تبليغاتX
روزانه های من ...
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir

(1) دیروز غروب در ماشین بودم که یک برنامه رادیویی با سردار طلایی در مورد جمع آوری ماهواره ها در کشور صحبت می کرد ، از صراحت خانم مجری خیلی خوشم آمد ، واقعا بخشی از حرفها همان حرفهای مردم بود . اینکه گفت سردار شما و مسئولان تصمیم گیرنده تا به حال از روی بام یک ساختمان پنج ، شش طبقه ای به اطراف نگاه کرده اید که اکثر منازل دارای آنتنهای ماهواره ای هستند و در جواب بخشی از صحبتهای فرمانده نیروی انتظامی که گفت این از مصادیق جرم آشکار در جامعه است گفت آیا می گویید که از جمعیت تهران 12 میلیونی 10 میلیون نفر مجرم هستند ! که فرمانده محترم در کمال دستپاچگی اعلام کرد که من این طوری نگفتم !

اما واقعا نمی دانم مسئولان تصمیم گیرنده چه فکری می کنند ، به نظرم بیش از اینکه نگران برنامه های خارجی ، شوهای ایرانیهای مقیم لس آنجلس باشند نگران برنامه های سیاسی و بعضی صحبتهای این چنینی هستند ...

از جمع آوری ماهواره یاد سالهایی افتادم که تازه ویدئو در کشور باب شده بود و جنس قاچاق محسوب می شد -  آن موتور سواری که فیلم کرایه ای برای ساکنین ساختمان و از جمله ما می آورد - آن سالهایی که ما تازه تصویر خواننده های لس آنجلسی را بر روی صفحه تلویزیون می دیدیم و چقدر به ما تاکید می کردند مبادا در مدرسه صحبتی از ویدئو داشتن بکنید ، یکی از دوستان پدرم همان روزها تعریف می کرد که معلم پرورشی مدرسه برادر زاده اش در کلاس گفته بچه من یه شعر می خونم هر کی ادامه اش را بخواند جایزه دارد و شعری که آن سالهای خیلی برای بچه های دبستانی بامزه بود :

" آخ که چه بد کردی ،

راهمو کج کردی ،

شاگرد اول کلاس عشقتو رد کردی

پدر عشق بسوزه بسوزه که شدم به خاطرش

با نمره بیست رفوزه ! "

 

و وقتی برادر زاده این آقا هم با شوق ادامه ترانه را تکرار کرده بود با جمع دیگری به دفتر مدرسه هدایت شدند تا با والدین تماس بگیرند و تکلیف را مشخص کنند !

آن روزها ویدئو برای خودش از مصادیق فساد بود ، بعدها به اینترنت با همین دید نگاه کردند و ماهواره ... در این روزها ، با این تکنولوژی نمی توان به مردم گفت چشم و گوشتان را ببندید تا چیزی نشنوید !

 

 

(2)  این روزها چقدر تیپ آدمها نسبت به سالهای پیش عوض شده ، دیگر آن مانتوهای کوتاه کمتر – نمی گویم اصلا اما کمتر – از قبل چشمهای آدمها را به دنبال دارد ، آن روزهایی که اگر دختری مانتویی بالاتر از ساق پا می پوشید ، یا اگر تار مویی پیدا بود . نمی دانم درست یا غلط اما کسی می گفت این نوع لباس پوشیدن و آرایش ها به نوعی دهن کجی به حکومت است .

اما من فکر می کنم که نباید همه چیز را سیاسی کرد ، نه ! به نوعی جوانها می خواهند جوان باشند ،جامعه به این سمت حرکت کرده است ، کاری به درست یا غلط بودن قضیه ندارم  . فقط یک نگاه بود .

خیلی وقت پیش ها پستی در رابطه با حجاب و ... گذاشته بودم ، شاید دوباره آنرا روی سایت گذاشتم. آن نوشته را خیلی دوست دارم !

 

 

(3) خیلی عجیبه بعضی چیزها ! مثلا مرگ شعبان جعفری درست در بیست و هشتم مرداد ...

آدم فکر می کنه واقعا این یه تصادفه ؟

دیشب ماهواره به بخشی از صحبتها و تصاویر را ازش نشون می داد ، من که ناخود اگاه یاد نقش محمدعلی کشاورز ( شعبون بی مخ ) در فیلم هزاردستان علی حاتمی افتادم . هر چند شعبون دیگر به آن شکل و شمایل نبود و تنها پیرمردی با ریشهای سفید بود که می گفت در موردش چرت و پرت  زیاد گفته اند . در بخشی که با " فرهنگ فرحی " گفتگو داشتند به نوعی برخی مسائل کودتای 28 مرداد را تایید کرد و می گفت رافت شعبان جعفری پس از خروج از ایران به دلیلی بود که شاید خودش بهتر از هر کسی می دانست که در آن روز چه کرده است .

+ نوشته شده در  2006/8/21ساعت 9:47  توسط مهدی  | 

(1) از اقوام دور ، دختری را می شناسم که خیلی شدید حزب الهی است ، در خانه شان حتی دیدن تمام برنامه های رسانه ملی را هم جایز نمی دانند ( مدتها پیش برای جشنی مضحک که در شبکه سوم سیما برگزار شده بود و خوانندگان محترم با میکروفون خاموش لب می زدند می گفتند این سوسول بازی ها چیست و بزنید یک کانال دیگر و وقتی گفتیم بابا این که تلویزیون لاریجانی خودتان است هم گفتند به هر حال فساد فساد است ! )

حالا حساب کنید مدتی پیش برای این دختر خانم خواستگار پیدا شده بود و خواستگار هم تمام معیارهای لازم را دارا بودند – معیار که می گویم یعنی جوان مومن و متعهدی بودند ، در مراسمات مختلف مذهبی حاضر می شوند ، محاسن مبارک را با تیغ اصلاح نمی کنند و نکته مهم مراجع تقلید هم یکی است ! – اما بابت اینکه خواهر داماد جوراب نازکی به پا داشت متاسفانه این وصلت سر نگرفت .

حالا حساب کنید خواهر داماد هم خودش فرد مومنه ای است ، پوشش اسلامی را رعایت کرده اما به هر حال جوراب نازک هم برای عروس خانوم پذیرفته نبود ...

 

 

(2) سریال نرگس این روزها بحث داغی در جامعه راه انداخته ، هر روز خیلی از دخترهای محل کار با آب و تاب قسمت دیروز را برای هم تعریف می کنند ، این فیلمنامه آنقدر آبدوغ خیاری در آمده که من حیرانم ، کفر آدم در می آد از اینکه دوباره سریالی بر اساس سیاستهای سازمان صدا و سیما به این بی محتوایی و با چنین هزینه ای تولید شده است . ( شاید تنها نقطه قوت فیلم بازی قوی حسن پورشیرازی باشد ! )

نرگس دختری مذهبی و محجبه ای که سمبل یک انسان فهیم ، خانواده دوست است . اصلا من نمی دانم چرا الکی از این دختر در این سریال غولی ساخته اند " تو که می دونی من نمی تونم جلوی نرگس خانوم حرف بزنم ! " و در عوض نسرین و بهروز نقش دو جوان خام را بازی می کنند .

دخالتهای بی جای نرگس که مثلا از سر دلسوزی برای خواهرش است و قربون صدقه های الکی ...

نمی دانم چرا در فیلمهای ما خانومهایی که کمی شیک و پیک می کنند همیشه نقش آدمهای عوضی و شارلاتان را بازی می کنند و آقایانی هم که سر و صورتی اصلاح می کنند و کمی امروزی تر از بقیه هستند همیشه باید نقش آدم بد را بازی کنند !؟

نمی دانم که مسئولان محترم واقعا جامعه را اینگونه می بینند یا دوست دارند اینطور ببینند ؟  

 

برنامه های رادیویی که افتضاح تر از تلویزیون ! یک مجری لوس و بی مزه که مدام خوشمزگی می کنند و احتمالا خودش هم فکر می کند عجب مجری توانایی است که یک ساعت برنامه را بی وقفه اجرا می کند ... بعد در چنین شرایطی به مردم خرده می گیرند که چرا از ماهواره استفاده می کنید ، چرا باعث ورود تهاجم فرهنگی به خانه هایتان می شوید ! آخر یکی نیست بگوید با این چرندیاتی که شما به خورد ما می دهید دیگر چه توقعی دارید ؟؟

 

 

(3) جمله جالبی شنیدم ( یا دیدم ) که می گفت همه ما حق داریم که در مورد افراد مختلف هر طور که می خواهیم فکر کنیم اما نمی توانیم هر چیزی را که فکر می کنیم به زبان بیاوریم ... حالا این وبلاگ من هم بیشتر زاییده ذهنیات من است تا حرفهایی که همه جا به زبان بیاورم .

اینو واسه خودم نوشتم که یادم نره !

+ نوشته شده در  2006/8/19ساعت 9:44  توسط مهدی  | 

(1) اینجا یادی از فریدون فروغی کرده ، به نظرم آثاری که ازش به جا مونده زیبا و دلنشینه . چقدر من این صدا را دوست داشتم و چقدر آن ترانه ها را شنیدم ، از نو و از نو ...

همه ترانه هایش را دوست داشتم ، نه فقط یک آهنگ و یه ترانه همه ترانه هایش را : مترسک ، نیاز ، چکمه پوش ، قحطحی  و ...

 

یه نفر می آد که من منتظر دیدنشم

یه نفر می آد که من تشنه بوییدنشم ...

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه ...

 

چشای آبی تو مث یه دریا می مونه

تن خسته منم مث یه ماهی می مونه ...

 

چقدر روزی که خبر مرگش را شنیدم ناراحت شدم ، یک ویژه نامه از فروغی دیدم که ازش کپی گرفتم ، مجله ای که در سالهای آخر با او مصاحبه کرده بود را هنوز دارم ،  گفته بود اگر می خواهند یک هنرمند را بکشند اجازه فعالیت را از او بگیرند ، قطعا خواهد مرد .

واقعا یک نوازنده با سازش زندگی می کنند ، یک هنرمند با هنرش ، با آثاری که می سازد و با اینکه دیگران ببینند ، بشنوند ...

اما خواننده های امروزی انصافا" دریغ از هنر ! بسیاری از آنها تنها چیزی که در آثارشان یافت نمی شود صدا و ترانه و موسیقی است . به زور بیکینی پوشان و رقاصان می خواهند ترانه را به خورد ملت بدهند ، اکثرشان می گویند این از بهترین آلبومهای تولید شده است ( با تاکید بر اینکه قصد تمجید از خودشان را ندارند ) ، یکسال برای آلبوم وقت می گذارند اما هر چه فکر می کنم این یک سال صرف چه چیزی شده ، آهنگ ، ترانه و یا تنظیم متوجه نمی شوم !؟

دیگر واقعا هنر هم هنر نیست بحث تقلید را کنار می گذارم اما به قول یکی از خوانندگان که می گفت امروز خوانندگی احتیاج به هیچ چیزی ندارد ، نه صدا ، نه دانش ، نه هیچ چیز ، فقط پول لازم دارد .

نمی خواستم خیلی در این باره چیزی بگویم اما کمی طولانی شد !   

 

(2) یکی از اشکالات دنیای امروز این است که رسانه ها اغلب بی طرفانه جریانات را اعلام نمی کنند . جریانات که می گویم از ساده ترین آنها تا جنگ و مسائل سیاسی آن است . مثلا یکی از آنها همین جنگ اسرائیل و حزب اله . از یک طرف رسانه های غربی اسرائیل را برنده این جنگ می بینند از طرفی هم رسانه های داخلی از پیروزی قاطع حزب اله خبر می دهند و اعلام می کنند فردا تمام اتوبوسها رایگان ( عجب جشنی ولی ! ) و توزیع میوه و شیرینی در تمامی میادین شهر ...

از بس که این روزها تلویزیون سید حسن نصراله را از تلویزیون نشان می دهد و هر روز تصویرش را بر روی در و دیوار می بینیم و پوسترهای مختلف می بینیم کف کردیم !!

 

(3) خاتمی بالاخره چند روز پیش از دولت خودش حمایت کرد و گفت " تمام افتخارات انرژی هسته ای متعلق به دولت جدید نیست و این افتخار برای دولت من است ! "

چه عجب این رئیس جمهور محجوب دفاعی کرد ، حرفی زد ! آقا هنوز دیر نشده وقت داشتی چرا عجله می کنی ؟

+ نوشته شده در  2006/8/16ساعت 13:48  توسط مهدی  | 

(1) می دونید چیه ؟ واقعیت اینه ما ( ما نگم که مشکلی پیش بیاد ، می گم اکثر ما ) اون آدمایی که توی وبلاگهامون معرفی می کنیم نیستیم ! یعنی به صورت کامل نیستیم ، دوست داریم که این گونه باشیم ، اما این وبلاگ و دنیای مجازی به نوعی آرمانهای ماست ... 

اگر این طوری که در اکثر وبلاگها می بینیم باشیم و فکر کنیم پس باید دنیای واقعی ما هم طور دیگری می شد ، خیلی بهتر از اینکه هست . شاید یکی از دلایلش این باشد که سعی می کنیم خیلی راحت - وقتی مشغله فکری زیادی نداریم - پشت کامپیوترهایمان بشینیم و وبلاگ بنویسیم .

من دوست دارم آدم آروم و منطقی باشم ، دوست دارم خیلی عصبانی نشم ، سعی می کنم خیلی متعصبانه به مسائل و زندگی نگاه نکنم ، سعی می کنم خیلی خودخواه نباشم اما در دنیای واقعیت خیلی وقتها تمام این حرفها را فراموش می کنم . خیلی وقتها " مهدی " خودخواهی می شوم که دیگر هیچ منطقی را نمی پذیرد .

نمی دانم چرا دنیای مجازی اینگونه است ، من تجربه خوبی روی این دنیا ندارم ، چند سال پیش در گروه مجازی عضو بودم که روی آن افراد طور دیگری حساب می کردم ، اما حقیقی آنها متفاوت از مجازیشان بود و به همین علت هم دیگر عضو آن گروه نیستم . حالا که کمی آزادتر فکر می کنم ، به نظرم خود من هم در آن فضای مجازی انسان دیگری بودم ، شاید نه به اندازه آنها اما آن مهدی واقعی نبودم . 

نمی دانم ، به هر حال فعلا اینگونه فکر می کنم .

 

(2) امروز خیلی اتفاقی وبلاگ " دی ناز" رو دیدم ، اولین باری بود که مطالبش را می خواندم ، لینکش را به پیوندها اضافه کردم . پستی که بیشتر نظرم را به خود جلب کرد این بود :

دختر تو خانواده ای روشنفکر و آزاد بزرگ شده و هیچ وقت هیچ محدودیتی تو زندگی واسش گذاشته نشده البته این به این منظور نبوده که دختر هم از این آزادی نهایت استفاده رو کرده باشه ولی یاد گرفته که یه سری موضوعات کاملا شخصیه و کسی حق نداره واسش تعیین تکلیف بکنه. پسر مذهبیه و باور داره که اجرای عقاید مذهبیش توسط خودش و همسرش بسیار ضروریه و دختر باید کاملا مسائل مذهبی رو که خصوصا پسر روش تاکید داره انجام بده. اولیش و بزرگترینش رعایت حجاب و مسائل مرتبط به اونه که برای پسر مساله ای بسیار حیاتی محسوب میشه ... متن کامل را از اینجا بخوانید 

یه کامنت براش گذاشتم :

من به تفکر آن دختر و چنین خانواده ای خیلی احترام می ذارم ، از دیدن خانواده هایی که به فرزندانشان ( خصوصا دختران ) آزادی این را می دهند که خودشان انتخاب کنند ، خیلی احترام می گذارم ( در این مورد مفصل حرف دارم که بعدا خواهم گفت ).

هر چند که در یکی از  پستهای وبلاگم مطلبی نوشتم که جدایی و بر هم زدن یک زندگی مشترک خیلی سخته ، اما به نظرم و تحت این شرایط اگر من جای آن دختر بودم سعی می کردم تا به دنبال زندگی بهتری باشم ، اختلاف نظر در مورد خیلی مسائل خیلی سخته ، یکی از موارد همین مسائل عقیدتی است ، به خصوص آن هم در شرایطی که طرفین نخواهند نظرات همدیگر را بپذیرند ( و احتمالا نمی توانند بپذیرند ) ، این طور هم که از مطلب متوجه شدم پسر چون از ابتدا اینگونه تربیت شده نمی تواند تفکرش را عوض کند – حداقل تا وقتی خودش نخواهد نمی تواند –

مدتها است که در مورد تعصب فکر می کنم اینکه این تعصبات وحشتناک ما مردان ایرانی از کجا سرچشمه می گیرد ، من اگر خودم جای دخترها بودم و مدام به من گوشزد می کردند روسری را جلوتر بکش ، آستینت عقب رفته است اصلا حس خوبی پیدا نمی کردم .

دوست دارم از این تابوی سنتی و مذهبی که در آن گیر افتاده ایم ( و شاید خودم هم گیر افتاده ام رها باشم ) .

+ نوشته شده در  2006/8/14ساعت 13:58  توسط مهدی  | 

واقعا از این در عجبم که بعضی در این گیر و دار و روزهای پر مشغله و ترافیک چه اعصابی دارند و چقدر 100 تومن برایشان اهمیت دارد که اینطور درگیری درست می کنند . می دانم شاید خیلی بگویند مساله 100 تومن نیست و این است که طرف زور می گوید و حقش نیست و از این حرفها ... اما به چه قیمتی ؟ نمی دانم با 100 تومن آن راننده خطی ثروتمند می شود یا آن مسافر همه هست و نیستش را واگذار می کند !

چند روز پیش مسافری با راننده خطی سر 100 تومن درگیر شد ، راننده گفت و مسافر جواب داد ، آنقدر برای هم خط و نشان کشیدند و در آخر ؛ علیرغم حرفها و تاکید راننده که " برو حیف که زن همراهت است " چیزی را که نباید می گفت ، گفت ...

در تمام راه هم خندید که احتمالا عجب حرف کلفتی نثار مسافر جوان کرده است شاید هر دو آماده درگیری و فحاشی بیشتر را داشتند و موقعیتش پیش نیامد . من هم در تمام راه در این فکر بودم که هر دو نفر عجب آدمهای بی شعوری و بی فرهنگی بودند که بخاطر 100 تومن پول اینگونه به جان هم افتادند و چه چیزهایی که نثار هم نکردند ....

+ نوشته شده در  2006/8/13ساعت 12:32  توسط مهدی  | 

خدایا دلم برای اون روزایی که تو رو فقط واسه خودت می خواستم تنگ شده ...

همین !

+ نوشته شده در  2006/8/12ساعت 9:57  توسط مهدی  | 

(1) جدایی! دو نفر باید خیلی به بن بست رسیده باشند که فکر جدایی به ذهنشان خطور کند و آنرا به عمل برسانند . شاید هم فکر می کنند خیلی به بن بست رسیده باشند و هنوز جایی وجود داشته باشد ، نمی دانم !

اما تکلیف آدم با آن همه خاطرات ، یک عمر زندگی مشترک – اصلا نه یک عمر زندگی مشترک چند سال زندگی مشترک -  ، این همه روز که با خوشی یا بدی در کنار هم بوده اند چه می شود ؟

زندگی خوبی داشتند ،البته می دانم که نمی توانم از بیرون زندگی یک نفر نتیجه گیری کرد اما بعد از 20 سال زندگی وضع بدی نداشتند خانه و ماشین خریده بودند و تازه زندگی روی خوشی نشان می داد .

زن همیشه خود را بالاتر از مرد می دید ، هر بار که من می دیدمش . فکر می کرد از طبقه دیگری است – هر چند که نبود اما دوست داشت این طور باشد –

چند سال پیش هوس مسافرت خارجی داشت ، مرد با هر زحمتی بود برای یکماه او را پیش آشناهایش به آلمان فرستاد ، هر از گاهی دلش برای خانواده اش در شهرستان تنگ می شد ، مرد بچه ها را نگه می داشت و زن را با هواپیما به شهرش می فرستاد .

مرد - هر وقت که می دیدیم -  هر چیزی را که زن می خواست می کرد ، بعضی مواقع که می دیدم به وضوح مشخص بود که خودش مخالف است اما به خاطر همسرش .... . می دانم که مرد از خیلی چیزها گذشت .

چند ماه پیش شنیدیم که از هم جدا شده اند ، مرد آشفته بود . خیلی به هم ریخته ، گریه کرد و گفت زندگیم نابود شد ، بیچاره شدم ! به او گفتند چرا اینقدر با عجله ؟ چرا بدون مشورت و بدون حضور یک بزرگتر ؟ مگر بی کس و کار بودید ؟ قرار بود که قراری بگذاریم که دو نفر همدیگر را ببینند ، یک نفر هم وساطت کند شاید که کنار بیایند اما کار به آنجا نرسید ، زودتر از اینکه این مقدمات انجام شود مقدمه ازدواج دوم زن فراهم کرد ، مخصوصا اینکه بر و رویی داشت و با زبانی که داشت همیشه کارش را پیش می برد .

حالا مرد دیگر سرکار نمی رود ، او مانده است با دو بچه و روزهای آشفته ای که در پیش دارد . او مانده است با بچه نوجوانش که به او تلفن زده و خبر عروسی مادر را داده است ، او مانده است با بچه ای که هنوز دوران کودکی را می گذارند .

اتفاق به همین سادگی و به همین سرعت اتفاق افتاد ، یک زندگی مشترک 20 ساله نابود شد . بیچاره بچه ها ...

 

(2) این چادرهایی که در حمایت از حزب اله و سید حسن نصر اله در هر نقطه از سطح شهر به وفور علم کرده اند – فقط در یکی از ضلعهای میدان ولیعصر سه چادر برپا شده است -  

تلویزیونها ، دستگاه های "دی وی دی" و  "وی سی دی" ، سر و صدا . مردان سیاه پوش ، پیراهنها به روی شلوار ، بعضی پوتین به پا ... بلندگوهای پر قدرت ، چادرهای خاکی و ...

اصلا حس جالبی ندارد ، با دیدن این چادرها تصویر جنگ در ذهنم نقش می بندد .

+ نوشته شده در  2006/8/7ساعت 11:11  توسط مهدی  | 

همکاری داشتم که در مورد قید و بند خانواده و عفاف زن و حفظ زندگی صحبت می کرد و از نمونه های حرفش با افتخار مثالی زد که مثلا :  " خانوم من جلوی پدرم -  یعنی پدر شوهرش – مقنعه سر می کند ، در جلوی تمام افراد فامیل و غریبه هم دستکش سفیدی به دست دارد که خدای ناکرده نا محرم دستانش را هم نبیند ... "

اون روز ناخوداگاه " کاتولیک تر از پاپ "  از ذهنم گذشت ... عجب تفکری داریم ما .

 

امروز حوصله مهمانی را ندارم ، یه هراسی مدام در وجودم است ، نگرانم !

 

+ نوشته شده در  2006/8/4ساعت 10:32  توسط مهدی 

انسانها موجودات بسیار پیچیده ای هستند ، رفتار ، احساسات و همه چیزشان . فکر می کنم قاعده و قانون خاصی نیست که مثلا همه مردها اینطوری هستند ، یا همه متولدین مهر ماه رفتاری اینگونه دارند اما مردها در خیلی موارد بسیار عاطفی تر و احساسی تر از زنها هستند .

 

تا به حال پدری را دیده اید که فرزند خود را در بغل بگیرد و از اینکه خدا فرزند را دوباره به او برگردانده است در تنهایی دو نفره اشک بریزد ؟

تا به حال پدری را دیده اید که فرزند خود را گم کرده و مثل مرغ پر کنده مدام به این سو و آن سو حرکت کند و در صورتش موج نگرانی کاملا آشکار باشد ؟

تا به حال پدری را دیده اید که برای فرزند بیماری که بستری دارد روی پله ای از بیمارستان کز کند و مدام اشک بریزد ؟

همه اینها را من دیده ام و با همه شناختی که از مردان دارم می دانم که بسیاری از آنها در خیلی از مسائل زندگی بسیار حساس تر  و عاطفی تر – حتی از زنان – هستند .

+ نوشته شده در  2006/8/2ساعت 16:5  توسط مهدی  | 

(1) توی همین روزها ، توی همین شهر بزرگ من – تهران -  پسری هم سن و سال من به مواد مخدر اعتیاد دارد، در خانه ای که شاید اصلا این اعتیاد به نوعی تفنن باشد و نه اعتیاد ، در خانه ای که اعتیاد از سر  سرخوشی و پولداری است نه فقر و...  هر چه فکر می کنم در اعتیاد به مواد مخدر تفننی نمی بینم ، به نظرم اعتیاد ، اعتیاد است !

عجیب تر از این موضوع برایم دختری است که به عقد این جوان درآمده ، دختری که می داند این جوان و خانواده اش در چه چیزهایی غرق هستند !

این حرفها یک واقعیت است ، قصه نیست .

 

(2) عجب ورزش عجیب و غریبی ، چه تلاشی می کنند برای کسب مدال ! ببینید ...

+ نوشته شده در  2006/7/31ساعت 12:45  توسط مهدی  | 

صبح از خونه می زنم بیرون می رم به سمت بانک ، کار بانکی انجام می شه و بر می گردم به سمت محل کار ، توی راه برگشت یه پسر جوون روی یک سکو  نشسته و با لکنت زبان می گه : " جوراب ، جوراب ، جوراب می خری ؟ " به سختی می شه فهمید چی می گه ، حدودا" بیست ساله به نظر می آد و مشخصه که عقب افتادگی ذهنی داره ...

 

هر روز در گوشه ای از میدان ونک دختری را می بینم که فال حافظ می فروشد ، آنقدر کوچک است که برای فروش فال هیچ تلاشی هم نمی کند فقط به عابران نگاه می کند ، صورت قشنگی داره و چه نگاه مظلومی . هفته پیش دختر جوانی از کیفش یک عروسک - که داخل بسته ای بود و نشان می داد هنوز باز نشده - به دخترک فال فروش نشان داد و ازش پرسید خوشت می آد ؟ دخترک سر تکان و دختر جوان عروسک را به او هدیه داد و رفت ... – فکر کردم شاید از همون آدمای پست قبلی باشه ، آدمایی که ذاتا" مهربون هستند و دوست دارند به بقیه کمک کنند .

 

همان بعد از ظهر در مسیر بازگشت به خانه پیرزنی جلوی ما قرار می گیرد ، " آقا تو رو ابولفضل می تونی یه کمکی به من بکنی " هر چی امام و پیغمبر بود جلوی چشم ما آورد و به تک تکشان قسم داد ...

 

در راه برگشت سوار یک بی ام و قدیمی شدم ، راننده پیرمردی 70- 65 ساله است ، با موهای یک دست سفید ، یک موی سیاه به سر ندارد . عینک مشکی بزرگ روی صورتش بیش از هر چیز دیگری جلب توجه می کند . تمام تلاش خود را می کند تا مسافری سوار کند .

پیرمرد در این سن حتما بازنشسته شده و موقع استراحتش است ، حتما در این سن و سال نوه و عروس و داماد دارد . تمام این فکرها توی راه ذهن مرا به خود مشغول کرده بود .

 

باورتون می شه اینا فقط برای یک روز باشد ؟ آن هم روزی که اکثر وقت را در داخل شرکت باشی و فقط کمتر از 30 دقیقه در خیابان راه بروی ؟

 

+ نوشته شده در  2006/7/30ساعت 8:49  توسط مهدی  | 

چیزی رو که الان می خوام بگم هیچ ارتباطی به مذهب ، دین و خط مشی سیاسی یک نفر نداره ، بلکه تنها به انسانیت و نحوه نگرش فرد بر می گرده و به ذاتش …

این دسته افراد شاید کم تعداد باشند اما نگوییم که نیستند هنوز هم هستند ، وقتی از این آدمها کمک می خواهی سعی می کنند تا جایی که براشون ممکنه کمکت کنند ، سعی می کنند هر کاری که از دستشون بر می آد برات انجام بده ، حتی به قیمت اینکه برای خودشان سختی بتراشند . بعد از مدتی اگر با مشکلی مواجه شدی می دانی که اگر از فلانی کمک بخواهی و بگوید " نه" حتما نمی توانسته، حتما در توانش نبوده است .

خدایا اگه یه چیزی از صمیم قلب و نه شعار و تزویر ازت بخوام کمکم می کنی ؟

کمکم کن که همه را دوست داشته  باشم ، کمکم کن که اگر کسی ازم  کمکی می خواد اگر توانم بود تا جایی که می توانستم کمکش کنم ، کاری کن که در قلبم کاری را فقط برای دل خودم و فقط برای خودت انجام بدهم ... کمکم کن تا قبلم دریا باشه . همین ! مرسی .

+ نوشته شده در  2006/7/24ساعت 11:30  توسط مهدی  | 

این روزها در رادیو و تلویزیون صحبت از جنگ است . کاری به تبلیغات و جبهه گیری رسانه ها ( به خصوص تلویزیون ندارم ) که می گوید: "هواپیماهای رژیم اشغالگر قدس دهها نقطه از لبنان را مورد حملات هوایی خود قرار دادند که منجر به شهادت دهها تن از مردم بی گناه و مظلوم لبنان شد و دو دقیقه بعد می گوید به خبری که هم اکنون به دست من رسید توجه کنید ، ارتش حزب اله لبنان حملات هوایی رژیم اشغالگر قدس را با بمباران مناطق ... پاسخ دادند ! " اون قبلی می شود جنایت و دومی عملیات شهادت طلبانه ، اولی می شود شهادت دومی می شود هلاکت .

بیچاره مردم بی گناه و بچه های لبنان و اسرائیل که بازیچه دست سیاستمداران دنیا قرار گرفته اند و شرم بر حکومتهایی مثل ایران که با پشتیبانی مالی از حزب اله و سایر گروه های اسلامی بر آتش جنگ دامن می زند .

 

من در زمان جنگ کوچکتر از آنی بودم که مسائل را تحلیل کنم و در آن زمان اکثر مردم هم طوری دل سپرده حکومتی مردمی و تازه انقلابی ایران بودند که از بازی های پشت پرده حاکمان بی خبر بودند ( به هیچ وجه رشادت و مردانگی سربازان آن روزها را که به نیت پاک دفاع از وطن و ناموس جان را بر کف نهاده بودند را زیر سوال نمی برم و معتقدم که اصلا نباید چنین کرد ) خاطرات آن روزها ، آژیر قرمز ، گونی های پر از شن جلوی بانک و شعارهای انقلابی که ذهن ما را پر کرده بود :

" پنجشنبه ها و جمعه ها ، روز کمک به جبهه ها "

" نهضت ما حسینیه ، رهبر ما خمینیه ... "

را از یاد نمی برم ، روزهایی در سالهای آخر که مدارس تعطیل شدند و برنامه های تلویزیونی آموزشی ، پناه گاه ها ، صدای انفجار ، صدای جیغ ، صدای گریه مادرانی که فرزندان خود را از دست داده بودند ... همه و همه را مردمان و کودکان آن روز هنوز در سر دارند . امروز فکر می کنم خوش به حال کودکان امروز ، نه بخاطر تکنولوژی سالهای اخیر ، نه به خاطر توجه بیشتر والدین به آنها و نه به خاطر اسباب بازیهای رنگارنگشان . خوش به حال آنها که طعم جنگ را نچشیده اند ...

+ نوشته شده در  2006/7/23ساعت 12:46  توسط مهدی  |