تبليغاتX
روزانه های من ...
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir

(1) مجری اعلام می کنه : " نماز عصر  به صورت زنده از مسجد .... به اقامه حضرت آیت اله العظمی ...."  . نماز خوندن جلوی دوربینهای تلویزیونی و پخش مستقیم و زیر نویس و های و هوی ، ریا و تزویر نیست ؟ نماز باطل نمی شه ؟ شایدم بعضی از این آقایون به درجه ای از عرش رسیدند که دیگه روی زمین و کنار دوربینها و سایر مردم نیستند . راستی این برنامه ها هم کارگردان داره ؟ مثلا بگه 1 – 2- 3 . حاج آقا برو ضبط می شه ، تکبیر رو خوب نیومدی ! کات ... از اول می گیریم .

 

(2) اکثر ما آدما ، عادت داریم که خیلی راحت قضاوت کنیم ، خیلی راحت حرف بزنیم . بدون اینکه بتونیم خودمون را به جای طرف مقابل قرار دهیم ، کلی هم بهش رهنمود می دیم که به هر حال اینجوریه ، درست می شه ، یا اینکه کاری نداره چرا اینجوری برخورد نمی کنی ؟

حتی در برخوردهای اجتماعی " چرا طرف اینکارو کرد ؟ خیلی کار احمقانه ای بود " ، بدون اینکه اصلا بخواهیم باور کنیم شاید اگر خود ما هم در چنین موقعیتی بودیم ممکن بود دست به همین کار به ظاهر احمقانه و حتی از بدتر بزنیم !

 

(3) قسمت! قسمت ... درسته یا نیست ؟ واقعیته یا خرافات ؟ خودمم خیلی دقیق نمی دونم اما یه جورایی بعضی جاهاش رو قبول دارم .

فکر می کنم بعضی وقتا اگه یه کاری نشد قسمت اینجور بوده ، شاید اون لحظه فکر کنیم نه کاش می شد ، چه شانسی رو از دست دادم اما بعدها تازه متوجه شویم که همون بهتر که نشد . شاید نباید برای خیلی چیزها پافشاری کرد ! شاید باید خیلی چیزها را به دست تقدیر سپرد ، شاید باید خیلی چیزها را زمانه سپرد ...

اما این دلیل می شه که آدم بگه بی خیال زندگی ؟ بی خیال فلان چیز ؟ می رویم تا ببینیم زندگی با ما چه می کنه ؟ می رویم تا ببینیم چرخ زندگی چه جوری می چرخه ؟ خب معلومه اونجوری می چرخه که با مخ بیای زمین ! راحت ...

 

(4) و انسان موجودی پیچیده است و زنان پیچیده تر !

معلوم نیست . خیلی وقتا از یه وضعیت خیلی خوب و یه دفعه در اوج شادی همچین قاط می زنند که از زندگی سیر بشی !

 

+ نوشته شده در  2006/6/21ساعت 14:59  توسط مهدی  | 

(1)  امروز به شدت دیر می گذره ، خیلی سخته ، دوست دارم تموم بشه ، دوست دارم آخر هفته باشه ، دلم تعطیلی می خواد ، دلم استراحت می خواد . فعلا مخم نمی کشه ، تعطیل کرده !

 

(2) در پست قبلی ازم پرسیده بودند خوشبختی چیه ؟ شاید حرفام کمی آرمان گرایانه به نظر رسیده باشد ، شاید خیلی ها بگویند دلت خوش است ، شاید بگویند خوشبختی یعنی پژو 206 ، شاید بگویند یعنی خانه ، زن ، بچه یا ...

خوشبختی نسبی است ، خوشبختی بستگی به خود آدمها – به خود ما - دارد .

کسی می تواند با همان پژو 206 و خانه و زن و بچه خوشبخت نباشد ، اما شاید دیگری بدون اینها و با داشتن یک زندگی آرام و ساکت خود را خوشبخت ترین بداند . چیزی که به نظرم وجود دارد که پول و مادیات می تواند ابزاری برای خوشبختی باشد – خود خوشبختی نه اما ابزاری برای آن -  زیاد آرمان گرایانه حرف نمی زنم چون فقر هم می تواند عاملی برای بدبختی باشد ( یه جمله معروفی داریم – یه چنین چیزایی با این مضمون - که می گه پول خوشبختی نمی آره اما فقر می تونه بدبختی  بیاره ) من تا حدودی با این حرف موافقم .

به نظرم هر چقدر هم نیمه پر لیوان را ببینی نمی شه کار نداشته باشی ، اجاره خونه ات عقب باشد ، کلی بدهی داشته باشی و زن و بچه به جانت غر بزنند اما خود را خوشبخت بدانی . شاید دید مثبت به قضیه و امید داشتن بتواند تلاشی برای بازگشت به وضعیت نرمال باشد اما خوشبختی نه ...

اما حالا ماجرایی بشنوید ، کسی را سراغ دارم که همه چیزهایی که شاید بعضی به عنوان فاکتورهای موفقیت و خوشبختی بدانند ، به دست آورده است . مدرک معتبر دانشگاهی ، خونه ، ویلا ، شرکت ، پول اما با همین اینها خودش می گفت که بدبخت است ، خودش می گفت که خوشبخت نیست ، خودش می گفت که همیشه در خانه بگو مگو و جنگ و دعوا دارد ، خودش می گفت که خانه و زندگی را به نام زن و بچه اش کرده و حتی اگر یکهفته به خانه نرود کسی از خانه اش تماس نمی گیرد که کجایی و ...

+ نوشته شده در  2006/6/20ساعت 15:50  توسط مهدی  | 

(1) در زندگی سعی کرده ام تا همیشه نگاهم از سر امید به آینده باشد ، به نیمه پر لیوان اعتقاد دارم و سعی می کنم خوبهای زندگی را ببینم . همیشه نسبت به سلامتی شاکر بوده ام و فکر می کنم همین که تن و جسمی سالم داریم خدا را شکر ، به هر حال زندگی بالا و پایین دارد ، می شود تا حد مقدورات آنرا ساخت - هر چند حرف زدن آسان است اما حتی برای کسانی که سالم نیستند نیمه پر لیوان اینست که می شد از این بدتر هم باشد -

چند وقت پیش موقع بیرون آمدن از بانک آقایی را دیدم که با عصا و به سختی در حرکت بود ، تا درب بانک چند متری فاصله نداشت قبل از اینکه چیزی بگوید گفتم من درب را نگه می دارم تا بیایید ، اما چند دقیقه طول کشید تا خود را به درب اصلی رساند ، نگاهش اینگونه بود که انگار از اینکه من منتظر شده ام معذب است ، بهش گفتم عجله نکنید ، مشکلی نیست ...

به درب بانک رسید ، رد شد ، تشکر کرد ، من رفتم . اما تا رسیدن به محل کار به این فکر می کردم که بدون اغراق سلامتی بزرگترین نعمتی است که داریم و شاید اکثر مواقع قدرش را نمی دانیم!

در خیابان به خیلی افراد برخورد می کنم که معلول هستند یا کر و لال یا همین چند وقت پیش پسری که عقب افتادگی داشت و خیلی سخت دست در دست مادرش در عرض خیابان در حرکت بود . – بیچاره مادر فکر می کنم بیش از آنچه برای آن پسر سخت باشد برای مادر عذاب است ، عذاب نه از سر اینکه خودش سختی می بیند و همراه فرزند از زندگی هیچ نمی فهمد ، عذاب از سر اینکه نمی تواند سختی فرزند را ببیند و چه آرزوهایی که برایش می پروراند. -  سعی کردم بدون جلب توجه و اظهار نظری از کنارشان رد شوم ، اما بعضی از همین مردم چنان نگاه می کنند ، چنان سر تکان می دهند و حتی بعضی با گفتن جمله ای مثلا ابراز همدردی می کنند . اما ای کاش می دانستیم این نگاه – مثلا همدرد گونه -  و در واقع حقارت آمیز ما چگونه مشکلی بر مشکلات آنان می افزاید .

 

(2) امروز از صبح که از خواب بیدار شدم نگران بودم ... دلشوره !

جالب اینکه هیچ پیش زمینه ای ندارم ، هیچ موردی هم پیش نیامده که از آن متاثر باشم .

 

(3) از اینکه یکی بخواهد در زندگی شخصیم دخالت بکنه خیلی متنفرم ، یه جوری عصبی می شم !

از اینکه کسی بخواهد صلاح زندگیم را بهم یادآوری کند ، دلگیرم ...

خیلی مواقع از اینکه یکی بخواهد - بدون اینکه از او بخواهم-  تجاربش را در اختیارم بگذارد و مدام بگوید چه کاری دست است و چه کاری اشتباه ، احساس کسالت می کنم .

 

(4) امروز صبح توی ماشین به یاد این شعر افتادم که :

توبه کردم که دگر می نخورم

جز امشب و فردا شب و شبهای دگر !

 

+ نوشته شده در  2006/6/19ساعت 12:44  توسط مهدی  | 

(1) توی تاکسی مردی جلو نشسته و مرتبا" در طول مسیر در حال صحبت بود ، از جنگ گفت ، از آخوندها ، از اینکه دزد توی قم ده هزار تومن ازش زده ، اینکه پسرش چجوریه ، اینکه دخترش مریضه ، اینکه جمهوری اسلامی تو همه کشورها مسجد ساخته ، اینکه به احمدي نژاد نامه نوشته ، ، اینکه هفته قبل سخنرانی هاشمی را در قم بهم زده اند اینکه .... و تا جاییکه برای من آخر خط بود ، شدیدا و با تمام وجود مشغول حرف زدن بود ، از روی صندلی کاملا عقب برگشته بود و طوری با تک تک مسافرین و راننده به طور یک طرفه حرف می زد که گویی برای سخنرانی سوار شده !

دم آخری از توی کیفش چند جاسویچی و چند زنگوله فلزی و پلاستیکی در آورد که اینها  تبرک امام زمان است . می خرید ؟ در زندگی کمکتان خواهد کرد و قبل از این در بین صحبتهایش گفته بود 10 هزار تومن از همین اجناس را هفته قبل فروخته است .

نخریدم با گفتن " ببخشید ، متاسفم " پیاده شدم ، می خواستم بپرسم که تو ، امام زمان را از کجا دیدی که اینها را برایت تبرک کند و اینکه اصلا این اجناس (مسخره) چگونه است که به تبرک در آمده ؟ و اینکه چرا باعث موفقیت خودت نشده ... و دهها سوال دیگر !

شاید اگر طور دیگری درخواست کمک می کرد ، کمکی می کردم (نمی دانم ، شاید !) اما با این ابزار شدیدا" مشکل دارم .

اینکه دین را در سیاست ، زندگی ، شغل و روزمرگیهایمان به پایین ترین شکل ممکن آلوده کرده ایم خسته ام .

 

(2) در تلویزیون تبلیغ می کنند که فروش بازیهای جام جهانی 2006 بر روی سی دی ، دی وی دی و ... حداقل صبر نمی کنند بازیها تمام شود ، بعد !

یه سوال می شه بازی فینال دوره را بخریم از الان بدونیم کی قهرمانه دیگه علاف نباشیم ؟

+ نوشته شده در  2006/6/18ساعت 12:39  توسط مهدی  | 

(1) این موبایل هم عجب وسیله ای شده ، یعنی در طی سالهای اخیر شده جزئی از وسایل اصلی زندگی ، مخصوصا" وقتی که باهاش کار داری و بهش عادت کردی اگه یک روز توی خونه جا بمونه ، آدم خیلی کمبودش رو حس می کنه .

اصلا این وسایل الکترونیکی چقدر در سالهای اخیر در زندگیمون جا باز کرده : موبایل ، ریش تراش ، mp3 pleayer ، دوربین عکاسی و ... !

همین وسایل – حالا به جز اون ریش تراش -  وسایلی است که مدام باید باهام همراه باشه ، فکر کنم تا چند سال دیگه یه کیف داریم پر از این خرت و پرتها .

 

(2) امروز ، ایران – پرتغال !

+ نوشته شده در  2006/6/17ساعت 14:34  توسط مهدی  | 

می خواهم همانگونه که دوست دارم و فکر می کنم درست است زندگی کنم ، نه آنگونه که می گویند و فکر می کنند درست است ! انتظار زیادی از زندگی دارم ؟

+ نوشته شده در  2006/6/16ساعت 14:37  توسط مهدی 

(1) من دوست دارم به تمام چیزهایی که می خوام برسم ، خیلی بلند پرواز و تخیلی نیستم اما اهدافی که دارم خیلی واسم مهمه .

نمی دونم بعضی وقتا شاید بشه بهش گفت صلابت یا به قول خانوم همسر قاطعیت . شاید بعضی وقتا هم بشه "خودخواهی" ! نمی دونم . حالا بدی جریان اینه که من یه کمی هم عجول تشریف دارم . یعنی تا وقتی که اون کار به پایان نرسه من بدجوری در تکاپو هستم و مخم Busy می زنه !

تقریبا" همه آقایون ، نه شاید بشه گفت اکثر آقایون ( اصلا من به بقیه چی کار دارم ؟ خود من ) آره راحت بگم " خود من " بعضی وقتا در چیزی که قرار بهش برسم ، عجیب لجباز می شم ، (همون " کودک 5 ساله درون) بدجوری به فعالیت می پردازه ...

اما چیکار کنم ؟ عجول بودن شده جزئی از وجودم !

الان هم رو اون مود عجول بودن و تکاپو هستم . اووووم نمی دونم دیگه تا همین جا صداقت بسه !

 

(2) زن یا شوهر در محیط کار خودبخود با همکاران خود در تعامل اجتماعی قرار می گیرند ، خواهی نخواهی دوستیها ، شوخی ها شکل می گیرد که ممکن است بعضی از جانب جنس مخالف باشد .

چه خوب است که در درجه اول آدم خودش حد و حریم را حفظ کند ( به هر حال هر کسی هم خودش رو بهتر می شناسه ) و طوری رفتار کنه که باعث تزلزل زندگی شخصی و مشترکش نشود و در درجه دوم زوجین به هم با اطمینان کامل برخورد کنند و نسبت به هم شک و تردیدی راه ندهند . به هر حال زن یا مرد نمی تونه در محل کار ساکت

 

(3) در رفاقت و دوستی ( به نظر من ) یه چیزی که مهمه اینه که طوری برخورد کنی که ضمن اینکه با دیگران روابط خوبی داشته باشی اما اجازه اینکه بخوان بی احترامی بکنند و یا حرمتها را بشکنند وجود نداشته باشه . یعنی آدم خودش نباید اجازه بده !

بعضیا فکر می کنند این یک مساله دو طرفه ست ، دو طرفه هست اما خیلی مواقع یه آقایی ، خانومی یا دیگران خیلی محترمانه برخورد می کنه  اما دیگران خیلی در روابط حرمت شکنی می کنند ، نمی دونم حالا این مشکل که از دیگران به نوعی به خود آدم و برخوردش مربوط می شه ...

امروز خیلی به خاطر برخورد یکی از همکاران با دیگر دلم سوخت !

 

(4)  خیلی جالبه یه دختری ( که البته شوهر داشته باشه ) اما باباش بهش بگه اینو بپوش یا نه ! و اینکه آدم مجبور باشه در مورد یک مساله کاملا خصوصی زندگیش – که حتی اگه شوهر هم نداشته باشه کاملا به خودش مربوطه - بخاطر شخص دیگری ، طور دیگر برخورد کنه ، خیلی فکرم مشغوله از اون روز ...

نمی تونم با خودم کنار بیام ، نمی تونم !

 

(5) توی میدون ولیعصر ، دختره داره با دوست پسرش حرف می زنه - من جلوی اونا دارم به سمت دیگر میدان می روم - صداش می آد که : " بابا اون امل ! حتی جلوی شوهر خواهرش هم روسری می ذاره ! "

 

(6) " هی صدا زدم کجایی ، نیومد از تو جوابی ! " این دو تا دختر ، پسر کوچولو " نگار و آرمین " خیلی باحالن ! اما دختره خیلی راحت تر اجرا می کنه ، پسره با اینکه کوچیکه چه لاتی حرف می زنه : " منو دست کی سپردی عزیزم " !!

"موهای دمب موشی ، حرفای در گوشی

اون اتاق پولکی ، دنیای عروسکی ... "

 

ببین بچه های کوچیک این دوره و زمونه هم درگیر مسائل عشق و عاشقی شدن ... از بازی قایم موشک تا کجاها رفتن !

+ نوشته شده در  2006/6/15ساعت 12:51  توسط مهدی  | 

(1) بعضی از ما ( ما که می گم اولیش خودم ) اینجوری هستیم که یه نفر کلی کار کرده برامون ، کلی افتخار آفریده ، کلی مایه غرور بوده ، اما وقتی یه خطا ازش سر زد ، همه کارهای قبلیش رو خراب می کنیم ، اصلا انگار نه انگار که شرایط آدمی همیشه و همه جا یکی نیست ، انصافا از دید اون طرف به ماجرا نگاه نمی کنیم و منصفانه قضاوت نمی کنیم !

" بغض کاپیتان جلوی دوربین تلویزیون ترکید : همه کاسه ، کوزه ها سر من شکست "

فوتبال ، تنها یک بازی است به هر حال برد و باخت وجود دارد ، به هر حال یک برنده داریم ، این ماهیت بازی است و فکر می کنم تمام تقصیرها را بر گردن یک نفر انداختن خیلی منصفانه نیست ، هر چند که شاید میرزاپور ، دایی ، رضایی ، کعبی بی اشتباه نبودند اما مطمئنا" اینها حداقل کمتر از ما به بازی خوب و تیم ملی اعتقاد ندارند .

 

(2) دیروز و امروز فرصتی کردم که لینکهای روزانه و لینکهای ثابت سایت را برقرار کنم ، اینها بعضی از علاقه مندیها و وبگردیهای من است ... مطالب امروز نبوی فوق العاده ست !

 

3) حیف شد که اون وبلاگ قبلیم خراب شد ، کلی در مورد آقای  Z  نوشته بودم ُ از برخورد اولین و از غروری که حرف زدن ُ کار کردن و نگاهش می باره ...

اول خیلی محتاط بودم که شاید این تنها ذهنیت من است، شاید اشتباه فکر می کنم ، شاید در شرایط

زمانی خاصی باهاش برخورد کرده ام ، اما دیروز وقتی با بچه های همکار صحبت می کردم همه به یک نوعی شاکی بودن . یکی از خانوما می گفت بهش " رو " دادیم از اول اگه همون روز اول زده بودیم تو دهنش ! – این قسمت رو خیلی بامزه می گفت -

خدا کنه سعی کنم و اون هم کمک کنه که واقعا" انسان باشم ، انسان به معنی واقعی و معنوی و نه فقط به ظاهر . آدمی که سایرین ازم گریزون نباشن ، بتوانم دوست داشته باشم ،کسی که اگر بداند می بتواند به دیگران کمکی ، تمام تلاش خود را در این راه بردارد .  

 

(4) خیلی با کمبود زمان مواجه ام ، یعنی دوست دارم به جای 24 ساعت شبانه روز در این 3-2 ماه 48 ساعت می بود ! خیلی از کارهام ناتموم می مونند ...

زمان خیلی زود می گذره ، ساعتها ، روزها ، هفته ها و ماه ها ! مخصوصا این هفته ، دوباره داریم به آخرای هفته نزدیک می شیم !

 

(5) وب سایت "زن نوشت"  حداقل از اکانت من فیلتر شده ، بعضی وقتها سرعت فیلترینگ واقعا" بالاست ، مثلا سایتی که امروز معرفی می شود فردا فیلتر شده ( مث یکی از همین مطالبی که مسعود بهنود به آن لینک داده بود )

 

(6) امروز داشتم فکر می کردم این "اورکات" عجب ایده و سایت جالبی بود ، اگه هنوز امکان دسترسی بهش فراهم بود عضو می شدم ، فکر می کنم حالا دیگه خیلی حال می داد ...  بعد توی اون لیست دوستان و ... حتما "خانوم همسر" رو هم اضافه می کردم !

+ نوشته شده در  2006/6/14ساعت 14:42  توسط مهدی  | 

(1) با خانوم همسر قرار گذاشتيم که کار و درگيريهاي زندگي اجازه نده که فقط درگير مسائل کاري باشيم و همديگه رو فراموش کنيم ، حداقل در حدي که مي تونيم خوش باشيم و به گردش و تفريحمون برسيم . براي همين هم در ماه چند وعده اي باهم بيرون غذا خوردن ، سينما رفتن رو از واجبات کار قرار داديم . در همين راستا ديروز خانوم همسر فيلم " آتش بس " رو رزرو کرد و رفتيم سينما . – تا همين جاي کارو داشته باشيد دو گروه آدم هستن که توي سينما يه کمي رو اعصاب من راه مي رن يکي اينان که تا رسيدن دست مي کنن از تو کيف ساندويچي ، چيپسي ، خرت و پرتي در مي آرن و در تمام حال مشغول هستند ، آدم فکر مي کنه اومدن پيک نيک ! يکي ديگه هم بعضي آدما که از بي مکاني به سينما مي آن و خودشون دو تايي يه جور فيلم ديگه بازي مي کنن و هر لحظه که نيگا مي کني مي بيني در حال فعاليت ديگه اي هستن ! -  ديروز با توجه به سينمايي که ما رفتيم و سينماي با فرهنگيه و از اين سينما گذريها نيست به پست آدماي اول افتادم درست همين کنار دست من ! همين تيتراژ اوليه بود که ساندويچ و نوشابه رو در آوردن و ...  . بگذريم !

اوايل فيلم که داشتم شک مي کردم به کار تهمينه ميلاني ، اوايل کمي زياد از حد غلو شده بود و باعث مي شد حوصله آدم سر بره ، اما کم کم بهتر شد ، اواخر فيلم از فيلم خوشم اومد و خوشحال بودم که به ديدن فيلم اومديم ، احساس کردم که فيلمي بود که در انتها حرفي براي گفتن داشت و فقط بر مبناي مسخره بازي و وقتگذروني ساخته نشده بود . اما در بعضی از سکانسها زیادی آب و تاب داده شده بود و حملات کمی غیر منطقی بود.

راستي يادم رفت بگم گلزار هم خيلي خوب بازي کرده بود ، اون ماست بازي و يخ هميشگي خيلي بهتر شده بود ...

 

(2) "علی دایی مجبور شد مصدوم شود " تیتر جالبیه نه ؟ با اینکه یکی دو روز از بازی گذشته هنوزم مردم داغند ! هنوز هم می گن ما می تونستیم و ...

 

(3) وقتی فکری توی ذهنم قرار می گیره دیگه بدجوری مشغولم می کنه ، اینقدر باید بهش بال و پر بدم و پخته اش بکنم و به یه جایی برسه تا کمی ذهنم آروم بگیره ، دیشب از اون وقتا بود ، امون هیچ کاری رو بهم نمی داد !

 

(4) فکر کنید آدم همسرش رو – خیلی ناگهانی - از دست بده ! فکرش هم سخت و دردناکه . مخصوصا اگه آدم عاشق باشه ، اگه از خیلی چیزای زندگی برای رسیدن به معشوق گذشته باشه ، اگه اون طرف براش معبود  و هدف شده باشه .

اول اومدم بگم مخصوصا اگر که آدم جوون باشه ، خیلی بیشتر براش سخت می شه اما دیدم نه چه فرقی می کنه ؟ میانسالی ، پیری ...  . نه فرقی نداره . آدما زود به هم عادت می کنند اما حیف که تا وقت بودن قدر همدیگه رو نمی دونیم !

واقعا آدم نمی دونه چرخ زمونه چجوری می گرده ، فردا قرار چه اتفاقی بیفته و ...

 

(5) روحیه ، انگیزه و اعتماد به نفس و اینکه آدم خودش رو دوست داشته باشه خیلی در زندگی و چگونه زندگی کردن آدما موثره .

دیدین آدمایی که پیر و تنها شدن ؟ بعضیا دیگه همه چیز رو – حتی خودشون – رو فراموش می کنند ، غذا درست کردن ، به خود رسیدن ، بیرون رفتن ... کم کم به این باور می رسند که دنیای اونا داره به آخر می رسه ، باور می کنند که پیر شدن . وقتی می شینی می گه : از ما که گذشت ، آی ننه ! قلیم مشکل داره ( حالا انصافا" خیلی از اینا تلقینه )

اما بعضیا انقدر به خودشون و زندگی علاقه دارند که به خود می رسند ، همچنان آرایش می کنند و به این فکر نمی کنند که خب واسه کی آرایش کنم و به خودم برسم ( یه جواب خیلی ساده برای خودت ! ) ، بیرون رفتن و تفریح را یکی از ارکان زندگی می کنند و سعی می کنند در این چند صباح باقی مانده از زندگی لذت ببرند  . خیلی از این جور پیرمرد و پیرزنها خوشم می آد ، سعی می کنند که حداقل زندگی خوبی داشته باشند ، آدم وقتی می بینه احساس جوونی و طراوت بهش دست می ده و فکر می کنه زندگی می تونه خیلی قشنگ و رنگارنگ بشه .

قلموی زندگی تا حد خیلی زیادی دست خود ماست ، بستگی داره که بخواهیم چه جوری زندگیمون رو بسازیم .

 

(6) ایران کشور مناسبتها و هفته هاست ! یک هفته ، می شه هفته کتابخوانی و تمام کشور برای بستر سازی فرهنگ کتاب و کتابخوانی در این هفته بسیج می شوند ، همه صحبتها ، برنامه ها و رسانه ها در حول همین محور می شود ،

هفته بعد هفته درختکاریه . حالا نوبت به کاشت نهال و صحبتها در این مورد است : شهرداری ، رئیس جمهور و رئیس مجلس همه یک نهال در دست دارند و ...

هفته بعد ، هفته مبارزه با مواد مخدر است ، آمارها و گزارشات تکان دهنده ، پوسترها و بروشورهای نصب شده در خیابانها و میادین اما خیلی زود پرونده این موضوع همه بسته می شود ، هفته دیگر هفته دیگری است . ای کاش بعضی از حرفها ، بعضی از گزارشات ، بعضی از اقدامات ، بعضی از فرهنگ سازی و اطلاع رسانی فقط برای یک هفته نبود ، ای کاش ....

 

(7) چند روز پیش جلسه پرسش و پاسخ شهرداری تهران با دانشجویان بود و پوسترهای آن در خیابان نصب شده بود " جلسه پرسش و پاسخ با شهردار محبوب تهران " .... و دیروز گزارشی در شرق چاپ شده بود ، گفتم تا یادم نرفته بنویسم که این محبوب بودن یا بهتر بگم خود محبوب دیدن مسولان ، ما رو کشته ... همه احساس محبوب بودن دارند ، یکی نیست بگه بابا رو که نیست از انتخاب ریاست جمهوری چند ماه گذشته ؟ اون پوسترهای بزرگ و رنگارنگی که از در و دیوار آویزون بود چه زود فراموش شد !

 

 

+ نوشته شده در  2006/6/13ساعت 12:47  توسط مهدی  | 

(1) تب و تاب فوتبال فعلا خیلی داغه و حالا تحلیلهای بعد از بازی شروع شده ، پیر و جوون و دختر و پسر هم نمی شناسه … اما – اگر از حق نگذریم - ایران با وجود " علی دایی" با 10 نفر بازی می کرد !

نمی دونم چرا همه می خواهیم بازی را احساسی و از سر عرق ملی ببینیم . از نظر منطق خب واقعا تیم ، بازی و ساختار تیم مکزیک بهتر از ایران بود اما می شد نتیجه بهتری هم گرفت .

می شد که حداقل با دومین گل شیرازه تیم از هم نپاشه ، می شد بازیکنان بهتری را در کنار هم جمع کرد و درگیر اسمها و باندها نشد ، می شد که پیرترها کم کم جای خود را به جوانان بدهند و …

 

(2) من خیلی اوقات سری به وب سایتها و وبلاگهای مختلف می زنم و از جمله وبلاگ "مسعود بهنود " .

از همان روزهای اول از اینکه جایی هست که می توانم نوشته های او را ببینم خوشحال شدم -  چند ماه پیش مطلبی از ایشان را در روزنامه شرق دیدم ( در مورد جایزه ای که نیابتا" آقای آغاجری دریافت کرد ) و بار دیگر جای نوشته های او را در همین چند روزنامه باقی مانده اصلاح طلب خالی دیدم -

نوشته هایش را دوست دارم ، وقتی مدتها پیش کتاب "خانوم" را خواندم دوباره چهره ایشان در دادگاه در ذهنم نقش بست و جملات مجری که اتهامات بهنود را می شمرد " استعمال مواد مخدر ، شرب خمر و  ... " دهها موردی که پشت سر هم ردیف شد و ما که با اطمینان گفتیم " دروغ است ... " هر وقت دوباره مقاله و یا کتابی می خواندم یاد آن تصویر می افتادم و این ذهنیت که همه اینها برای مخدوش کردن چهره بهنود است .

از آن تاریخ خیلی دوست داشتم که روزی از خودش بپرسم که ای کاش می نوشتید در زندان بر شما چه گذشت ، چرا در دادگاه پاسخی ندادید و ...

امروز بالاخره برای آقای بهنود در وبلاگش یک پیام گذاشتم ! امیدوارم که اگر صلاح دانست یادداشتی در اینباره بنویسد !

 

 

سلام آقای بهنود

من از نسل شما نیستم اما همه کتابهای شما – حتی آنهایی که قبلا خوانده ایم -  در کتابخانه کوچکمان جای داده ، من همه آنها را نخوانده ام اما از خواندن بعضی از آنها – خانوم ، امینه و … -  سخت مشعوف شدم ، نوشته های شما را دوست می دارم و  اظهارنظرهای منطقی و به دور از جبهه گیری شما را دوست دارم و از آن لذت می برم .

هر از گاهی نوشته های شما را از روی وب سایتها ، وبلاگ و … پرینت می گیرم تا سایر عزیزانی که از دسترسی به اینترنت محرومند از نوشته های شما محروم نباشند .

چیزی که بعد از مطالعه بعضی کتابهای شما به ذهن من می رسد ، تصویر شما از تلویزیون جمهوری اسلامی ، دادگاهی و اتهام به مصرف مواد مخدر و شرب خمر برای شما در آن روزها بود و این سوال در ذهن من که چگونه می شود ؟ و توجیه این موضوع در ذهن خودم که " دروغ است ! "

بعد از آن تاریخ - حداقل من -  هیج کجا اظهارنظری در اینباره از شما ندیدم ، کاش ( در صورتیکه تمایل داشتید ) در یک پست جداگانه به شرح این جزئیات می پرداختید …  

بی صبرانه منتظر هستم !

 

(۳) امروز صبح توی ماشین ( در راه شرکت ) دختری بلافاصله بعد از نشستن با موبایل شروع به حرف زدن کرد : " می دونی که من امروز خیلی عصبی ام ، امروز بیام اداره ، براتون اداره ای درست می کنم ، وضع خیلی بد شده ،می دونی من تو این مدت خیلی سختی کشیدم ، می دونی چند شبه ساعت 2-1 می رم خونه ؟ ... می دونی چیزایی از من می خواد که بر خلاف عرف و قانون مملکتمونه... " حرفها بوی تهدید گرفت و آخرین جمله ای که قبل از پیاده شدن گفت : " می دونی که من از خدا هم نمی ترسم ، از بابام که می دونی اصلا به حساب نمی آد ،شوهرم که خدا رو شکر ندارم ، پس فقط باید از خودم بترسم که از خودمم نمی ترسم خوشبختانه .... ، من نرمال نیستم "   و پیاده شد !

جند دقیقه ای ماشین ساکت بود ، بعد راننده مسن به من گفت: " خدا ما رو با این مملکت و شرایطی که خودمون برای خودمون ساختیم به خیر کنه ! خدا از این آخوندا نگذره ... قبلا که مملکت ما اینجوری نبود ، آقا به خدا کسی اجازه نمی داد غریبه ای به دختر همسابه چپ نگاه کنه ، آدما حرمت داشتند ، خانوما با لباس خیلی راحت تر از این امنیت بیشتری داشتند، روی مردم به هم باز نبود و ... "

جند دقیقه ای با اینکه به مسیر رسیده بودیم کنار زد و صحبت کرد ، توی راه داشتم به این موضوع فکر می کردم .

 

(۴) قرار نبود مطالب پست انقدر طولانی باشه ! به دلیل اینکه موضوعات عمدتا به هم نامربوط است آنها را با شماره از هم جدا می کنم !

 

(۵) امروز ایمیل جدیدی هم برای خانه جدیدم ساختم که لینک آنرا در سمت چپ وبلاگ برقرار کردم ، سعی می کنم با تمام مشغله ای که این روزها دارم حداقل هفته ای دوبار آنرا کنترل کنم .

 

   

   

+ نوشته شده در  2006/6/12ساعت 12:16  توسط مهدی  | 

امروز دوباره تصمیم به نوشتن یادداشتها و روزمرگیها بر روی وبلاگ گرفتم ، مدتی طول کشید تا این اسم رو پیدا کردم ( روزهای ما OurDays ) ، بعد از بین پوسته ها دنبال پوسته ای به رنگ آبی گشتم . آبی رنگ ملایم و آرامش بخشیه ! این رنگ رو از تموم رنگها بیشتر دوست دارم .
بعد نوبت به قسمت "درباره" رسید ، چی باید می نوشتم ؟ دوست داشتم چیزی از خودم ، وبلاگم می نوشتم . یاد وبلاگ "مسعود بهنود" افتادم که نوشته : " حاصل چهل سال زندگي حرفه ايم سيزده کتاب است: از سيد ضيا تا بختيار، 275 روز بازرگان، حروف[ دو حرف و حرف ديگر ]، اين سه زن، از دل گريخته ها، ضد ياد، امينه، ما می مانيم، گلوله بد است و ... "
هدفم از نوشتن (فعلا" ) تنها خالی کردن ذهنم است ، همین ! این وبلاگ یک وبلاگ سیاسی نیست ، اما ممکن است از آن زیاد بنویسم ، چرا که به قول دوستی " همه ما ایرانیها دیگه به نوعی سیاسی هستیم ! " در این پست هدفم شروع مطالبم نیست ، بلکه تنها شروعی است ....
 

 

+ نوشته شده در  2006/6/11ساعت 8:36  توسط مهدی  |