایم دغدغه نیست اما دوست دارم هر از گاهی اینجا یادداشتی بنویسم . می خواهم در این وبلاگ خود خودم باشم اما گاهی در این وبلاگ چیزی می شوم که دوست دارم باشم . شاید یک روزی برای اینجا یک دامین .com گرفتم ...