تبليغاتX
روزانه های من ...
فعلا اينجا چيزي نمي‌نويسم، به اينجا بياييد :‌ www.rouzaneh.ir
بار و بندليم رو بستم و از بلاگفا به اينجا رفته‌ام ، تمام پست‌ها را منتقل كرده‌ام و به مرور زمان و البته خيلي زود كامنت‌ها را هم به وبلاگ جديد منتقل مي‌كنم. فكر مي‌كنم مشكل خاصي نباشد چرا كه در طول اين مدت هم مراجعين با همين دامين خودم به اينجا مي‌آمدند.
بلاگفا در طول اين مدت ميزبان خوبي بود ، هر چند كه گاهي به دلايل امنيتي از ورود خودم هم به سايت جلوگيري مي‌كرد!! و انواع و اقسام ورودي خروجي‌ها را پشتيباني نمي‌كند كه كمي مشكل‌ساز است اما به هر حال براي شروع بلاگ‌ نگاري مناسب بود.
اين احتمالا آخرين پست من خواهد بود ، فعلا !
وبلاگ جديد www.rouzaneh.ir

ممكن است يكي دو روزي تداخل و اشكالات فني داشته باشد اما خب ... ;(



+ نوشته شده در  2007/12/13ساعت 11:53  توسط مهدی 

امروز تصميم گرفتم يه كمي سنم بالاتر رفت و موهام يه ذره سفيد شد حتما موهامو مث اون آقاهه كه تو خيابون بود و منتظر تاكسي ايستاده بود كوتاه كنم، مدل خيلي خاصي نبود، اصلا قري فري هم نبود، اتفاقا خيلي هم كوتاه بود اما به نظر رسيد به يه آدمي كه كمي موهاي سفيد داره مي‌آد. بعد پشت چراغ قرمز فكر كردم اون آقاهه چند سالش بود؟ حدودا 5-34 ساله مي‌‌رسيد! پس يادم باشد براي 8-9 سال ديگه...
راستي نكنه تون موقع موهام ريخته باشه!
+ نوشته شده در  2007/12/11ساعت 8:36  توسط مهدی  | 

توي شركت حسابي خودم را مشغول كرده‌ام بهم گفتن اگه قبول كني كمي‌ مشغول مي‌شوي‌ها، فكر كردم چه اشكالي داره؟‌ تجربه است ديگر. حالا قرار است از امروز اون برنامه رو خودم بنويسم. اشكالي كه داره اينه كه خيلي فرصت كمي‌ دارم ، خيلي وقت است سراغ اين كارها نرفته‌ام. احتمالا تو اين روزا كمي سرم شلوغه. جمعه اين هفته داشتم فكر مي‌كردم معلوم نيست اين روزا دارم چه غلطي مي‌كنم و انگار به خيلي كارام نمي‌رسم! مي‌دونم كه كمي تنبلي مي‌كنم و اگه بخواد مي‌شه اما بعضي وقتا انگار نمي‌شه يه آدمي همه كار كنه، هم دنبال يه سري مشغوليات تجاري خودش باشه، هم كتاب بخونه ، هم تار بزنه ، هم درس بخونه ، هم عاشقي كنه، هم... ! كاش مي‌شد يه كمي خوابم كم مي‌شد تا به كارهام برسم. لعنتي انگار نمي‌شه.
براي همين اين روزها آشفته‌ام. آشفته يعني فكر مي‌كنم خيلي خيلي كار دارم اما فرصت نمي‌شود! از اينكه صبح ساعت 7 بيدار مي‌شوم از خودم لجم مي‌گيره!‌
ديروز هم هوا باروني بود، از آن بارانهاي پاييزي. فكر كردم از اون هوا‌هاست كه به جاي اينكه به شكل احمقانه‌اي كيف به دست به شركت بروم بايد كمي راه بروم ، اما... سركار كه رسيدم پرده اتاق را كمي باز كردم كه بيرون را ببينم.
روي در و ديوار كليسا تبليغات سخنراني حاج‌آقا فلاني را چسبانده‌اند، حالا يكي نيست بگويد برادر من هدفت چيه از اين كار؟ اطلاع رساني مي‌كني‌ ؟‌ ترويج مذهب و دعوت به دين است؟ خيلي خوب است كه اينجا حكومت به مذاهب مختلف آزادي داده است و ما آزادترين هستيم...
جلوي ميزم بود ، دستش را دراز كرد و گفت آلبرت هستم ، باهاش دست دادم.
هفته پيش يه هياتي آمده بودند شركت همه از اون خارجي‌هاي چشم آبي، بامزه اينكه با ورود به شركت فورا روسري‌ها را از سرشون درآوردند، احتمالا فكر كردند كه... . مي‌خواستم بگويم آخه خواهر من مملكته اسلاميه، مگه نمي‌دوني طرح امنيت اجتماعي هم اين روزها شديدتر شده و با پوششهاي زمستاني بانوان بدحجاب و پديده مانكنيسم مقابله مي‌كنند! بعد اون موقع ديگه من از خارج اومدم و نماينده فلان كمپاني معروف هستم سرشان نمي‌شودها بايد تعهد بدهي و خلاصه داستان داريم!
صبح داشتم به اين فكر مي‌كردم اينكه خورشيد خانوم گفته اين سالها پرده خانه شيشه‌ايمو كشيدم كنار و هر چي توش بوده رو نشون دادم چه بامزه و خوبه! راستي انگار همينجوري هم بوده‌ها...
راستي در حال آماده سازي وبلاگ جديدم هستم، ممكن است تا چند روز آتي كمي اينجا مختل شود، لطفا به گيرنده‌ها دست نزنيد و دوباره تلاش كنيد!  با همون دامين rouzaneh.ir برمي‌گردم.

پ.ن :‌اين مطالب هيچ ارتباطي باهم ندارد و سعي نكيند آنها را به هم مربوط كنيد!

+ نوشته شده در  2007/12/9ساعت 9:11  توسط مهدی  | 

به من مي‌گويد "درست مي‌شه انشااله!"
بلافاصله لبخند مي‌زنم، يادم مي‌افتد كه اين اواخر در شركت قبلي همه حرفها و شوخي‌ها و همه چيز به همين جمله ختم مي‌شد و آخر سر هم درست نشد! شايد هم از حوصله ما خارج بود تا صبر كنيم و درست شود! صبر ايوب مي‌خواست كه نداشتيم.
آقاهه كه از اتاق بيرون مي‌رود ، مي‌گويم احتمالا همه جا همينطور است و هيچ وقت هيچ چيز درست نمي‌شود! فقط ما آدمها هستيم كه جابجا مي‌شويم و در جاي جديد فكر مي‌كنيم و اميدواريم كه درست شود اما آش همان آش است...

اما اين روزها و محل كار جديد پرانرژي هستم، درست مثل پارسال.
فعلا سرخوشيم تا ببينيم چطور مي‌شود!

 

+ نوشته شده در  2007/12/8ساعت 10:36  توسط مهدی  | 

تکیه کلامش این بود: "مثل سیمون دبوار و ژان پل سارتر."

از همه اندیشه های سارتر و دوبوار، واژه های دلهره، انتخاب مسئولیت و اصطلاح سنگین ضرور ناممکن را یاد گرفته بود.

اولین تجربه اش زندگی مشترک سه ماهه با یک هم دانشکده ای شهرستانی بود که بعدها فکر کرد از زور بی جا و مکانی به او روی آورده است.

با هر مردی که آشنا می شد از زندگی آرمانی زناشویی آزاد ولی همراه با مسئولیت حرف می زد.

حالا هرشب وقتی کنار خیابان می ایستاد تا از میان انبوه ماشینها که جلوش ترمز می کنند، یکی را انتخاب کند، به خودش می گفت : شاید این یکی معنی زندگی آزاد زناشویی با مسئولیت را بفهمد."

 

 

کتاب "بازی عروس و داماد" را خواندم. کتاب کوچکی است شامل مجموعه داستانهای بسیار کوتاه. بعضی داستانها جالب هستند اما بعضی دیگر خیلی معمولی به نظر می رسد، مثل خیلی چیزها که شاید خیلیها در وبلاگهاشان می نویسند. اما خب روی هم رفته بدک نبود...

بازی عروس و داماد – بلقیس سلیمانی

نشر چشمه – 102 صفحه

1400 تومان

 

+ نوشته شده در  2007/12/8ساعت 6:27  توسط مهدی 

تازشم جديدا دكترا يه داروهايي كشف كردند كه تقويت كننده موي سر، بلند كننده قد ، تقويت كننده قواي جنسي و فرم دهنده‌ سينه‌هاست!
راست مي‌گم خدايي! خودم ديدم ماهواره هي تبليغ مي‌كنه و زير نويس رد مي‌شه!
بعد هر دفعه من فكر مي‌كنم اين دارو بو كردنيه! ماليدنيه! خوردنيه! چيه ؟ شايدم option داره ، يعني شما كليدش رو مي‌زني مي‌گي براي تقويت موي سر مي‌خواما بعد مي‌خوريش! فقط بايد حواست خيلي جمع باشه اشتباهي كليد كناري رو نزني!

خلاصه علم اين روزا پيشرفت كرده خفففففن !


+ نوشته شده در  2007/12/5ساعت 10:33  توسط مهدی  | 

اگه اين روزا احيانا صبح‌ها يه نفر رو ديدن كه كيفش دستشه و از سمت ميدون هفت تير داره پياده خيابون رو به سمت كريمخان طي مي‌كنه و تو گوشش هدفون گذاشته و داره با Player چيزي گوش مي‌ده ، گاهي اخم مي‌كنه و با دقت گوش مي‌ده بعضي وقتا لبخند مي‌زنه ، گاهي هم حركات ريتميك نامحسوس انجام مي‌دهد‌،‌مغازه‌ها را نگاه مي‌كنه و خلاصه تو يك دنياي ديگه‌ست، بدونيد كه حتما من هستم‌‌‌!‌
بعد وقتي عصرها در همين مسير ( البته برعكس ديگر ) ديدن كه يه نفر داره با عجله مي‌ره و نه هدفون تو گوششه نه به مغازه‌ها زياد نيگا مي‌كنه و بعد تو ميدون هفت تير مث n نفر ديگه به حالت آويزون دنبال ماشين مي‌گرده بازم بدونين كه منم!
اين سوار شدن ماشين هم بعد از سركار خودش حكايتي داره! ديروز كه رسما ما وسط خيابون بوديم، اول اومديم مث شهروندان متمدن عمل كنيم فكر كردم آخه آن ابله‌ها چرا وسط خيابون ايستاديد؟ رفتيم اون عقب دقيقا جايي كه بايد عابران متمدن منتظر ماشين باشند ايستاديم و متمدنانه به پوزخند رانندگان و بقيه عابران محترم توجه كرديم بعد از چندين دقيقه ديديم نه خبري نيست كه نيست! يعني وقتي يه ماشين به سمت آدم مي‌آيد به دستگيره‌هاي در هفت هشت نفر لااقل آويزان هستند و دارند مي‌دوند! ديگه كم مونده در طرف راننده را باز كنند...انواع و اقسام حركات ژانگولر از همشهريان محترم قابل رويت است!
بعد در اين حين بايد خيلي حواست جمع باشد يعني شش دنگ حواست در پي شكار ماشين باشد ، چون اگر احيانا توانستيد دستگيره درب را بگيريد موقع باز شدن خيلي حساس است چون يك آن كه در را باز كنيد 5-4 نفر باهم طي يك عمليات كماندويي سوار مي‌شوند! مثل اين بازي صندلي بازي است كه يك صندلي كمتر از نفرات است ولي اينجا واسه 3 تا صندلي عقب 10 نفر نقشه دارند، خيلي خفن‌تر از آن بازي است!
يه عمليات جاسوسي هم هست اون به اين شكله كه نفر عقبي متوجه مي‌شود كه با شما هم مسير است و ديگر خودش را خسته نمي‌كند كه بگويد خيابون كوفت! تا شما مي‌گوييد و راننده اوكي مي‌دهد طرف مي‌پرد و سوار مي‌شود، در آْخرين لحظه بر مي‌گردد يك لبخند مليح تحويل مي‌دهد ،‌ يك عمليات پارتيزاني هم داريم كه در اين مقال نمي‌گنجد.
والسلام !

+ نوشته شده در  2007/12/3ساعت 8:40  توسط مهدی  | 

"از کجا معلوم که موفقیت شما را به بدترین استبداد نکشاند؟ اگر آدمی به اندازه کافی عمر کند میفهمد که هر پیروزی روزی به شکست تبدیل میشود..."

این کتاب انگار طلسم شده بود! نمیدونم چرا انقدر خواندنش طول کشید، شاید به خاطر این بود که اواسطش کمی برایم خسته کننده شده بود، یعنی همه چیز مثل هم بود. داستان در مورد مردی است که بعد از خوردن یک دارو عمر جاودانه پیدا میکند و روزهایی که دیگر همه شبیه هم می شوند، بدون هیچ دلخوشی و امیدی، بدون هیچ شور و عشقی... اواسط کتاب که بودم فکر کردم انگار بدترین دعاست که یک نفر عمر جاویدان داشته باشد. انگار به تباهی میرسد.

"دستم را جلو بردم. برای اولین بار پس از قرنها، علیرغم گذشته و آینده، نیروی عشق او مرا یکپارچه در زمان حال قرار می داد، یکپارچه زنده ام می کرد. وجود داشتم: مردی بودم که زنی دوستش می داشت، مردی با سرنوشت عجیب، اما انسانی از همین کره زمین. انگشتانش را نواز کردم ، فکر یک کلمه، یک کلمه کافی بود تا آن پوسته سخت از هم بشکافد، و دوباره آتشاب جوشان زندگی بخروشد، جهان دوباره رنگی به خود بگیرد؛ دوباره انتظارها و شادیها و اشکها زنده شود.
به نجوا گفت : عشق مرا بپذیرید .
چند روز ، چند سال و او با چهره شکسته و چروکیده در بستر افتاده است؛ همه رنگها فرو مرده ، آسمان تاریک شده ، و عطرها یخ بسته است: "فراموشم می کنی"

همه می میرند – سیمون دوبوار
ترجمه مهدی سحابی
انتشارات فرهنگ نشر نو – 413 صفحه 45000 ريال

+ نوشته شده در  2007/12/3ساعت 8:30  توسط مهدی 

وقتي نشسته بودم آقاهه در جريان صحبت به من گفت بيزينسي كه خودش هزينه‌هاي خودش را تامين نكند كه اصلا بيزينس نيست! بعد نمي‌دونم چي شد كه من ديگه حواسم پرت شد، همش به اين فكر مي‌كردم كه اين جمله چه باحاله ، بعد فكر كردم اتفاقا من بيزينس اين شكلي چند تايي مي‌شناسم. بعد فكر ‌كردم اگه مث سوالات چهار جوابي باشه مثلا بگويند: ‌‌" بيزينسي كه خودش هزينه‌هاي خودش را تامين نكند بايد ... " چه سوال جالبيه و چه چيزايي مي‌شه در موردش گفت.
اوووم مسخره‌تر اينه كه هنوزم به اين جمله فكر مي‌كنم!
+ نوشته شده در  2007/12/1ساعت 8:46  توسط مهدی  | 

چند شب پيش در يك مهماني فيلم "بي‌وفا" را گذاشته بودند ، ماجراي آقاي دكتري كه عاشق دخترك آرايشگري مي‌شود. بماند كه قاعدتا خيلي موارد وجود دارد كه اصلا در فيلم ملموس نيست و غير طبيعي مي‌نمايد. آدمهايي كه از دو جنس و دو طبقه ديگري هستند خانواده پسر كه همه خانواده و دوستان و آشنايان آدمهاي متمول ، ثروتمند و اكثر پزشك متخصص هستند ، مادر پسر هم كه دكتر و صاحب يك آزمايشگاه شيك و شهير در تهران است ، اما دختر كه مادرش فوت كرده و پدرش علاوه بر ساير موارد به شغل شريف دزدي اشتغال دارد و برادر هم در همين راه پيش رفته است ، ساير موارد مالي و زندگي طرفين هم كه با اين تفاسير مشخص است. جالبتر اينكه جوانك پزشك از ماجرا كاملا با خبر است و مصرا" دختر را مي‌خواهد، حالا ساير لوس بازيهاي فيلم كه دختر خود را به مادر پسر به جاي يك متخصص پوست و مو كه تازه از آمريكا بازگشته است جا مي‌زند بماند و مثلا شيرين كاري‌هاي كليشه‌اي فيلمها.

نمي‌دانم كه اين طور عشق و عاشقي واقعي ممكن است يا نه ؟ نمي‌دانم اين اختلاف فاحش طبقاتي مي‌شود مساله‌ساز نشود يا نه؟ اما به نظرم به جاي اينكه كارگردان در پايان فيلم دو جوان را در كنار هم و با شروعي دوباره نشان دهد فكر كند كه شش ماه ديگر كار اين عشق و عاشقي به كجا مي‌رسد!

 

بي وفا

كارگردان : اصغر نعيمي

نويسنده : فرهاد توحيدي

بازيگران: حميد گودرزي ، الناز شاكردوست ، گوهر خيرانديش ، فلامك جنيدي



پ.ن: ‌اين پست خيلي قديميه، نمي‌دونم چرا تا حالا پابليش نكرده بودمش!


+ نوشته شده در  2007/11/29ساعت 11:16  توسط مهدی  | 

خدايا اگه قرار شد من روزي صاحب و مدير يك شركت و تشكيلاتي باشم حداقل مث همون شركته كه شيك و تر و تميز بود و اتاق مديريتش بزرگتر از هال و پذيرايي خونه ما بود باشه! كف ساختمان هم حتما سنگ باشد و دفتر كار من حداقل از طبقه ششم به بالا باشد و وضعيت مالي شركت هم كه … خوب باشد ديگه، خوب! يعني اگه قرار شد يه جاي كوچيك دو سه طبقه و در پيت و قديمي باشه نمي‌خوام اصلا!
اووووم حالا اگه اونقدر شيك و بزرگ هم نبود اشكالي نداره اما يه چيز معقولي باشه ديگه باشه؟‌
ممنونم !
+ نوشته شده در  2007/11/28ساعت 8:19  توسط مهدی  | 

 روزهاي اول ماه خيلي روزاي خوبيه! يعني اصولا فكر كنم براي همه حقوق بگيرها روزاي خوبي باشه! در همين راستا ما همون روزهاي اول ماه به يه سري كارهاي فرهنگي دست مي‌زنيم و كلي ذوق مي‌كنيم بعد اواخر ماه فكر مي‌كنيم كه شايد كمي زياده‌روي كرديم و بايد كمي‌ ترمز مي‌گرفتيم!
پيرو موارد بالا ديشب و در ادامه ساير مسائل فرهنگي – هنري كه دنبال مي‌كنم ،‌دو عدد سي‌دي هم خريدم كه حالش رو ببرم يكي "اشعار مولانا با صداي احمد‌شاملو" و ديگري هم "يادگار‌دوست" شواليه عزيز! بعد با خانوم همسر كلي افاضات كرديم در مورد اينكه بابا جان اينا اورجينال هستند و اگه قرار من حالشو ببرم حداقل مولف و صاحب اثر هم بايد نفعي ببرد والا خب هنرمند محترم اگر هزاران طرفدار محترم هم داشته باشد بلانسبت به درد لاي جرز ديوار هم نمي‌خورند و نهايتا هنرمند محترم بايد راه ديگري براي ارتزاق و گذران زندگي پيدا كند و بس!‌
ديشب در جريان كنكاش در بين سي‌دي‌هاي همان مغازه كوچولو و دوست داشتني - كه قبلا در موردش گفته بودم- فهميدم كه خيلي از آثاري كه قبلا در بازار موسيقي نبود يا اگر هم بود از قديم بود و جديدا منتشر نشده بود به مناسبت هشتصدمين سال تولد مولانا دوباره منتشر شده، مثل يادگار دوست و شورانگيز و گل‌صدبرگ و …

هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بي‌رحم تو بي‌زار تر است
بگذاشتيم غم بي‌تو نگذاشت مرا
حقا كه غمت از تو وفادار تر است
بازآ بازآي كه به خود نيازم بيني
بيداري شبهاي درازم بيني
.
.
.

اوووووف !‌ يعني كه شاهكار است…
شخصا اگر قرار باشد 10 آلبوم دوست داشتني را بگويم حتما يكي از آنها يادگار دوست و شورانگيز شهرام ناظري است و بس!

امضا!
روزمرگي يك آدم الكي خوش در اول ماه!

+ نوشته شده در  2007/11/26ساعت 10:4  توسط مهدی  | 

چه هوايي شده اين روزها! انگار تازه پاييز دارد پاييز مي‌شود‌! ‌حيف نيست توي اين هوا پشت ميز بشيني و از پشت پنجره يه خيابون نيگا كني؟‌ محل كار جديد را دوست دارم، بيشتر از محل كار محله‌اش را دوست دارم، محله خوبي است از آن محله‌هاست كه كلي ازش خاطره دارم. از آن محله‌هاست...
كتابفروشي نشر چشمه - زير پل كريمخان- كه اسم كتابهاي پرفروش را پشت شيشه‌اش مي‌چسباند و هر هفته آن شعري را كه روي تخته وايت‌برد مي‌نويسد را دوست دارم و هزارتا چيز خوب ديگه كه بعدا مفصل ازش مي‌نويسم!‌ يه قسمت جالب قضيه هم اينه كه در اين رفت و آمد كلي آدم مي‌بينم. اين داشت در زندگي من معضلي مي‌شد واقعا!  
امروز صبح اول صبح سه تا كتاب خريدم خيلي كوچولو و زير‌ زيركي نيگاش كردم و در حال حاضر شديدا از خريدشون راضي‌ و ذوق‌مرگ هستم!  
بازي عروس و داماد ‌(مجموعه داستان) بلقيس سليماني
ها كردن‌(مجموعه داستان پيوسته) -‌ پيمان هوشمند‌زاده
دستور زبان عشق – قصير امين‌‌پور

راستي دقت كرديد بعد از فوت يك هنرمند بلافاصله آثارش (حالا كتاب باشد يا موسيقي)‌پرفروش و پرفروش مي‌شود؟‌هميشه همينطور بوده پرفروش‌ترين اثر يك هنرمند بلافاصله بعد از مرگش است! ايرج بسطامي،‌ شاملو يا هر كسي ديگر...
با خودم هستم! با خودم‌ كه اين "دستور زبان عشق"‌را وقتي در يادداشتهايم نوشتم كه بخرم هنوز شاعرش زنده بود،‌دروغ چرا؟ شايد اگر امروز هنوز قصير زنده بود خريدن اين كتاب را به ماه بعد مي‌انداختم.


" رئيس جمهور از تلويزيون، در آمد ناخالص ملي را با احتياط تمام اعلام كرد. رئيس‌بانك مركزي روي دسته مبل مي‌كوبيد و گفت بازهم اشتباه كرد،‌ هشت سال است اشتباه مي‌كند. زن از آْشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نكن! مگر اين هشت سال كسي فهميده يا اعتراض كرده ؟ رئيس بانك مركزي گفت: حرف اين چيزها نيست،‌بايد تمام ارقان را دوباره عوض كنيم."

ارقام – از كتاب بازي عروس و داماد

+ نوشته شده در  2007/11/24ساعت 16:27  توسط مهدی  | 

دیروز داشتم آن دفترچه سیمی آبی رنگم را در شرکت نگاه می کردم، داشتم وسایلم را جمع می کردم. به یکی از صفحات می رسم، در حاشیه آن با روان نويس آبی نوشته بودم:

دلم جز مهر مهرويان طريقي بر نمي گيرد

ز هر دم مي دهم پندش ولي سربر نمي گيرد  

+ نوشته شده در  2007/11/22ساعت 17:11  توسط مهدی  | 

حوالي ظهر است ، مي‌پرسم آقای... كجاست؟ گفتند كلاس داره تشريف داشته باشيد احتمالا تا 15 دقيقه ديگر تموم مي‌شه. روي صندلي مي‌نشينم سرم را به پشت صندلي تكيه مي‌دهم و چشمانم را مي‌بندم از داخل اتاق صداي همنوازي سه‌تار و تنبك را مي‌شنوم، آرام مي‌شوم، به چي فكر مي‌كردم؟! درب اتاق باز مي‌شود... چند دقيقه است كه اينجا نشسته‌ام؟
به اين شغل ، به اين احساس حسودي مي‌كنم... 

+ نوشته شده در  2007/11/21ساعت 8:38  توسط مهدی  |